شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
حرف بزن ای مهربون منو از خودت بدون اشک رازیست - لبخند رازیست - عشق رازیست اشک آن شب لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگویی - نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی - یا چیزی چنان که بدانی من درد مشترکم مرا فریاد کن درخت با جنگل سخن میگوید - علف با صحرا - ستاره با کهکشان و من با تو سخن میگویم نامت را به من بگو - دستت را به من بده حرفت را به من بگو - قلبت را به من بده من ریشه های تو را دریافته ام با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام و دستهایت با دستان من آشناست در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بوده اند دستت را به من بده - دستهای تو با من آشناست ای دیریافته با تو سخن میگویم بسان ابر که با توفان - بسان علف که با صحرا بسان باران که با دریا - بسان پرنده که با بهار بسان درخت که با جنگل سخن میگوید زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام زیرا که صدای من با صدای تو آشناست زود می روی ناگهان بی خداحافظی مهلت نمی دهی جای بوسه هایم روی صورتت خشک شود برای اثبات دلبستگی نخواهم آمد قانع نخواهی شد حتی اگر با همه ی دلایل آیم به حساب خساستم شریک دردسرهای کوچک من نمی شوی برای پنهان شدن، چشمهایت را نبند به روی من به روی بی اعتباری این نوشته ها... که عرضه ی جذب تو را ندارند من همه ی ابزار های عالم را جمع خواهم کرد بالاخره چیزی پیدا می کنم که ارزشش را داشته باشد که تو خودت را به آن بفروشی سرزمینی بود که بر باد رفت، آرزوهایی که نابود گشت و کسی
نبود که چراغ خانه اش را پیش از کوچ خاموش کند فقط دیو ها بودند که می آمدند ، با شاخ های
خونین چراغ ها را کشتند ، راه ها را بستند و چون ضحاک
مغز ها را خوردند مصیبی وارد آمد که جبران نشد. قومی در فرار و هیچ کس ناجی این بوم نیست! و ما با خویشتن هم بدیم باید با اهرمن تاخت زد چرا که خدا هم در صف ایشان است وقتی تنها آغوش سرد خاک می شود جایی برای در کنار تو آرمیدن و از آنجا دیگر آسمان پیدا نیست تا نشانت دهم چه قدر دوستت دارم
منو قابل ندونستی راز تو به من نگفتی
شاید از دست حقیرم واسه تو یه کاری ساخته است
گرچه اسمم به گوش تو ،حالا خیلی نا شناخته است
حتی خنده هات مثل تلخی گریه است
مثل لبخند دروغ آشنایی
تو رو خوب می شناسم از عاطفه سرشار
تو کجا و قصه های بی وفایی
حالا خالی کن با حرفات هر چی که تو سینه داری
واسه یک بار هم بذار من محرم راز تو باشم
بذار آخرین ترانه واسه آواز تو باشم
شاید از دست حقیرم واسه تو یه کاری ساخته است
گرچه اسمم به گوش تو حالا خیلی ناشناخته است
حرف بزن ای مهربون منو از خودت بدون
حرف بزن ای مهربون منو از خودت بدون
و مردمانی که آواره شدند ؛
برای آزادی تو ، باید چیزی داشت و گرو گذاشت
| Designed By : b4sunset |

