تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
جمعه بیست و سوم مرداد 1388
حالا که همه چیز تو را به یادم می آورد،

تو مرا به یاد هیچ می اندازی.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:6  توسط Pasha  | 

جمعه شانزدهم مرداد 1388
زنده ماندن این سر دنیا به عشق صحبت با تو در نیمه شب، تو که می پرسم نبودی عذر می خواهی و می گویی حالا که هستم. همه با من بیگانه هستند، تو دیگر نمی خواهد بیگانه تراز همیشه شوی.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:46  توسط Ramtin  | 

چهارشنبه هفتم مرداد 1388
نگاهم کن که من رو به سقوطم
نه این من نيست ، منی که رو به روتم
بذار همه ببینن آسمونم بی فروغه
بذار مردم بدونن که ستارشون دروغه

یه کاری کن ، یه کاری کن ، نگو سهم من این بوده
نذار از هم بپاشم من ، از این تکرار بیهوده
یه کاری کن ، یه کاری کن که می ترسم از این آوار
یه کاری کن اگه دستات هنوزم ناجیه ، ای یار

این منم پر شکسته ، خسته ی خسته
از خودم بیزار و پر و بال شکسته
ببین اسیر بن بست جنونم
نمی تونم ، نمی تونم که من این جا بمونم


(تیتراژ پایانی فیلم سوپراستار)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:13  توسط Ramtin  | 

جمعه دوم مرداد 1388
از من نخواه با پای برهنه روی زغال گداخته راه بروم

من نه  ماه  نه رود را نمی شکافم ، یک شبه راه صد روزه را به آسمان نمی پیمایم. من مرده را زنده نمی کنم .از گور خود بر نمی خیزم. من پیام اور فوق العاده ای نیستم

در آب اگر بیافتم غرق می شوم . من شنا هم بلد نیستم . من از انسان های معمولی کمتر هستم.

خیلی وقت است که عاشق نشده ام، به کسی نپرداخته ام. در جا زده ام. در مهمانی مثل کودن ها تنها می نشینم
من انسان هم نیستم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:22  توسط Ramtin  | 

All rights reserved© 2007-10