تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

سخت نیست برای آدمی که هیچ گاه بزرگ نبوده، تحقیر از پا در نمی آردش،حال دوباره برخاستن دارد یا نه نمی دانم،

چه بزرگوار هستی آنگاه که تسلی می دهی ام ، می شناسی ام ، تو خود، نقطه ی عطف زندگی ام بوده ای

ساغر دست هایت ، دمساز بلوغ حسی  بود که بعد ها  فهمیدم چیزی در ردیف شور است

طلسمی ست در رخسارت که مرحمت دیدارش ، از لابلای شکسته های محفل عبوس این دل ناکام، بنای زندگی را باز می سازد

درمی مانم که چگونه سپاسگزارت نباشم


نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 13:31 توسط Ramtin| |

من برای تو می مردم

تو مرا زنده می خواستی

نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 23:36 توسط Pasha| |

دیروز از دشنام بازداشتمت

ماه پیش از پشتیبانی های جانبدارانه

و سال ها پیش از حرفهای عاشقانه

تو بگو برای گفتگو میان ما چه باقی مانده

باشد اگر از سختی ها نباید گفت

از رازم هم نباید پرسید

از این فاصله که انسان می سازد

کم نباید کرد

از بد شدن و  هرز دیدن

نباید نکوهش کرد

قدرتی ست که از سلام تو می گیرم

و لب های خبرچین را می دوزم

مبادا که بفهمی ،هنوز دوست دارمت یا نه

هرگز اما پی نخواهی برد 

و این نهفته دیگر برکسی گفته نخواهد شد


نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 2:56 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset