شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
از همان روحی که از پشت بام ماهم بالا رفت
فقط گریه می کنم که چرا باید زیبا باشی، من از رویای تو را خواستن دست بر نداشته ام ، نه من از سودای تصاحب کردن تو کوتاه نیامده ام آرام ننشسته ام که شعر بنویسم ، اینها تهدید من است تا آرامش تو را هم برهم بزنم نمی دانم نه هنوز نمی دانم که کجا و چگونه و کی ولی تو نمی توانی از من بخواهی که بس کنم، نمی توانی از من بگیری دروغ های شاخدارم را
گره ی کور ناامن گناه را باز گشود
و کسوف یعنی هم آغوشی ماه و خورشید
و شب پریشان در نیمه روز یا در محاق
حوض کاشی که شکست
همه ی ماهی،قرمزهایت جان دادند،
زیر دست های داغی که نسیم را بصورت من سیلی می زد
حفره های دل ابرها گرفت

پرهای سبزآبی ت را می گسترانی
پر من اما ریخته
پیش پای تو هیچم،
دلم از هم گسیخته
و تو این سرخورده را به میهمانی قلب عمیقت دعوت نمی کنی
حتی اگر همه چیز هم مهیا باشد...
آخر هفته ها مریضم،صدایم، سینه ام ، بغضم گرفته
تو سلامت باشی اما من ،
من زیاده خواه ، از سرت نمی گذرم
تقصیر توست، ضربدر بزرگی که در کارنامه ی ما، چون ستاره ی صبحدم می درخشد
تو آسان رد شدی، از تقابل عشق و ترّقی
از امتحان حیوانیت و انسان بودن
من لاف عشق و عقل را می زدم ،هیچ کدامش را نداشتم
ببخشید اگر جنازه ی این روانی حالت را بهم می زند
| Designed By : b4sunset |

