شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
و من عمری در انتظار ماندم تو نیامدی و من هر صدایی که می شنیدم صدای پای تو بود چه دروغ دلپذیری، می گویی خداهست احساس می کنم گرفته باشی چیزی را از من فرّی از پادشاهی، وحی ای از پیغمبری طراوتی از بهاری ، ریزشی از آبشاری و گدا و مهمل گو شتا زده و مرداب نشین زیر ایوان های ترک خورده مساعدت آوار را بر سرم می طلبم با لب
های اناری و چشم های بادامی قصه می بافی که : فلانی خر کیست! کلامت قند، سلامت شیرین با تو مباشرت فرح افزا دروغت دوست داشتنی مبارزه ای بی اثر، به مصاف روح شماتت گری رفتن که حادثه های شوم غربت را به سرکردگی نتوانستن
ها و نشدن ها می کشاند ظلمت بی واسطه ی فریب های تو، اغوای گیسوان سرکشی ست با دوش های طلایی روزی از همین روز ها ، تقلای ارغوانی
کام گرفتن، خواهی گفت
کسی مرا دوست داشت کسی که احمق بود می پذیری قلب های هدیه پیچیده شده لا به لای گند
و کثافت و شکلات های خالص کرم دار را از هر کس این ها دعوت توست به هرزگی هایی مجاز با اسلوب های تعالی حیات و ردیف های پیاپی سعادت گفت می آید و این مرغک پر بسته را آخر از دام قفس به رهایی آزاد کند عهد بشکست و نیامد ، مرغ دل مرد ، قفس هم گور شد. وای از دست رفیقی که رفاقت با صیاد کند من که باید بروم ، پس چرا نشنوم نغمه ی دلساز پرستو ها را و نبینم که به وشت می آیند ناژها پیر باید شده باشی آنگاه و رها از داشتن و دانستن و جدا از خاندان و آشیان چون پریان که از دام ددان جسته باشند، آزاد آنک پهلوی تو ، دوستدار تو خواهد ایستاد چه بسا خواهد خواند .... دست در دامن و بوسه بر گردن تو خواهد افشاند
انتهای بی رحمی هایت می شود
کلام تو چنار های خشکیده از جریان جوی های
خیابان را می شوید
توجیحی نیزکه خود به گود فراموشی های بنیادینت می رود
ولنتاینت مبارک
حجله های جام و
| Designed By : b4sunset |

