تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

 خطرناک نیست آنگاه که در تیررس نگاه    

آینه های کثافت گرفته


جامه ها می افتند

چه سازنده است بقا را در انقراض نسل های بی خاصیت جستن

مگر می شود هر روز یک رنگ پوشید

و به سوالهای احمقانه ی پوزخند نزد؟

 
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 12:29 توسط Ramtin| |

پس برو،

دیگر بیشتر چیزی برایم نگو

غمگین نباش و به من فکر نکن

خوش باش

بوسه ها را ببر

قلب را ببر

و دلواپس من نباش

هر چه را که زنده است ببر و مرا اینجا بگذار

درین بی اهمیتی


وقتی که داری می روی

من سیگارت را روشن می کنم

و به دلم باز می گردم

پس برو، باید خوش باشی

و گریه نکنی

نگذار من اشکهایت را ببینم

من برای هردویمان خواهم گریست


http://www.youtube.com/watch?v=SRxaeGbnCxs


نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 6:10 توسط Ramtin| |

 

تو هنوز در جستجوی معشوقی 

او کنارت بود پا به پايت همراهت بود

تو منتظر بوييدن عطر شکوفه ي  بهار نارنج های   

زائر سرزمين افسانه هايت بودی

که سوار بر اسبی سپيد می تازيد

چشمانت را روی همه چيز بسته بودی 

تا تنها در ديدن معشوقت که با دوبال پر آلود

از فراز بلندای ابرها به تسخير روحت می رقصد باز شود  

و گوشهايت را به اميد نجوای مرموز                  

 يک صبح دل انگيز پر از رنگ بهار     

که از سمت طلوع خورشيدی ناشناس

جاده ي بی انتهای غرورت  در جاودانی

 

سخن می چيند خوب حاضر داشتی

 

ساده دل  بيچاره ی من!

هوای نفس نفس زدن هايش متجاوز از

حریم ابریشمی تنت بر شانه هايت می خورد و

تو شلاق نسيم غريبه را می خواستی

بيچاره سرخ از خون همين آفتاب

حتی در غروب عصرهای دلگير پاييزی

پرچم بی اسب و بی بالش را پياده با پاهايی بر زمين بر می افراشت

 

و با چشم های سياهش به تو و آرزوهايت می خنديد

 

 

نگاهت را به کدام رويای پوشالی آشفته باخته بودی؟؟؟

بارها گفته بودي كه

اكر  بيايد

آلاچيقی از پيچک های رونده بر ايش

خواهي  ساخت   

و بلندترين بلوط چند صد ساله ی باغت را که از کهنگی اسطوره اش می نالد

خرج ساختن نيمکتی می کني

تا سايه بيد مجنون ي بيکار نماند

بعد....

     بعد چه؟!!!...

چه سود اين همه را بی آنکه حضور معشوق را در کنارت باور نداری

حال بگو

ازان همه  شور و هيجان برايت چه چيز باقی مانده

جز حسرت يک  ديدار

و. يک يار

تا به بالينت نه فقط شب ها را سحر کند

که بامدادان را به هم پيوند دهد

 و من چه دارم که بگويم

جز آه     و    آه      و آه

 

نوشته شده در جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 0:25 توسط Pasha| |

آه زمین را چه شده است که دهان واکرده می خواهد ببلعد تک درخت باغچه ی کوچک دلخوشی هایم را؟

آسمان را چه شده است؟ که نمی بارد و ابری نمی آرد ،همه  را تشنه لب و خشک دست می خواهد

ماه را چه شده است؟ شبها که نمی آید برحوض لجن پرشده ما نمی افتد

خورشید را چه شده است؟ پشت آن کوه  که رفت رنگ عوض کرد و بنفش می تابد

 آه سنجاب بلوط ها برای زمستان زیر خاک می کند تا بخورد ، نه او باغبان دلسوخته ی این مزرعه نیست  

 

آه من را چه شده است ؟ که هیاهوی نگاهت را با تشر برهم زده ام،


تو گرفتار آن مردک بی شرم که خودش را زندگی می نامد ، همه دارایی چشمان سپیدت را بخشیدی

آه او را چه شده است؟ که چنین دختر پر ناز و کرشمه ای  که به هر موی  سرش دل بیچاره ی هزار چون من آویخته، را کچل می خواهد

دست هایم باز است ، در خانه ی من هم چون دست هایم امیدش اینست که بر پاشنه ی بلند تو بچرخد روزی

تو اگر حتی شده با نونهالان خودت بیایی

باز هم عشق من در فراروی تو حاصلخیز است

ادبیات من، مانند یک روستایی ست جز باغ و درخت ندیده

چه کنم  ؟فرصت تجدیدی نیست

نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 4:53 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset