تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
2008/10/15
در نگاهت چیزی بود که مرا به زندگی می خواند و مرا ،مرگ مرا به تاخیر وا می داشت، از عیب هایم می گذشت و در تقابل با تکاملی که در تو بیداد می کرد،ارضاء احساس جانوریمان را می خواست.

من اما فقط آن چیز را می خواستم، و دریغا که آن هم چون خواسته ی تو پایان یافت
 

پ.ن :

من نگاهتو می خواستم که قشنگ ترین غزل بود

ستار- چشم های تو

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:45  توسط Ramtin  | 

2008/10/8
یه روز تن پوشت، از گلبرگ یاس
یه روز رو سرت ،شکوفه ،گیلاس
عروسیت با زندونبانت مبارک
نمی پرسم چی شد اون همه احساس

من و چه به نم نم بارونه چشمات
 نیستم که ببینم چه  زلاله اشکات
رو هر قطره ی جاری، رو گونه ات
می گن عکس اون غریبه  پیداست

بختت مثه چشم من سفیده
فردا واست  زندون خریده
درش مثله دل من اما قفله
نه بیرون می آی نه عشق تو رو دیده

تو می مونی و روزمرگی بسیار
نمی خواد یادت باشه داشتی یک یار
لیاقت می خواد،اصالت عشق
تو اما حوصله نداشتی انگار

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:46  توسط Ramtin  | 

2008/9/23
آیا کسی هست به من بگوید این چه چیزی ایست که این قدر مرا  آزار می دهد؟



ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:41  توسط Pasha  | 

2008/9/22


برای عاشقا اگه عیدی باشه امروزه، پاییز … اول مهر
باغ که از افتادن پیرهنش ،بهت زده می شه
بارون تن دست نخوردشو می شوره
این یعنی خود معاشقه
من دوباره کیف و کتابمو جمع می کنمو به هوای مدرسه رفتن
از دم دانشکده ی شما رد می شم
خوب می شم،بد می شم
باد می شم و می وزم

به همون پارکی می رم که برای اولین بار بهت گفتم:
دوستت دارم!
تکه های کاغذ نامه هایی که تو برای  من نوشتی ؛
زیر همین نیمکت چال شده اند.
زیر یک خروار، سال
عید من امروز بود...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:45  توسط Ramtin  | 

All rights reserved© 2007-10