تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388
هنوزم چشمای تو مث شبای پر ستاره ست
هنوزم دیدن تو برام مث عمر دوبارست
هنوزم وقتی می خندی دلم از شادی می لرزه
هنوزم با تو نشستن به همه دنیا می ارزه
اما افسوس تو را خواستن دیگه دیره
اما افسوس با نخواستن دل آروم نمی گیره
تا گلی از سر ایوون تو پژمرد و فرو ریخت
شبنمی غمزده از گوشه چشمانه من آویخت
دوری بین من و تو دوری ما هی و دریاست
دوری بین من و تو دوری ماه و تماشاست
اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره

/گوش کنید/

پ.ن :  خیلی با احساس، تکیه داده به دیوار آجری و کناریاشم تو حال   دیدم  یکی داره می خونه .... به دلم نشست خیلی ...

اجرای اصلی : خشایار اعتمادی



لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:39  توسط Ramtin  | 

دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388
نمی شود برای من باشد
حس تو را در خود داشتن


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:40  توسط Ramtin  | 

شنبه بیست و سوم آبان 1388
دیگر تو را از خدا نمی خواهم
ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:19  توسط Pasha 

پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388
همیشه یه چیزی بوده شوقتو از دلم ربوده

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:56  توسط Pasha 

پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388
تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:0  توسط Ramtin  | 

شنبه شانزدهم آبان 1388
دوست من می دانم که تنها برای او زندگی می کنی
و او هم می داند
اما تو را نمی بیند چنان که من می بینمت
به خواهش از دهانم می خواهم که بگوید
آنچه را که در میانه ی مستی گفت
که با پوست توست که رویای شب را دارم
و من دیوانه می شوم با هر دکمه ای که باز می کنی
او تو را ندیده که می لرزی، منتظر یک واژه،هر اشاره ،یک آغوش
او تو را آنچنان که من می بینم آه می کشی نمی بیند
با چشمان کوچکت که باز شده اند
به من گوش من
آه دوست من، من می دانم و او می داند
دوست من نمی دانم چه بگویم
نمی دانم چه کنم تا تو را شاد ببینم
کاش می شد روح آزادی را
آنچه را که او گم کرده است
برایت بفرستم
و جیب هایت را از پیروزی این نبرد پر کنم
با رویا و امید های تازه شده
می خواهم به تو هدیه ، شعری دهم
فکر می کنی که تنها خبری می دهم
دوست من شاید یک روز که به ترانه ی من گوش می کنی
ناگهان دریابی که هرگز نمی خواستم
داستان تو را به آواز بخوانم
چراکه تکان دهنده است
اما متاسفم دوست من
هوش نیست، زیرکی هم نیست
این راهی ست که من حرفهایم را می زنم
کار من نیست، زبان من است

دوست من، شهزاده ی داستان های پایان نگرفتنی
دوست من ، تنها تلاشم برای این است که به من اعتماد کنی
دوست من ، خواهم دید که اگر روزی از این روزها
آخر یاد بگیرم که سخن بگویم
بدون انحراف
که همه ی این داستان برایم مهم است
چرا که تو دوست من هستی


Amiga Mia Alejandro Sanz

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:35  توسط Ramtin  | 

سه شنبه دوازدهم آبان 1388

دارم از تنهایی دیوونه می شم

توی پیله م دارم پوست می اندازم

آخرش بیرون میام؛ پروانه می شم

شهد گل های سپید و می کشم...

تو میای سنجاق خونین تو دستات

با یه تور عروسیه قشنگ

گیر می افتم می کشیم

می شم لای آلبومای رنگوارنگ

تن خشکیدمو به بچه ها نشون می دی

می گی یه کی بود اما نه خیلی زرنگ

من وامونده ازون روز قدیم

فکر تسخیر قلب تو بودم

با خدا چونه می زدی تو ولی

من داشتم از زشتی ها دور می شدم

که نباشم دیگه اون کرم کریه

من  عوض می شم اما تو داری

به گذشته های من می شی شبیه

این معامله با دکه ی اون

که تو بنگاهش جون میشه رد و بدل

نمی بینیش اما نذرت این باشه

که فرشته هاش رو کنی بغل

زندگی همش عذابه مگه نه؟

رنج  و درد بی حسابه مگه نه؟

می شینم واست نقشه می کشم

نفشه هام نقش برآبه مگه نه؟


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:46  توسط Ramtin  | 

دوشنبه چهارم آبان 1388
 آن قدر به تو نزدیک هستم که


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:41  توسط Pasha  | 

دوشنبه چهارم آبان 1388
هی فلانی

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده و کوچک

آن هم ازدست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جزبا او نمی خواهی!

من به گمانم زندگی باید همین باشد

آه….آه،اما

او چرا این را نمیداند؟

او چرا اینقدر غافل است از من؟

من نمی دانم چرا طاووس من

این را نمی داند که

 دل من هم دل است آخر

سنگ و آهن نیست

م.امید

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:26  توسط Ramtin  | 

All rights reserved© 2007-10