شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
باور خواهی کرد؟ دلتنگی هایم را از پس نگاه های شیطنت آمیز باور کن! آغوش بی ریای روس پیان دیگر مرهمی برای فراموشی آنچه اتفاق نیفتاد نیست دست های تو، در دست های غریبه ای که دیگر برای تو غریبه نیست، برای من غریبه است. زشت تر از او،سرشت سیاهی هاست در دوست داشتنی های من: یکیش تو چاره ای نیست!آسمان نیلی مهلت های دل کندن شکافته خون از زخم ها ی سرباز کرده پاک نمی شود! ناز شست روسپیدان ،که برکت دارد سفره ی خوبی هاشان تو اما با چه بها خواهی فروخت دل بدکارت را
موعد گذر است
نمی دانم ، نمی دانم
تو را چگونه بدست بیاورم؟
بگو، بگو ، بگو
من طلب کارم ! از خدا از دنیا از مردم
آری من در یک دیوانه خانه به بزرگی طول حیات این بشر، محبوسم
مرگ بیا! من از زنده بودن چیزی نمی خواهم
| Designed By : b4sunset |

