شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
برای او دنیای دیگری در کار نخواهد بود گم می شود کاری می کند که دلش می خواهد شاید با شراب تعمید بگیرد از ساقیانی که می بیند شاید جشن بگیرد؛از مستی بیافتد شاید تند برود دو سه عابر و یک درخت را لت و پار کند شاید به فضا بزند شاید دردسرهایش تمام شوند شاید فردا زنگ بزند و قطع نکند شاید هیچ گاه خورشید نزند شاید هیچ گاه چشمهایش را باز نکند شاید هیچ گاه نخواهد توانست حس کند شاید دیگر نفس نکشد شاید آن شب در کنار تو جان بدهد و بمیرد برای تو ... باید چیزی کم باشد باید ندانسته باشی که خوشبختی ، یک آن فرح بخشی هم خوابگی بود باید خود خواه باشی،خیلی باید ایمان داشته باشی که وعده های جوی عسل برای لب های خاک شده راست است باید عادلش دانسته باشی باید ندیده باشی که سیاه کودکی زیر زلزله ،از قحطی بمیرد و سفیدی برای یک لگو باید باور کنی که فرشته ها بال دارند، بعضی هاشان شیپور باید بگویی که روده ی کور و دندان عقل و دنبالچه یعنی چه! یک بله جانانه گفت و گرفت آرام من را تا من باشم که دیگر نگران او نباشم نکند نفرین و لعنت،ندهد دشنام من را لرزش لب هایت را بر سر انگشتانم احساس می کنم و گرمی نفس هایت را بر گونه هایم همیشه برایم یک قدم تا خوشبختی می مانی خوشبختی که نزدیک احساس می کنم ولی دست نیافتنی. می دیدم من واست ارجحه
جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی
کوچ کرده دسته دسته
آشنایان از دل ما
باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی
وای از دنیا که یار از یار می ترسد
غنچه های تشنه از گلزار می ترسند
عاشق از آوازه ی دیدار می ترسد
پنجه ی خنیاگران از تار می ترسد
شب سوار از جاده ی هموار می ترسد
این طبیب از دیدن بیمار می ترسد
سازها بشکست و درد شاعرانه از حد گذشت
سالهای انتظاری بر من و تو بد گذشت
آشنا نا آشنا شد تا بله گفتم بلا شد
گریه کردم ناله کردم
حلقه بر هر در زدم
سنگ سنگ کلبه ی ویرانه بر سر زدم
آب از آبی نجنبید خفته در خوابم نجنید
شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی
جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی
کوچ کرده دسته دسته
آشنایان از دل ما
باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی
وای از دنیا که یارم از یار می ترسد
غنچه های تشنه از گلزار می ترسند
عاشق از آوازه ی دیدار می ترسد
پنجه ی خنیاگران از تار می ترسد
شب سوار از جاده ی هموار می ترسد
این طبیب از دیدن بیمار می ترسد
چشمه ها خشکید و دریا خستگی را دم گرفت
آسمان افسانه ی ماه را به دست کم گرفت
جام ها جوشی ندارند عشق آغوشی ندارد
بر من و بر ناله هایم هیچ کس گوشی ندارد
شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی
جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی
کوچ کرده دسته دسته
آشنایان از دل ما
باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی
بازا تا کاروان رفته باز آید
بازا تا دلبران ناز ناز آید
بازا تا مطرب و آهنگ و ساز آید
تا گل افشانان نگار دلنواز آید
بازا تا بر در حافظ سر اندازیم
گل به افشانیم و می در ساغز اندازیم
که همه چی با همه چی دشمنه
آسمون سرخ و غروب پشتمه
دو تا قایق به سوی تو می آن
دو غریبه چشاشون به منه
دم آخر خداحافظیه
سر به دیوار می زنم، سایه کیه؟
خودمو این سو و اون سو می کشم
من کجام ؟ خونم کجاست ؟ درد یارمن چیه؟
دل من همش برات پر می کشه
حالیشم نمیشه که، دیوونته
می گم از زندونت پا بیرون بذار
می گی زندون ،خود تنته
نیستی آماده ی پرواز ، جفت تو
این طرف دنبال هر مهاجره
هر کی میاد و هر کی که می ره
می بینم اگه نیای، دل می میره
تو می گی :می کشم خودم رو اگه تنها بشم
دو سه ساعت نا امیدی عشق من،
از شب غریبی خیلی بدتره
کاش وابستگیهات به من بودو
دلتو خوش کن ...
من و داری،این از همه چی بهتره
و زمان را در یک ایست مطلق دریغ خواهدم کرد
جز آن هم چیزی اگر بخواهم ، قابلش نیستم...
اجازه ی در کنارت کشیدن و بغض غریبانه را شکستن،هست؟
نمی گذاری لب از لب بردارم و پرنیان دست هایت را بگیرم
و نبضی که در سرم می زند را
با تندی تپش های هراس زده ات
از عاقبت آن ویناس،هماهنگ کنم
شاید این بدجنسی مذبوحانه ی پنهان ،که از تو در نظرم،زار می زند
مهربانی امیدوار کننده ی آشکاری باشد در نگاه کسی که دلربا می بیندت
جز من اما چه کسی نمازش به درگاه توست؟
که می داند مناجاتش برآورده نخواهد شد!!!
و روی خوش از تو نخواهد دید
از آن زمان که از یاد بردی
ندیدن و عاشق شدن را...
| Designed By : b4sunset |


