شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
و قصد دارم راه را ببندم بر روزگار
هر چه پای بکوبد بهار ، دست بیافشاند به بار ... هر چه روید نسترن ....هر چه گل گوید به من
هر چه دارم توان ، هر چه بیزارم از بهار ...پیش هم می گذارم...عید آمد و آنماه دلافروز نیامد
دل خون شد و آن یار جگر سوز نیامد
نوروز من ار عید برون آمدی از شهر
چونست که عید آمد و نوروز نیامد
حضور مرگ همه موهومات را نیست و نابود می کند
ما بچه مرگ هستیم ومرگ است که ما را از فریب های زندگی نجات می دهد و در ته زندگی اوست که ما را صدا می زند و به سوی خودش می خواند.
در سن هایی که ما هنوز زبان مردم را نمی فهمیم اگر گاهی در میان بازی مکث می کنیم برای این است که صدای مرگ را بشنویم...
نگاه های هرزه ی من،
در جستجوی نیمه ی گمشده،
به عشقی پاک نخواهد رسید...
| Designed By : b4sunset |

