شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
هم را گم کرده بودند و دلتنگی جانشان را می گرفت. نه می شد که از بالا به پایین بیافتد که خرد می شد و نه نیروی خلاف عقلی که دیگری را به بالا ببرد. کودکی آمد و خواست پازل را بچیند ، تکه ی روی زمین را برداشت و به نزدیکی تکه ی دیگر برد اما به هیچ وجه تطابقی میان خط فصل بین شان حاصل نمی شد. پ.ن : اما من حاضرم آن کاشی متلاشی باشم، تا غباری شوم و بر کناری از تو ثانیه ای بشینم
حالا که همه چی واسه منم تموم شدس، می بینم خیلی بی معنا بودن
روزی یکی از آنها لغزشی کرد و از دیوار به زمین افتاد،گوشه ایش شکست،عابری رد شد و پای روی دلش گذاشت و مصائب روزگار لعابش را ریختند.
زاری کنان و گریان ... تا بیاید بهاران
و بهار آمد،شتابان تر از توفان
شکوفه زد ، بنفشه و یاس زرد رویید، باران گرفت ، جویها سرشار شد از جریان
فارغ ازینکه من و تو ،
دو گوله برف بودیم!
با هم یکی شدیم، آری اما چه سود بعد از دادن جان
دل ما برای باغ سوخت و نمی دانستیم این رسم هر ساله اوست
و این ماییم که نابود می شویم ، ماییم که می رویم و برای باغ فرقی ندارد ... چه ببارد!چه نبارد!!!
| Designed By : b4sunset |

