شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
دنیا روی سرم خراب می شود و می ریزد آشنا از برم می گریزد هجوم دیوارست و پرده های بسته می گویدم غم نخور ، چاره در دستان باد است دلبه آسمان بده ، هر چه بخواهی او داده است به تقدیر خداوندی توکل کن می گویدم، روانی هستی ، بر آشفته ای روی شانه هایت شاید سر بگذارم وتا صبح بگریم شاید بگویم دوستت دارم از ضریحی که دل سیاهت را در خود دارد، آری از سینه هایت ، شفا بگیرم شاید بدتر شوم و به بیابان سر بزنم می دانی ،برای دیوانه ها فرقی ندارد و این دیو غمهاست که در قصر یخی جلوه های غربت را در نگاهم تبه می کند و حصاری ست که میان من و آنکه روزگاری فقط از جهان او را می خواستم عرض اندام می کند تقصیر چشمهای تو نیست از من است که دیگر آن گیرایی های ناروا را ندارند بیرون از این کاخ سرد،هر روز از دوست داشتنت می کاهد و اینست که دیگر از من نخواهی شنید دوستت دارم را و فراری برای هیچ از دنیا خواستن مرا به زانو درمی آورد
نه ،آفتابی می آید، نه چشمی خسته می شود
و ازین غرور بی جا خود را جدا
می گویمش، همین بود؟ هر چه خواستی گفته ای
با مژهایم ببینم و گیسوانت را شانه کنم
دنباله مطلب
ببین شدم یه خاطره فقط همین ، فقط همین.
ببین بهار عشقمون پر از گلای پرپره ،
غم، جفت مهربونتو به باغ گریه می بره .
ای تو مثل قصه با من
همسفر تا مرز رویا
این منم تنهای تنها
خسته از تکرار شبها .
طرح مات انتظارم ، چشم من فانوس راهه
جاده اما امتدادش ، مثل بخت من سیاهه
چه تلخه بی تو گم شدن
تو سایه های سرد شب
چه خسته پرسه میزنه
پس از تو کوچه گرد شب .
شاید تو با ستاره های شب صدامو گوش بدی.
از برج عاجت آخرین ترانه هامو گوش بدی.
لحظه های تلخ مرگه ، لحظه های بی تو بودن.
از تو سهم من همینه ، شعر دلتنگی سرودن
سایه ای تنها رو هر شب ، تا در میخونه بردن
در پناه می شبا رو به فراموشی سپردن .
| Designed By : b4sunset |

