تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

نگاه کن!


دنباله مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 22:11 توسط Pasha| |

اما من در صبر و مواظبت تو خيره مانده بودم . و انتظار می کردم تا مگر در اثنای سخن از تو کلمه ای زاید که باظهار مقصود ماند ، البته اتفاق نيفتاد . و بدين تحفظ و تيقظ اعتقاد من در موالات تو صافی تر گشت . چه هيچ آفريده را چندين حزم و خرد و تمالک و تماسک نتواند بود خاصه که در غربت ، و در ميان قومی که نه ايشان او را شناسند و نه او بر عادات و اخلاق ايشان وقوف دارد

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 20:12 توسط Ramtin| |

رفتن چنان سخت می نماید،که زمانی برای گریستن نمی ماند، پنهان  زار کشیدن هایم کوتاه اند

من دیگر آفتابی را نخواهم دید که اتاق مرا روشن می کرد، اتاق من همیشه تاریک می شود
در نمی زنند تا مرا بیدار کنند، من همیشه در آن اتاق خواب می بینم که برگشته ام

نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 16:25 توسط Ramtin| |

زبان ،نشانه ای گویا از فرهنگ و تاریخ ملت هاست . هم خانوادگی اقوام انسانی  به آسانی از آن بدست می آید. از بخت بد،حملاتی که بیگانگان به زور شمشیر بر مرز های جغرافیایی وارد می کنند،سلطه ی دراز  مدت آنها بر مردم،در زبان ملت دربند بازتاب می کند ،
دنباله مطلب
نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 22:55 توسط Ramtin| |

مائو عمری را در مبارزه با اعتقادات الهی مردم گذرانید اما وقتی در حال احتضار بود و از او پرسیدند آرزوی تو چیست ؟ گفت : ملاقات با خدا
با دوستی در ترمینال مسافربری (نه فرودگاه! ) به یک چینی بر خوردیم ،بعد از آنکه او فهمید اون آقای نسبتاً محترم بی دین است....  دوستم از من خواست تا سئوالی را که تداعی کننده ی وجود واجب الوجود است و در کتاب های دینی خوانده ایم از او بپرسم :
وقتی در سخت ترین مراحل زندگی هستید ؟ که دیگه هیچ راهی نداری؟به کی مراجعه می کنید؟
گفت : به دوستام،خانوادم ...می شینم فکر می کنم
کلیسا هایی که در دوران کمونیستی شوروی زیر زمینی شده بودند به محض فروپاشی اتحادیه از زمین سرباز کردند ...

اولین مساله ای که باید از یک ایدئولوژی پاسخ داده شود  : "هدف آفرینش" است
 این مورد بالاتر از اصل خالق قرار می گیرد  ...
 این جواب رو  هر کس باید بتونه برای فلسفه ی حیاتش بده...فارغ از آنکه به خدایی اعتقاد داشته باشد یا نه
نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 1:1 توسط Ramtin| |

قلمی دارم که از پس کتابت آنچه گذشت بر نمی آید، خواهمش شکست...
ساعتی دارم که از ملاقاتت به این طرف نمی ایستد،به آب خواهمش بست.
عینکی دارم که از روئیت تو،جز ناچاری من در نمی یاید،خواهمش شکست.
چشمی دارم که همه را می خواهد شکل تو ببیند،خواهمش بست.
دلکی دارم که تو را از خود نمی راند،خواهمش شکست.
معبری دارم که از پیش تو می خواهد برود،راه خواهمش بست.
پنجره ای دارم که با خاموش شدن چراغ تو ،به شب می ماند...خواهمش شکست.
نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 1:31 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset