شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
چشم من مال خودم نیست تو گرفتیش به اسیری یادته ...یادته؟ اینا یادگاریاته زیر خشتای ترک خورده ی چارطاقی نشستم دیگه از ترسه دلم پنجره ی چشمامو بستم آبرو رفته و بغ کرده و رسوا شده هستم تو هوای خیش و بارونی گریه هام نشستم وقتی رفتی من شکستم رو شکسته هام نشستم منم و دلی شکسته دلی که مونده رو دستم یادته یادته اینا یادگاریاته به اجبار من هم نمی درخشد او نتوانست دل دخترک را بیرون بیاورد تنها دل خودش را کشته بود از تو می خواهم بدانی، یک چیز را همه چیز مرا به تو می رساند اما
از خیلی وقت پیش از این ها
همه ی ضعف های مرا می داند
و از تک تک آنها بهره می برد
عشق خائن
بسیار به خود گفتم
ضعیف مشو
راستی بزرگترین قصه این است
که آدمی به خود دروغ می گوید
برای صدا و نفس ظالم دلم تنگ شده است
اگر،اگر جانم را به آتش بزند
من که برای رویاهایش شبها منتظر بودم
حتی اگر به گردابم بکشاند
روزی حتماٌ تمام می شود
و عشق تاریک و کور پیدا می شود
و پشیمانی یواش و آهسته می آید
تنهایی بسیار سرد است
مثل عکس های بی رنگ
دست هایش را روی قلب او می گذارد. این همان دلی ست که فاتح آن بود.
دلی که خون شد.اما نمی شد بیرون بیاوردش.
بد شد،آزردش،پیش چشمش به او خیانت کرد، آهنگهایی را که او دوست داشت ، به دشمنانش هدیه کرد.دست به ساز نبرد و دیگر ننواخت.گذاشت و رفت ،دور شد ،نامه هایش را سوزاند. چه می خواست؟... همه چیز را دیگر جز او
درس خواند، تکلیف نوشت ، ممتاز شد، شغل پیدا کرد ، خانه ای خرید ، ازدواج کرد، بچه دار شدند. متمول شد. کتب خواند ، کتاب موفقیت نوشت ،کتاب قصّه ی خودش و آن دخترک کمان گیسو را در گنجه ای بی اهمیت پنهان کرد و محال بود کسی پیدایش کند.خودش هم دوباره عاشق شده بود , عاشق زندگی... زندگی را می خواست
بیمار شد ، در بستر دردی لاعلاج و ناامید افتاد ، همه سگ هایی بودند که دلداریش می دادند و له له ارثش را می زدند.
خب ، داشت می مرد، نفس های آخر را با لذت و تمسخر به دیدگاه مخالفش می کشید. همه چیز را به دست اورده بود و از دست می داد.
دخترک روزی نشد که او را از دل ببرد، پیر نشده بود! هنوز کوچک و نوجوان ، با گونه های سرخ و زلف پریشان مانده بود
دختر نمی مرد، چون چیزی نداشت،جز او چیزی بدست نیاورده بود که نخواهد از دست بدهد . چیزی نمی خواست جز او
این آخر هفته به آهنگهای اعجوبه ای پاپ و راک و روح آنگونه که الیزابت تیلور ملقبش کرد گوش می کنم. حالا معنی مرد ی در آیینه را می فهمم.تغییر ی که در راستای تکامل گرایی ش انجام داده بود. برای بسیاری مشمئز کننده بود،تهمت های بی استناد و این جریده هایی که تنها به فروش فکر می کنند از قبل او را کشته بودند.این ها هم بالا می برند و از آن بالا زمین می زنند .


تو خود می دانی که چه گونه است :
اگر نگاه کنم
به بلور ماه،به بوته ی سرخِ
پاییز آهسته ی پنجره ام
اگر دست بکشم
نزدیک آتش
روی خاکستر ناملموس
یا چروکیده تنِ کنده ی چوبی
از عطر ها و نور و فلزات
قایق های کوچکی شوند
که به سوی آن جزیره هایی از تو که انتظار مرا می کشند،
روانند.
باشد ، حالا
اگر کم کم تو
از دوست داشتنم بایستی
من هم باید کم کم از دوست داشتنت دست بردارم
ناگهان، اگر فراموشم کنی،
به دنبالم نگردی،نگرانم نباشی
پیش از آن باید از یاد برده باشمت
بسیار دیوانه وار که فکر کنی
باد پرچم هایی
که از زندگی من می گذرند
و تو تصمیم به ترک من در کرانه ی قلبی بگیری که من درش ریشه دارم
به یاد آور،
که آن روز
در آن ساعت
باید آغوش و ریشه هایم را برکنم در جستجوی سرزمینی دیگر
اگر روزی
ساعتی
احساس کنی
که مقصد راه سرنوشت من هستی
با شیرینی سخت سنگدلانه ی بیجا
اگر روزی گلی
تا لبانت در جستجوی من بروید
آه عشق من
همه ی آن آتش دوباره در وجودم گُر می گیرد
در من هیچ چیز فروکش نکرده یا فراموش نشده
عشق من ،عشق تو را می پروراند
عشق من
و تا آنگاه که زنده نگه بداریش
در آغوشت خواهد بود
بی آنکه مرا رها کند
| Designed By : b4sunset |




