تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

ترس،ترسم از ترس تو بوده... برای خواستن عشقم نیا دور

بی تو خیلی تنهام چقدر از من دوری

رفتی و با گریه گفتی که مجبوری

تو دلم آتیشه بگو برمی گردی

با نگات  آخه منو عاشقم  کردی

زیر بارووووون بی تو!


نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 12:52 توسط Ramtin| |

نجابت چشم های تو پشت عینک دودی

مرا عاشق خود کرده بود


نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 21:21 توسط Pasha| |

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب
با خاطره ها آمدهای باز به سویم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم او مرده و من سایه ی اویم
من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است
او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه جا با همه کس در همه احوال
سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت

من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است
در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود
وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود
من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ
دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت
بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد
او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه
چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد

من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش
افسردگی و سردی ی کافور نهادم
او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

سیمین بهبهانی
نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 17:24 توسط Ramtin| |

 گفت باشه برو تحمل می کنم فقط قول بده از اینی که هستی بدتر نشو! نمی دونم بتونم بدترازاین شده ات رو تحمل کنم یا نه ...

یک ساله بر من چه شود خدا داند!!!

از تو چه پنهون شایدنتواند


نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 2:17 توسط Ramtin| |

برگو سخنی صدای من باش
بر خوان غزلی نوای من باش

بر خیز و نسیم در هوا ریز
 با سبزه بیا صفای من باش

من زندگی ام برای دل بود
تو نیز دلا برای من باش

قفل از در بسته یار بردار
 آزادی من رهای من باش

تا باز روم به خانه خویش
تو غافله دعای من باش

بر شانه بخت من فرود آی
از اوج بیا همای من باش

من می شکنم اگر نباشی
  مشکن دل من برای من باش

اینجا که مجال گریه ای نیست
 تو نعره بزن صدای من باش

جز دانش عشق رهبری نیست
 تو رهبر من خدای من باش

رفتی تو اگر به خانه ما
 یاد آور رفته های من باش

دیدی تو اگر جوانیم را
 از بحر خدا تو جان من باش

او را بنوازو در بغل گیر
 تو هق هق گریه های من باش 


پ .ن : شعر قشنگیه!خیلی...نمی دوتم شاعرش کیه!

نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 19:11 توسط Ramtin| |

در این بهار بد،فراموش شده ای که از جستجو ایستاده؛حاضر است هر کاری انجام دهد تا ذره ای بهتر شوی،دریغا که هیچ کاری از دستش بر نمی آید.

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 12:38 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset