شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
من نگاهتو می خواستم که قشنگ ترین غزل بود
من اما فقط آن چیز را می خواستم، و دریغا که آن هم چون خواسته ی تو پایان یافت
پ.ن :
یه روز رو سرت ،شکوفه ،گیلاس
عروسیت با زندونبانت مبارک
نمی پرسم چی شد اون همه احساس
من و چه به نم نم بارونه چشمات
نیستم که ببینم چه زلاله اشکات
رو هر قطره ی جاری، رو گونه ات
می گن عکس اون غریبه پیداست
بختت مثه چشم من سفیده
فردا واست زندون خریده
درش مثله دل من اما قفله
نه بیرون می آی نه عشق تو رو دیده
تو می مونی و روزمرگی بسیار
نمی خواد یادت باشه داشتی یک یار
لیاقت می خواد،اصالت عشق
تو اما حوصله نداشتی انگار

برای عاشقا اگه عیدی باشه امروزه، پاییز … اول مهر
باغ که از افتادن پیرهنش ،بهت زده می شه
بارون تن دست نخوردشو می شوره
این یعنی خود معاشقه
من دوباره کیف و کتابمو جمع می کنمو به هوای مدرسه رفتن
از دم دانشکده ی شما رد می شم
خوب می شم،بد می شم
باد می شم و می وزم
به همون پارکی می رم که برای اولین بار بهت گفتم:
دوستت دارم!
تکه های کاغذ نامه هایی که تو برای من نوشتی ؛
زیر همین نیمکت چال شده اند.
زیر یک خروار، سال
عید من امروز بود...
| Designed By : b4sunset |

