تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
سه شنبه هجدهم اسفند 1388
خوش به حالت ،اشکت برای من نیست ،در چشمانت گذشته های حیف شده حلقه زده

هیچ روح سرکشی از دور نزدیک نشده تا سربزند به آنچه که تکرار نکرد و می توانست بسیار کند

                                      ذره های پوسید ه  مان با احتیاط

زیر کدامین سقف، پس از کدامین سور

بعد از کدام مرگ،  زیرکدام گور...
                                                                                                                                                       به هم می خورند

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:8  توسط Ramtin  | 

سه شنبه هجدهم اسفند 1388

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من 

گر از قفس گریزم، کجا روم  کجا  من؟

کجا روم، که راهی به گلشنی ندانم
                  که دیده بر گشودم به کنج تنگنا، من
نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل

                   چو تخته پاره بر موج رها

رها          رها  من

ز من هرآنکه او دور  چو دل به سینه نزدیک
           به من هر آنکه نزدیک  از او جدا            جدا  من


نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
                            که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟
ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته  ای دوست! هوای گریه با من ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:38  توسط Ramtin  | 

چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:9  توسط p  | 

یکشنبه نهم اسفند 1388
دوست می دارم،من تو را
ای شده دیو سیاه را ،پشتبان
در نمی یابم که دیگر
تو چه می گویی به لاغ
می زنی طعنه مرا با هر زبان
می دهی دشنه به دستان شبان
پرسمت با تو چه بد کرد آفتاب؟
می کشی هر دم چراغ
 از غم عشقت نمی گیری سراغ


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:52  توسط Ramtin  | 

چهارشنبه پنجم اسفند 1388
لال می شوم
تا حرفهایم نرنجاندت
کور هستم
از دیدنت
کر بودم
از نشنیدنت

به چه دردی می خورم؟
یاوه زیاد گفته ام؛

با آهنگی که از خواننده اش پیشت نق زدم، من برای تو گریه کردم!
راستش این است ، من بی تابم ، من بیدارم من به یاد تو نمی خوابم
خوب بود که راستش را می گفتم؟

اون وقت چی می گفتی؟ فرقی هم می کرد؟
تو که سراغ عشق رو نمی گیری؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:57  توسط Ramtin  | 

یکشنبه دوم اسفند 1388

نمی کنم باور که متروکه شده باشد  
دروغ می گویی ؛مال همه است
می روند و می آیند ،بسته می شود و باز می ماند
می دهد، می گیرد، می زند اما
...
با من دیگر نمی گویی نام خانه نشینان  ملک دلت را

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:31  توسط Ramtin  | 

پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388

برای او

دنیای دیگری در کار نخواهد بود

گم می شود

کاری می کند که دلش  می خواهد

شاید با شراب تعمید  بگیرد

از ساقیانی که می بیند

شاید جشن بگیرد؛از مستی بیافتد

شاید تند برود  دو سه عابر و یک درخت را لت و پار کند

شاید به فضا بزند

شاید دردسرهایش تمام شوند

شاید فردا زنگ بزند و قطع نکند

شاید هیچ گاه خورشید نزند

شاید هیچ گاه چشمهایش را باز نکند

شاید هیچ گاه نخواهد توانست حس کند

شاید دیگر نفس نکشد

شاید آن شب در کنار تو جان بدهد و بمیرد

برای تو ...

باید چیزی کم باشد

باید ندانسته باشی که خوشبختی ، یک آن فرح بخشی هم خوابگی بود

باید خود خواه باشی،خیلی

باید ایمان داشته باشی که وعده های جوی عسل برای لب های خاک شده راست است

باید عادلش دانسته باشی

باید ندیده باشی  که سیاه کودکی زیر زلزله ،از قحطی  بمیرد و سفیدی برای یک لگو

باید باور کنی که فرشته ها بال دارند، بعضی هاشان شیپور

باید بگویی که روده ی کور و دندان عقل و دنبالچه یعنی چه!


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:22  توسط Ramtin  | 

دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388
خبـری نبود،نمی داد پاسخ پیغام،من را

یک بله جانانه گفت و گرفت آرام من را

تا من باشم که دیگر نگران او نباشم

نکند نفرین و لعنت،ندهد دشنام من را

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:0  توسط Ramtin  | 

شنبه بیست و چهارم بهمن 1388
ترس من از طلوع صبحی است که در آغوشم چشم باز کنی و احساس کنم باز هم چیزی کم است.

لرزش لب هایت را بر سر انگشتانم احساس می کنم

و گرمی نفس هایت را بر گونه هایم

همیشه برایم یک قدم تا خوشبختی می مانی

خوشبختی که نزدیک احساس می کنم ولی دست نیافتنی.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:24  توسط p  | 

سه شنبه بیستم بهمن 1388
من فقط عاشق اینم،حرف قلبتو بدونم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:52  توسط Ramtin  | 

All rights reserved© 2007-10