شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
ساده نشد سختی بی تو بودن رو تخته های سیاه بی خط رضایتم اینه ولله فقط زنده باشی تا من نمردم واست دل اسیر آرزوهای محاله...
عادت تلخ دوری تو چشیدن
حسادت از آینه ها کشیدن
از ما گذشته دیگه با تو بودن
نیومدن،نخواستن ، ندیدن
با گچ های کوچیک بی قد
برات با حوصله می نوشتم
بیا نرو تو این روز بد
گرچه گذشته از ما با تو بودن
گفتی که ناخوشی ، جون سپردم
برات گلای اطلسی اوردم
اونا مگه راضیت کنن بمونی
از عاشقی تو گوش من بخونی
| Designed By : b4sunset |

