شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی دلم
گرفته ای دوست! هوای گریه با من ... سیمین بهبهانی با آهنگی که از خواننده اش پیشت نق زدم، من برای تو گریه کردم! اون وقت چی می گفتی؟ فرقی هم می کرد؟ نمی کنم باور که متروکه شده باشد
گر از قفس گریزم، کجا روم کجا من؟
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا، من
نه
بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
به من هر آنکه
نزدیک از او جدا جدا من
که تر
کنم گلویی به یاد آشنا من
که
گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟
ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
ای شده دیو سیاه را ،پشتبان
در نمی یابم که دیگر
تو چه می گویی به لاغ
می زنی طعنه مرا با هر زبان
می دهی دشنه به دستان شبان
پرسمت با تو چه بد کرد آفتاب؟
می کشی هر دم چراغ
از غم عشقت نمی گیری سراغ
دنباله مطلب
تا حرفهایم نرنجاندت
کور هستم
از دیدنت
کر بودم
از نشنیدنت
به چه دردی می خورم؟
یاوه زیاد گفته ام؛
راستش این است ، من بی تابم ، من بیدارم من به یاد تو نمی خوابم
خوب بود که راستش را می گفتم؟
تو که سراغ عشق رو نمی گیری؟
دروغ می گویی ؛مال همه است
می روند و می آیند ،بسته می شود و باز می ماند
می دهد، می گیرد، می زند اما
...
با من دیگر نمی گویی نام خانه نشینان ملک دلت را
| Designed By : b4sunset |

