تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

یک صفحه از میان  دست و دل بازی هایت ،از میان دل به وجد آوردن  هایت برای همه ، به روی من باز بود!

صفحه ای مزیّن به تصویری از تو،  که می خواستم من هم در آن باشم

 صفحه ای که نامت را دربر داشت. نامی که می خواستم در شناسنامه ام باشد

صفحه ای با  تاریخ تولدت  ،روزی که می خواستم  شادی آور  هر ساله ی جشن هایت باشم

صفحه ای که زیارتگاه من شده بود ،

سرم را پایین می گرفتم، فروتنانه    سلامت می گفتم

وای که تو ،آن را هم به روی من بستی

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 6:21 توسط Ramtin| |

مرا خوشبخت خواهی کرد

بی آنکه بخواهی

با لبخندی

که حوریان باکره را به سخره می گیرد


نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 19:21 توسط Pasha| |

ژاکلین به دیدار من آمده بود ، قداست درونش را به گور ریخته بود و بلوغ در او رستاخیز کرده بود، من هم چون نوزادان در خواب بودم، بیدارم کرد و حسش را گفت ، چنان کلوخی که بر سر بکوبند ، از فداشدن و این حرفها خبری نبود

ژاکلین من را تنها  گذاشت ، رفت .می خواست به گشتاپو ها بپیوندد.

من کلیمی بودم از همه ی نازی های بی شرف می ترسیدم،

کوره  را می دیدم و این ژاکلین بود که مرا در آن می انداخت

سرجوخه ی اعدام شده بود، تعجبی هم نداشت

او من را هر روز می سوزاند و امروز یکباره خلاصم می کرد

ژاکلین یادش رفته بود که چرا سراغ من آمده بود، چرا رهایم کرد ؟ چرا منزجر  شده بود ....

حتی یادش رفت که چرا اسم مستعارش را ژاکلین گذاشته بود.

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 8:7 توسط Ramtin| |

خوش آواترین چشمها را داری،

صدا می زنی عیب ها را در بی نوایی کسی که

 دروغ همیشگی رفتنت را به تهاجم خاموشی فریاد کرد

می بینی ای آزاده ترین !

روال نافذت سد خیال  کسی را می شکند ، 

که از هراس تلاطم سیلاب حوادث  ،

نجات   آرامش دیریافته اش را

 با گیرافتادن در اوهام پذیرفت

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 13:53 توسط Ramtin| |

تو را برای رویا نگه داشتم

که رویا را نمی توان زندگی کرد.

نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت 21:40 توسط Pasha| |

یارا، نه آمدن و نه ماندنت در دیار ، دیدار رخسار تو را بر من می آورد.

دل گرچه از تو در ضربان است و تصمیم تو در ترک آن ملک در نوسان
چون من را نمی خواهی، باد خواهم شد در سینه ی تو می آیم، مرا نفس خواهی کشید
آب خواهم شد، تو، لب تشنه ی خواهش، من  صد جرعه  نوازش

مرا خواهی نوشید

آتش خواهم شد و گرمایم ساحت برهنگی هایت را گُر می گیرد

مرا خواهی پوشید

خاک خواهم شد، سبز خواهم روئید، زر می شوم و دستیابی به مرا خواهی  کوشید

 

آری مرگ و نیستی ،هستی پیوند من با تو خواهد بود

نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت 9:26 توسط Ramtin| |

Thou promised to shine

it was a deal

you were meant to be mine

 

But instead of being like the sun

You turned to be a meteorite

For a moment bright

Then for ever gone


نوشته شده در دوشنبه ششم دی 1389ساعت 11:7 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset