شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
تکه تکه تکه کنم خود را تا دوباره دست کسی شاید... نه! هزار بار هم که بچینی همان می شود "گروس عبدالملکیان" پی نوشت: :) حالا که وجودت دیگه این دور و برا نیست؛ اینا رو گفتم بدونی هیشکی آخه تو نمیشه
نگرونم حالا اگه با بقیه بخوایم بریم چه جوری راهمونو پیدا کنیم. نگو پا روی جای پاهامون بذاریم
از پرستوهایی که در راه می ماندند
و کلاغی توسی که دلش می خواست
جای آسمانی هاشان را بگیرد روزی
و من به خود بالیدم که از قفس باور بیرونم کردی
و تو عاشقان را دیدی که برای هم می میرند
و فراموش کردی که من برای تو زنده ام
این پازل را
باز هم زمستانی است!
مهلتم خواهی داد؟ یا به آن نیم کره خواهی رفت؟
نگرون من نباشی !گل تو با هر علفی نیست
سرو پوشیده وخوش برف،
پیش من سبزش ،سیاهه...
سایه ی تکیه ی پیچک، واسم دیوار خرابه
پر باغچه از امید و هر گیاهش که تباهه
دیدنت تا به قیامت ،واسه من توی خوابه
جای برگ پاهات مونده روی خاک ایوون
نزنه کاشکی بارون پاک نشه رد پاتون
دیگه هیچ پنجره ای رو به خورشید باز نمیشه
ویرونست مثه بیابون،خوشگله از پشت شیشه
اما دلت می آد که من تنها باشم همیشه؟
من در میان حرف حرف همین واژه ها گم شده ام.که شرم می کنند با تو از من بگویند.
و به وجد بیاورند تو را .
از رخوتی که هر دو به آن خو گرفته ایم بیزارم .من خوب نيستم!
| Designed By : b4sunset |

