شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
اما سرگردانیت که مدت طولانی بگذرد ، مثل من می شوی و ریسمان پیوستگی ت می گسلد.
رها می شوی و گردباد هاست که بیایند و به پایین بیاورندت و از نظر نابودت کنند.
If Wind and storm take you to the corners of the sky
Again the leading rope is in his hands
But if your wandering time prolongs, you will become like me and the cord disconnects
Then you will be free and tornado will come to make you disappear from every side
من کبوتر نیستم که به گنبد زرّین باورهای تو عادت کرده باشم
من برّه ی بهاری اهل چرا هستم که شبان نمی خواهم و تو گرگ گناه با هم بودن را درنده تر از آنچه هست ،ترسیم کرده بودی.
تو رفتی و سرود خوانان مذهب خویش را با خود بردی،
تنهایم گذاشتی روی این فرش ها که جماعت چیزی می پرستند که نمی بینند.
و اگر می گذاشتی که ببینمت ، ستایش می کردم و می پرستیدمت،
و فرشته ها عاقد ما بودن،می بودند. نه این اوراد زمینی
رفتی و من هم شعله ی چراغ عظمت آن عشق را پایین تر کشیدم
| Designed By : b4sunset |

