تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

همین که شاید، یادگاری های روی میز، دست خط تو باشد، مرا عاشق می کند

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 22:52 توسط Pasha| |

ساده نشد سختی بی تو بودن
عادت تلخ دوری تو چشیدن
حسادت از آینه ها کشیدن
از ما گذشته دیگه با تو بودن
نیومدن،نخواستن ، ندیدن

رو تخته های سیاه بی خط
با گچ های کوچیک بی قد
برات با حوصله می نوشتم
بیا نرو تو این روز بد
گرچه گذشته از ما با تو بودن
گفتی که ناخوشی ، جون سپردم
برات گلای اطلسی اوردم
اونا مگه راضیت کنن بمونی
 از عاشقی تو گوش من بخونی 

رضایتم اینه ولله فقط

زنده باشی تا من نمردم واست

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 1:6 توسط Ramtin| |

حالا دیگه تو رو داشتن خیاله

دل اسیر آرزوهای محاله...

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 21:14 توسط Pasha| |

نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت 19:59 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset