شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
زجر می کشی، بیشتر از آنچه می فهمی و برای خودت زندگی کردن را زهرآگین می کنی اگر کمی ، فقط کمی جربزه بی خیال شدن را داشتی همه چیز حل بود. همانی هستی که،آنها می گویند شاید باشی قطره قطره ی وجودشان ،خرده خرده ی حضورشان ،گرچه از رغبت و میل رسیدن در شتاب باشد خود راه شان را کج کردند، یکی به اقیانوس ریخت، پیوسته با الهه های زیر آب در کنارهم محکوم به زوال و نابودی می شدند. و بعد اگر از گذشته هایم سوال کند؛ بگویم؟ بگویم که : کسی بود که سرانگشتان کوچکم را می گرفت و برایم سونات می نوشت و با من قطعه ای را زد که مسرت آن هنگام نیایش و سجده دستهایم را بجای او که در کعبه زندگی می کند در نیاز به سوی او بلند کرد. فرق میان من و تو اما اینست که تو برای عشق های خیالی بر طبل می زنی و من از خیال عشقی که تو در آن هستی باز روی تو دیدن، به تپش می اندازد دل من را ،گویی انگار همه ی عینک های دنیا را به من می دهند تا سراپا چشم شوم و سیر تو را ببینم. گل نیلوفر در دستهای من است و تو برای دیگران می گویی: اما زیر کاج های آذین بسته، در شب های بلند صبر می کنم تا حاضر شوی...حتی اگر هیچ وقت
نومیدی، ایستادگی در نساختن با شیرینی ها را می ستود
برای نجات از شبانه های ننگین؛چه باید کرد ؟
کدام باده را نوشید، در آسمان جام های رنگین
سوار کدامین دود باید شد
تا خیال با تو بودن،
به من برسد
به کدام گل قاصد بگویم تلخی های دنیای عوضی را
بی فرجام ترین چاره ی بقا را
تصویر دست در گردن تو انداختن را
لبهایت را به گرمی فشردن، غلتیدن در بالینت را
روز که چشم می گشایم
شب که چشم می بندم...تو را دیدن را
تو چه بی حالی که سرانجام کار را می نگری
و من کیف یک آن معاشقه
آن هم با تو!!!
و پرستش آنگونه که زاده شدی
حاضر باش که چیزی نمانده
نمی توانست با تو بودن ای حال من، تداوم جریان باشد
صراحت نوردبانیست که اگر یک پله اش را بالا روم؛ ده پله به پایین بر می گردم
برخورد دو رود مادی که به طرف یکدیگر بیایند،دریا نمی سازد!!!
اگر سرازیر باشند از التیام جراحت های فراق
طنطنه ی یکی شدن، عظمتی ست که قلوه سنگ ها را می ساید به لطف
اما نهایت از حرکت افتادن،باتلاق است
و فرو رفتن در زمین هایی که همه ی ارزشها و روش ها را می بلعد.
یکی فراخ و پهناور ، عرصه ی کشتی هایی بی ناخدا
به خاطر ِ سایهی ِ بام ِ کوچکاش
به خاطر ِ ترانهای
کوچکتر از دستهای ِ تو
نه به خاطر ِ جنگلها نه به خاطر ِ دریا
به خاطر ِ یک برگ
به خاطر ِ یک قطره
روشنتر از چشمهای ِ تو
نه به خاطر ِ دیوارها ــ به خاطر ِ یک چپر
نه به خاطر ِ همه انسانها ــ به خاطر ِ نوزاد ِ دشمناش شاید
نه به خاطر ِ دنیا ــ به خاطر ِ خانهی ِ تو
به خاطر ِ یقین ِ کوچکات
که انسان دنیائیست
به خاطر ِ آرزوی ِ یک لحظهی ِ من که پیش ِ تو باشم
به خاطر ِ دستهای ِ کوچکات در دستهای ِ بزرگ ِ من
و لبهای ِ بزرگ ِ من
بر گونههای ِ بیگناه ِ تو
به خاطر ِ پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله میکنی
به خاطر ِ شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفتهای
به خاطر ِ یک لبخند
هنگامی که مرا در کنار ِ خود ببینی
به خاطر ِ یک سرود
به خاطر ِ یک قصه در سردترین ِ شبها تاریکترین ِ شبها
به خاطر ِ عروسکهای ِ تو، نه به خاطر ِ انسانهای ِ بزرگ
به خاطر ِ سنگفرشی که مرا به تو میرساند، نه به خاطر ِ شاهراههای ِ
دوردست
به خاطر ِ ناودان، هنگامی که میبارد
به خاطر ِ کندوها و زنبورهای ِ کوچک
به خاطر ِ جار ِ سپید ِ ابر در آسمان ِ بزرگ ِ آرام
به خاطر ِ تو
به خاطر ِ هر چیز ِ کوچک هر چیز ِ پاک برخاکافتادند
به یاد آر
که جان جهانت ، پند می دهدت : کام از هر که شد بستانی تا نیفتی در پشیمانی
رک تر
ازین هم می شود از خود براندت ؟
و توی کالیوه، برایت، هرکه تنها ،خود او باشد!
نامش تارهای دلم را به رعشه در می آورد
کسی که همیشه دوستش دارم
صفحه های دل من را از تصنیف های غم آلوده سخت پر کرده، چه بگویم
گفتی دور عشقم را رو کنم
آهنگی را که همیشه گوش می کنم
کسیکه را که همیشه دوست دارم
که روزی برکه ای پیدا می شود تا از آن نیلوفری بچینی
آن روز دریای دستان من خواهد خشکید
آن روز حشره ها یی که در مرداب تخم گذاشته اند، وجودم را به کثافت می کشند.
به انتظار زاده شدن مهر دگرباره در تو می ایستم
| Designed By : b4sunset |

