شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
طرف ما شب نیست شب از ستاره ها تنها تر است خشم کوچه در مشت توست من تو را دوست می دارم بلور دلکشت را در چشمه ها دیدم و ندانستم تویی تو من را نشناختی و هر دو راه خود را گرفتیم کاش من نوامبر تو بودم که به دنبال تو در شب های دروغین می گردند آه مگر چند نفر با شمع پیاده راه می روند؟ سایه پیدا نیست،همه جا محکمه ی نیرنگ ها برپاست صادقانه هیچ کس به فروش غنچه ها قانع نیست همه بوته ها را از ریشه حراج می کنند نخل های بلند و درختانی با گل های بنفش و آرامشی به ملایمت اقیانوس با تو آشنا نیست تو فرزند خار و شوره زار و دشت های خاموش و شهرهای پر هیاهویی هستی که مردمانش از همه چیز ناراضی اند این روحیست که جسمت را به همراه می کشد با تو هیچ جا آشنایی نیست
صدا با سکوت آشتی نمی کند
کلمات انتظار می کشند
من با تو تنها نیستم
هیچکس با هیچکس تنها نیست
طرف ما شب نیست
چخماقها کنار فتیله بی طاقتند
بر لبان تو شعر روشن صیقل می خورد
و شب از ظلمت خود وحشت می کند
تو بر پشت شبدیز جاه طلبی خود و من از مدائن دلسردی هایم فرار می کردم
به من هم حق بده که جز سیاه چیزی نبینم

to look at you
to learn how you are
to love you as you are
my tactic is
to talk to you
and to listen to you
to build with words
an indestructible bridge
my tactic is
to remain in your memories
I don't know how
nor
with what pretext
but to remain with you
my tactic is
to be frank
and to know that you're frank
and not to sell to ourselves
simulations
so that between us
there is no curtain
nor abyss
my strategy is
in contrast
deeper and
more simple
my strategy is
that one of these days
I don't know how
nor
with what pretext
you finally
need me.
Mario Benedetti:
| Designed By : b4sunset |

