تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

             ایمان دارم که خواهی آمد 
          سینه ی ابرها را خواهی شکافت
      آسمان در سورنای خود خواهد دمید
 اطلس از سایه ی پرواز تو آبی خواهد شد
آذرخش  بر دلم می زند و
     چشم من روشن می شود
 به امیدی که باز تو را خواهد دید
آیا توانسته بودم گامی برای آسان کردن رسیدنت بردارم؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 23:48 توسط Ramtin| |

هر سال

شوق دیدار تو 

از سر دیوار

مرا رها نمی کرد

اما هر بار

تو چاق تر می شدی و عینکی تر

که این بار وسوسه ی دیدن تو

دیگر با من نبود


نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 17:21 توسط Pasha| |

تو گفتی ثابت خواهی کرد

این عشق را

با هر کاری که باید 

اما عشق من

با چه کاری ؟

وقتی حتی من هم نمی دانستم 

چگونه می شود یک عشق را ثابت کرد

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 22:50 توسط Pasha| |

 

عاشقی یعنی از او هیچ نخواستن
او برای غنودن،
قرعه بر نام همه ،جز تو  زند
و تو هیچ نگویی
 عاشقی یعنی همین هیچ نگفتن

و بپرسد که خوبی،پاسخش آری که خوبم
لیک با حال خرابی ، سر به دیوار بکوبی
عاشقی یعنی همین سر به دیوار  کوفتن


گریه کردن، توبه کردن
   محال را بخت دادن

زندگی را سخت کردن

به غم و درد وقت دادن
 و بدون هیچ علت
تا خود صبح قیامت

در پی وصل دویدن
نرسیدن،

 جز  از او هیچ ندیدن
و نصیحت نشنفتن

 و خلاصه عاشقی یعنی
 همین  دیوانه بودن!

 
عاشقی یعنی که بردن، عین باختن
 
با همه بی مهری جانان ساختن

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 7:28 توسط Ramtin| |

..

که توی شب نگاهت، این همه ستاره مرده

...

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 18:53 توسط Pasha| |

تو گفتی ببین علی و یکدفعه حسودیمان شد
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 10:58 توسط Pasha| |

 

با چه   پر خواهی کرد این همه فاصله را؟    

با اهانت پرسید و انداخت گوشی را  .هنوز قطع نشده بود تماس و صدا می آمد.  
 
که می گفت بی احساس : ((فهمیده ام دردش را,,,
گاهگاهی باید جوابی بدهم، پیغامش، را,,,,  اول او  بود، دلم را زده ...اینک... اما))

نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 12:23 توسط Ramtin| |

خواسته هایی ست که نیاز به بودن شان حس می شود، اما گفته نمی شوند

و من نمی توانم آنها را بخواهم

و اگر بعد از آن که من بگویم انجامشان دهی که فایده ای ندارد

خواسته هایی که نبود شان دل را می آزارد و اما خود را نشان نمی دهند

و همیشه من خسته می مانم میان به تو گفتن یا نگفتن

نمی توانم  به تو بگویم که دیگرگونه دوستم داشته باش

نمی توانم به تو بگویم در عشق متعصب باش

و مرا ناگهان با هدیه ای غافلگیر کن

نمی توانم بگویمت : دنیارا پیش چشم من شیرین کن

تا من تغییر کنم

مهم هم نیست که نزدیک باشی
نمی توانم بگویم که می خواهم زندگی مان 
 چگونه باشد

خودت باید بدانی آنگونه که من زندگی مان را می خواهم  

گاه به نظر می رسد

که من ساکت و آرام و شاد شده ام

و به این عادت کرده ام

ولی این بدان معنا نیست که تو فکر کنی من

تسلیم شده ام

گاه حس می کنی که حوصله ی من سر رفته

اما من تنها خود را از خستگی پنهان کرده ام

آه عشق من

نگذار به جایی برسم که بگویم

کاش به او چیزی گفته بودم      


http://www.youtube.com/watch?v=jnOfkb4YIPI&feature=player_embedded


نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 10:26 توسط Ramtin| |

سروری برپاخواهد شد

ابر زمستانی که ببارد 

برف  شب را   زینت می بخشد

و   پلیدی های گنهکاران را می پوشاند

و پاک   پنداشته شدگان ساز می زنند

تاریکی نمی گذارد سایک  از مردمان بازشناخته شود 

تا سپیده  در آن سرای جشن است

تا خورشید بتابد 
نوشته شده در دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 5:19 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset