تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
2010/8/12

می دانی که سرگرم بودم و نوشتن را زمان باید، امروز که سخنت شنیدم اینگونه خواستم بنویسم که :"بر سر دروازه ی شهری در چین ؛ پیکره ای زرّین بیاوختیدندی که در زیبایی از الهه های رومی سر بودی و از ظرافت و رنگش بر بتخانه های هند لرزه افکندی، چنان شد که بر دیدارش از بلاد دور و نزدیک جمع آمدند . کاسبان صومعه بان شدند و به دل بستگانش ؛تراب سایه اش را به قصد شفا ، با آب دیده می خوراندند و خستگان و درماندگان طریقش به زیارتش نذرها ادا کردند.این زائران می آمدند و می رفتند و هریک به صفتی از جمله اوصاف حسنش مجذوب و مسحور. چندی که شد ، از تعدادشان کم شد و احدی را بانگ برآمد که این خداوند با ما سخنی نمی گوید، راهبان در کار شدند و چاره کردند و شبانه سرنایی در دهانش بگذاشتند و نایی حفر کردند و کس گماردند تا آنگه که جماعت در سحر ،در حال نیازند ،ندایی در دهد .ندبه کنان که در صوت دعای خود غرق بودند، صدای تازه را شنیدند و هر یک روایتی کرد کز یک جمله ده برداشت نوشتند و کاربالا گرفت و آوازه ای پیچید و فرمانش بر چوب و سنگ و دل حک کردند و خاطیان را به دار مجازات زدند به نشان مکافات برای رضای حضرتش .چون به طواف وداع مسافران حرمش مشرف شدند ،گریه ها کردند و توبه ها نمودند و وعده ها دادند.زر وجود حضرتش فزونی یافت تا آزمندان طمعش کردندگاه کسی می خواست که تکه ای ازآن غول مقدس برکند تا خدای همیشه و درهمه حال همراهش باشد و دیگری بنای درآوردن روزی اش را از آن زرد پاک داشت ،که به مراقبت آنان که جوانی شان را وقف خدمتش کرده بودند و مشاهدت دوستان از سرقت در امان می بود. به حکم طبیعت زمین و آسمان را غضبی درگرفت ، زلزله ای بیامد که همه گفتند از غیظ از جناب است و لیک چون آن تنه ی طلایی خود به زمین بیافتاد و بشکست، باور مردم نیز بشکست و سست شد . حمله بردند و نگاهبانان خونخوارش را کس ز زیر آوار رهایی نداد، تکه هایش را به عدل قسمت کردند و پیشه زرگری دوباره آموختند و نام شهر به این شغل شهره گشت و فقر رخت بر بست."

لیکن چه کنم که نثرم ثقیل آمد و تشبیهی که از آن مجسمه به تو داشتم در نظرم بعید.از تو پنهان نیست، دل بستن به سایه هاشب ها جغدها را یافتن است از باغستان های اطلسی و ترمه ها را با زاج شستن 

هلاک شدم و نگفتی ام آیا این جای خالی نبود توست که اگر همه ی دلبرکان گیتی پیرامونم باشند از غربت دل تنگی هایم چیزی کم نمی شود؟و چیست که همه ی دلبران گیتی را به گردت می آورد
باز دوباره گل سرخی برای چه کسی خواهی چید؟چنان شعر من پر آلایش ،به تلافی گذشته و نفرتی کز من در دل داری

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:46  توسط Ramtin  | 

2010/7/27

اندوهی که در  چشم های تو خانه کرده بود ،چیزی جز تصویر خودم نبود .


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:53  توسط Pasha  | 

2010/7/24


من فکر می کنم

هرگز نبوده قلب من

این گونه

گرم و سرخ:

احساس می کنم

در بدترین دقایق این شام مرگزای

چندین هزار چشمه خورشید

در دلم

می جوشد از یقین،

احساس می کنم

در هر کنار و گوشه این شوره زار یأس

چندین هزار جنگل شاداب

ناگهان

می روید از زمین.

 

آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز

در برکه های آینه لغزیده تو به تو!

من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق،

از برکه های آینه راهی به من بجو!

 

من فکر می کنم

هرگز نبوده

دست من

این سان بزرگ و شاد:

احساس می کنم

در چشم من

به آبشر اشک سرخگون

خورشید بی غروب سرودی کشد نفس،

احساس می کنم

در هر رگم

به هر تپش قلب من

کنون

بیدار باش قافله ای می زند جرس.

 

آمد شبی برهنه ام از در

چو روح آب

در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه

گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ برکشیدم از آستان یأس:

(( ـ آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:36  توسط Ramtin  | 

All rights reserved© 2007-10