شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
بین ما،فاصله مرگه پیکر سرد محبّت این شوریدگی،جهنّم حالا که وقت قصاص در افق های تهی، سر به چشمک زن های،ناشی و برای تو، بی ارزش ترین،پست ترین ، دور ترین
یکی مون گور،یکی تابوت
دلامون سنگ مزارن
که تو غسّالخونه جاموند
روی دستای تو جون داد
منم موندمو پلیدی
وعده هات راهو نشون داد
نرسیدن هم عذابو
دلامونو که سوزوندن
پیش همیم تو خوابو
سر تکرار گله داره
ما و حرص عادی بودن
دغدغه ها بی شماره
دو دلی های مرا طعمه ی مسکوت شده
جان من،کم به پریشانی خود وادار نیست
ای خاتمه ی فسون،آغاز گر بی میلی
با تردید تو در احساس من
..........
انتظار های آشفته، پشت صفحه ی مانیتور
و این که "من (تو)مطمئن نیستم(نیستی)"
دیگر از جوشش افتاد
او فقط،راه نجات است .
از هلاک،در محضر خاک
تا بخواهد می تواند
بخروشاند دریا
حیف مسدود تضاد است.
خسته از موج و نوسان
مرداب دیگر نه تنها بود نه حسرت دریا شدن داشت.
در کمین تو ای تنها ستاره ی قطبی
من به بیراهه روی آوردم
بی دلیل ،دل شب گیر سپردم
ذره ی خاکی نامرئی مایوس شده ام
تاریکی آن ها را آزار می دهد
شاید روزی خورشید راه همیشگی اش را گم کند
شاید شبی ماه اینجا سرک بکشد
چشمهایت را ببند
این همه تاریکی آن ها را آزار می دهد
سایه های نیمه جان بادبادک ها را می گیرد هدف.
جیره ای بنزین هم؛انجماد قلب ها را باز از هم نمی گرداند
کبریت می خواهی؟...آخر صف؛ته خط...سر چهار راه شهر
قیمتش آری نرخ یک تاب خوردن کودکی که در پارک ها نیست دیگر
من موافقم....شاید آن روز که خورشید تابد...
ما همه چشم ها را ببندیم تا ابد.
| Designed By : b4sunset |

