تو هنوز در جستجوی معشوقی
او کنارت بود پا به پايت همراهت بود
تو منتظر بوييدن عطر شکوفه ي بهار نارنج های
زائر سرزمين افسانه هايت بودی
که سوار بر اسبی سپيد می تازيد
چشمانت را روی همه چيز بسته بودی
تا تنها در ديدن معشوقت که با دوبال پر آلود
از فراز بلندای ابرها به تسخير روحت می رقصد باز شود
و گوشهايت را به اميد نجوای مرموز
يک صبح دل انگيز پر از رنگ بهار
که از سمت طلوع خورشيدی ناشناس
جاده ي بی انتهای غرورت در جاودانی
سخن می چيند خوب حاضر داشتی
ساده دل بيچاره ی من!
هوای نفس نفس زدن هايش متجاوز از
حریم ابریشمی تنت بر شانه هايت می خورد و
تو شلاق نسيم غريبه را می خواستی
بيچاره سرخ از خون همين آفتاب
حتی در غروب عصرهای دلگير پاييزی
پرچم بی اسب و بی بالش را پياده با پاهايی بر زمين بر می افراشت
و با چشم های سياهش به تو و آرزوهايت می خنديد
نگاهت را به کدام رويای پوشالی آشفته باخته بودی؟؟؟
بارها گفته بودي كه
اكر بيايد
آلاچيقی از پيچک های رونده بر ايش
خواهي ساخت
و بلندترين بلوط چند صد ساله ی باغت را که از کهنگی اسطوره اش می نالد
خرج ساختن نيمکتی می کني
تا سايه بيد مجنون ي بيکار نماند
بعد....
بعد چه؟!!!...
چه سود اين همه را بی آنکه حضور معشوق را در کنارت باور نداری
حال بگو
ازان همه شور و هيجان برايت چه چيز باقی مانده
جز حسرت يک ديدار
و. يک يار
تا به بالينت نه فقط شب ها را سحر کند
که بامدادان را به هم پيوند دهد
و من چه دارم که بگويم
جز آه و آه و آه