تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

تو می روی
و من لبخند می زنم
باور کن جای تاسفی نیست
کدام احمق یک قله را
دو بار فتح می کند؟
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 13:10 توسط Pasha| |

با تو باید،چون زمستان می رود،در گلخانه شکستن
با شرابی گرم کردن،این لبان بسته ی من
منصرف از دل ربودن، خسته از با تو بودن
از هوای تازه خواستن تا به گلدان نشستن
بس که این گوشه و کنارت،انتهای اشتیاق است
شهد شیرینت ؛حراج هر پروانه ی باغ است

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 18:44 توسط Ramtin| |

لباسهایت رو در نیار،نامرئی می شوی ... من هنوز خیلی از سئوال هایم را نپرسیده ام ، شاید تمام نشوند،شاید برایشان جوابی پیدا نکنم.

خوب می دانم چه لذتی دارد ،مطمئن باش این را نمی پرسم

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 16:54 توسط Ramtin| |

آه قصه ی وفا با دلم مگو باور ندارم

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 21:50 توسط Ramtin| |

ستاره ها زیادن و مثل هم
ماه همه شب هرزه ی آسمونه
تو که شهابی عمر تو کوتاهه
بیای نمی فهمن می گم مهمونه

یه شب می موندی؛آخ مگه چی می شد؟
از توو عشقت کم چیزی نمی شد 

حالا که میری ، آرزوم می میره
جاتو تو قلبم کسی پس،می گیره
باید که تا زنده منم ، تنها بمونم؟
عاشقتم؟، دیوونتم؟ ...همونم؟

یه شب می موندی؛آخ مگه چی می شد؟
از توو عشقت کم چیزی نمی شد

کجا باید دنبال تو بگردم؟
عوض شدی ، عوض شدم
سردی ، سردم
راه میون من و تو،یه آنه
بعد مرگ ، زندگی دوباره

یه شب می موندی؛آخ مگه چی می شد؟
از توو عشقت کم چیزی نمی شد

تا زنده بودی من و دوست نداشتی
بعدش خدایا چیزی هم گذاشتی
روحی اگه باشه، عشق حالیش نیست
جهنمم چیزی بجز آتیش نیست

یه شب می موندی؛آخ مگه چی می شد؟
از توو عشقت کم چیزی نمی شد

نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 20:13 توسط Ramtin| |

باورت می شد؟ بعد از آنکه من و تو به یکدیگر هیچ احساسی نداشته باشیم...زندگی مثل فیلم های قدیمی سیاه و سفید نشود؟
باور می کردی!  بدون عشق ما، چیزی به هم نخورد؟

و آنگونه که اشعار کهن می گویند : پرنده ها بخوانند و زمستانی ها بروند و گل ها برویند و تو دوباره عاشق شوی!


پ. ن : مرده دیگه در من ...خورشید شهر نگاهت

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 21:1 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset