تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

وفتی با زیرکی به گوشی تلفن همراهش نگاه می کند و با لبخند های زیر لب جواب پیام کوتاه می دهد، وقتی تردید را در نگاهم می خواند،پیش از آنکه چیزی بگویم لبانم را با بوسه می بندد و در گوشم زمزمه میکند دوستت دارم، خوب می دانم قصد فریبم را ندارد او همه را دوست دارد.
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 14:27 توسط Pasha| |

اگر میله های زندان قناری را به شکل نت های موسیقی در آوری ،باز هم آن آهنگ را برایت نمی خواند
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 14:39 توسط Ramtin| |

پس آنگه شور آفتاب،در وسط سینه ی تو تابید، در افق راز من
گره ی کور ناامن گناه را باز گشود
و کسوف یعنی هم آغوشی ماه و خورشید
و شب پریشان در نیمه روز یا در محاق
حوض کاشی که شکست
همه ی ماهی،قرمزهایت جان دادند،
زیر دست های داغی که نسیم را بصورت من سیلی می زد
حفره های دل ابرها گرفت

از همان روحی که از پشت بام ماهم بالا رفت

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 23:49 توسط Ramtin| |

Image and video hosting by TinyPic

فقط گریه می کنم که چرا باید زیبا باشی،

وقتی که من شکسته ام
پرهای سبزآبی ت را می گسترانی 
پر من اما ریخته
پیش پای تو هیچم،
دلم از هم گسیخته
و تو این سرخورده را به میهمانی قلب عمیقت دعوت نمی کنی
حتی اگر همه چیز هم مهیا باشد...
آخر هفته ها مریضم،صدایم، سینه ام ، بغضم گرفته
تو سلامت باشی اما من ،
من زیاده خواه ، از سرت نمی گذرم
تقصیر توست، ضربدر بزرگی که در کارنامه ی ما،  چون ستاره ی صبحدم می درخشد
تو آسان رد شدی، از تقابل  عشق و ترّقی
از امتحان حیوانیت و انسان بودن
من لاف عشق و عقل را می زدم ،هیچ کدامش را نداشتم
ببخشید اگر جنازه  ی این روانی حالت را بهم می زند 


نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 8:47 توسط Ramtin| |

من از رویای تو را خواستن دست بر نداشته ام ، نه من از  سودای تصاحب کردن تو کوتاه نیامده ام

آرام ننشسته ام که شعر بنویسم ، اینها تهدید من است تا آرامش تو را هم برهم بزنم

نمی دانم نه هنوز نمی دانم که کجا و چگونه و کی

ولی تو نمی توانی از من بخواهی که بس کنم، نمی توانی از من بگیری دروغ های شاخدارم را


نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 6:9 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset