تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

من و شب زنده داری ها!
من و باده گساری ها!
که هر پیکی رسید از غم
میاندازد مرا  از پا
سلامت باشی جانا
خبر این است و گفتار این
دو چشمم رنگ خون گشته ؛
 تو می دانی نه از گریه ، نه از دنیای  آلوده
دهانم می سوزد نه از این شعر بیهوده
به تو گفتم که می خواهم
شبی لایعقل ، آسوده
بگویم آنچه  سالها
هوشیاری چو مهری بر لبم بوده
دم مستی! که ترسم ریخت
شیون زدم یکبار: تو را من دوست می دارم
ببخشا! که گنه کردم ... تو را گر که آزردم
بیا  و تو  همین امشب
به تکرار همین شیوه
به کامت جرعه ای می ریز!
اگر می خواهی ، با مستی تو    به طعنه با دلم بستیز
مرا از یاد بردی تو ، مگر دیگری را نیز؟
تو را تار می بینم! تو ای صیاد ، ز   دام کهنه  ات برخیز...

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 2:23 توسط Ramtin| |

فرداست که می فهمم خیلی چیز ها را جا گذاشته ام! با خودم نبرده ام
کتابهایم ، کفشهایم ، عکسهایم ، روزشمار و تقویمم
خوشبخت بودم و مفهوم آنرا جای دیگری جستجو می کردم
تو ، زندگی ام  را، آنچه که می شناختم ، آنکه مرا می شناخت

ما آدمها واسه این بازی خودمون قانون و قاعده هایی درست کردیم اگه درست اجراشون نکنیم، نه تنها خلاف می کنیم که از مرحله بازی پاک پرت می شیم ، عقب می افتیم! و شاید دور بعدی واسه دوباره بازی کردن وجود نداشته باشه که بخوان رامون بدن یا نه!

کم کم دارم می ترسم! گریه هایی که بروزشون ندی ، بیشتر داغونت می کنن و من بغضم پر از آه های سر نداده است .
همه دارن به من هشدار می دن!
نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 16:39 توسط Ramtin| |

می خوام اولین نفر باشی که شادی یه خبر خوش رو می شه باهاش قسمت کرد...
من از شنیدنش پر در اوردم...
کاش یک بالم رو به تو می دادم.

نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 21:52 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset