شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
اگه یه فـردا که
با هم نداریم، می ـگم بهتـر نیست امروز از هم جـدا شیم؟ بهت برنخوره!این
جوری ،ارزش دیروز تا همیشه دیگه حفظ می شه
دست هایم خالی است،گرچه من به جان دادن هر خاطره در نبض زمان و به پایان شکوه رسوایی ،ایمان دارم
جلوه ی دوست داشتن، ترسم از بودن با تو را می ریزد؛این برای من زیاد است!!!کم نیست
نگاهم نکن؛که ریشه ی غمزه هایت را اخم من خواهد خشکاند و به بی قراری هایت با نیامدن بر سر قرارهایی که با من گذاشته ای، هشدار خواهد داد.
بر خلاف آنچه تو تصور می کنی من این قدر بد نیستم ،بد تر از آنی ام که تو تصور می کنی
پ.ن:
تا باز چه اندیشه کند رای صوابت
و دخترکانی سنگدل مانند تو،لبهای عروسک هایشان را با خون عاشقان رنگین می کنند
دوران داستان سرایی های ملودی درام های دلداگی سپری شده ،
من در پیچ کوچه نشسته ام و به هیچ بودن احساسم در نظر تو می نگرم. تو فقط آن طرف تر مشعل دل سوخته ام را در دست داری
این بار افسون سخن هایت را برای رهروانی نگهداشته ای که تو را برای یک عمر می خواهند ؛ نه برای پروانه ای بیدل چون من،که در شمع حضورت تنها از یک شب نیز خاکستر ش می ماند.
پ.ن: از تو با مصلحت خویش نمی پردازم همچو پروانه که می سوزم و در پروازم
گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی ورنه بسیار بحویی و نیابی بازم
پ.ن2:
من از پروانه بودن ها
من از دیوانه بودن ها
من از بازی یک شعله ی سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم
من از هیچ بودن ها
از عشق نداشتن ها
از بی کسی و خلوت انسانها می ترسم
می ترسیم از موقعی که دقیقاً مثل الان باشد،
مو قعی که دیگر برای وصال ما توجیهی وجود نداشته باشد.
از چه فرار کنم؟
از نوری که خواهد تابید..
شیشه ی ترد تمام ادکلن هایم را از هم پاشید
| Designed By : b4sunset |

