تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386
تو که رفتی سِحر صدایت ماند و هر از گاهی درگوش من لالایی خواند.من نه بیدارم و نه می توانم چشمهایم را باز نگهدارم به روی این همه مسافت.

چگونه  از این جاده بگذرم که برایم واضح است  تو چشم در راهم نیستی! 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:43  توسط Ramtin  | 

جمعه هفدهم اسفند 1386
من شب  اول می دیدم  که تا صبح آخر با منی

پ.ن 1 : پلک تو فاصله، دست و کاغذ و غزل، من و عاشقانه بود
رستن از پیله خواب ، ای کلید قفل شعر، خواب شاعرانه بود

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:6  توسط Ramtin  | 

چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386
می شود از یاد برد خاطرات دیروز
می توان پنهان کرد شوق سینه سوز را
و دل شیشه ای من را در قفس یک سینه تا همیشه حبس کرد
بی ضربان ، بی تپش ، بی تفاوت با تو
تو که آفتاب نگاهت همه جا می تابد
جز به شبهای هواخواهی من  
تو که از من دوری
دورتر از روح به تن
تن یک مرده که خاک از دفنش، اکراه می دارد
و هنوز می ماند تا که در غسالخانه ی چشمهایت
برایش اشکی آرد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:8  توسط Ramtin  | 

سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
دیرگاهیست که در خلوت من ،نقش تو بی رنگ نیست
من ازین خشنودم که دل تو دیگر، آنچنان از سنگ نیست

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:37  توسط Ramtin  | 

جمعه دهم اسفند 1386

بانوی سرخ پوش

  Image and video hosting by TinyPic

پیرزنی  با اندامی کشیده، موهایی سپید اما سراپا سرخ ،لباسش، کفش هایش و حتی بند ساعتش ، که پس از انقلاب کلاهی با همین رنگ بر سر می گذاشت روز ها سر ساعت معین به ضلع شمالی  میدان فردوسی کنار پاساژ فرش می آمد، و به انتظار می نشست.

60 سال  یا پیشتر ، با یکسری تماس تلفنی ، قراری بین شان گذاشته می شود و برای اینکه پسر بتواند زودتر! در میان سیل همهمه ی مردم به دختر برسد از او می خواهد که قرمز بپوشد.اما هیچ گاه نمی آید،هرگز هم را نمی بینند.من شنیده ام که در بین راه ،پسر تصادف می کند و می میرد،نمی دانم شاید هم زنده باشد،شاید بر سر قرار ابداً نیامده باشد و شاید هم آمده باشد و دختر را نپسندیده باشد.هیچ کس نمی داند که چه شد. با اینکه او را دیوانه می خواندند نمی توان قضاوت کرد،پیرزن اکنون درگذشته است. اما علاقه به کسی  نادیده که معلوم نیست  عاشق بوده یا آزار داشته ،باوفا یا بی وفا بوده،زنده است یا مرده ، هر روز این بانو را بر قرار می کشانده است.اما در حالتی هم که باشد باز اتفاقی  دردناک است .

  Always there is a drop of madness in love yet always there is a drop of reason in madness

F.Nietzshe


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:12  توسط Ramtin  | 

پنجشنبه نهم اسفند 1386

تنهایم نکن

لبخندت را در لحظه ی خداحافظی  تحسین کردم

شاید از سر تعجب.

انتظارش را نداشتم

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:36  توسط Pasha  | 

All rights reserved© 2007-10