شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
من دیگر آفتابی را نخواهم دید که اتاق مرا روشن می کرد، اتاق من همیشه تاریک می شود
در نمی زنند تا مرا بیدار کنند، من همیشه در آن اتاق خواب می بینم که برگشته ام
دنباله مطلب
با دوستی در ترمینال مسافربری (نه فرودگاه! ) به یک چینی بر خوردیم ،بعد از آنکه او فهمید اون آقای نسبتاً محترم بی دین است.... دوستم از من خواست تا سئوالی را که تداعی کننده ی وجود واجب الوجود است و در کتاب های دینی خوانده ایم از او بپرسم :
وقتی در سخت ترین مراحل زندگی هستید ؟ که دیگه هیچ راهی نداری؟به کی مراجعه می کنید؟
گفت : به دوستام،خانوادم ...می شینم فکر می کنم
کلیسا هایی که در دوران کمونیستی شوروی زیر زمینی شده بودند به محض فروپاشی اتحادیه از زمین سرباز کردند ...
اولین مساله ای که باید از یک ایدئولوژی پاسخ داده شود : "هدف آفرینش" است
این مورد بالاتر از اصل خالق قرار می گیرد ...
این جواب رو هر کس باید بتونه برای فلسفه ی حیاتش بده...فارغ از آنکه به خدایی اعتقاد داشته باشد یا نه
ساعتی دارم که از ملاقاتت به این طرف نمی ایستد،به آب خواهمش بست.
عینکی دارم که از روئیت تو،جز ناچاری من در نمی یاید،خواهمش شکست.
چشمی دارم که همه را می خواهد شکل تو ببیند،خواهمش بست.
دلکی دارم که تو را از خود نمی راند،خواهمش شکست.
معبری دارم که از پیش تو می خواهد برود،راه خواهمش بست.
پنجره ای دارم که با خاموش شدن چراغ تو ،به شب می ماند...خواهمش شکست.
| Designed By : b4sunset |

