تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

من نمی گم عشق تو فرصت موندن منه
می رم اما تا بیای چشام به جاده روشنه

قسمت منه که عمری از تو دوری بکشم
رسم تو سخته و این ترانه فریاد زدنه

تا به دادم نرسی فاصله ها تموم نشه
من نگاهم از وجود تو دل نمی کنه

به کسی نمی خوری،کسی نمی فهمه تو رو
بدن و روح تو واسم وصله ی تنه
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 19:59 توسط Ramtin| |

I have problems in believing your eyes
I am not in your mind ,even in your lies
When you left me , I deserved to be free
to go everywhere and see
what lovers truly do in the moonlight
do they wait until things go alright?

Is a kiss forbidden?
do they wait for that night
that they are married
and almost buried
in a family house
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 16:25 توسط Ramtin| |

دریا و آسمان که به هم دل بستند،گفتند اینها که همیشه در افق با هم بوده اند!
دریا ، ابر که می شد و پیش او رفت ، می گفتند آسمان  دلش گرفته است!
باران که می شد،بر چهره اش  که می بارید،می گفتند آسمان گریه اش گرفته است!
 آنقدر با هم آمیختند که یکرنگ شدند...
و  دیگران هرگز  نفهمیدند

-----------------------------------
من و خدای خود می دونه...
تو پرستشش مشرک نیست
پیش تو نمی مونه
حرفام مثه آیه اس
تو دفتر پاک سینه اش
تو کلام شیطانی
ماتی رو دل آیینه اش
دلت گرم خون باشه!!!
ولت می کنه تا هر شب
... روز خوشت جنون باشه
من از دست اون؛عرشم رو به زمین بخشیدم
تو چی داری جز عشقی؟ که من بهش نرسیدم
نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 11:54 توسط Ramtin| |

    کمی دور تر بایست،
دنباله مطلب
نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 23:34 توسط Pasha| |


Designed By : b4sunset