شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
نمیخواهم
بهار بیاید! پس
بگیرد تو را از سالهای من
خودم
را میکشم
که
نبینم گلها و مردم را
که زیر گنبد دلهاشان ساعت گذشتن ها می زند ریسمانی
ست که گلویم را می فشارد و
مرا چون سگهای قلاده بسته بیهوده
راه میبرد و
باز به نقطه ی اول میکشاند تا
سخنی بگویم راه نفس را میبندد بیاور!
پیاله ها را
تا
پر کنم از اشکی که از آب شدن غرورم می چکد بگیر
گوش هایت را
فریاد
من لبریز از حرفهای بریده است دیگرت
نمی خواهد...!لبه ی پرتگاه
هم که باشد تکیده
از نبوسیده شدن لبانش را از بیزاری به تو
می گزد تو
میخواستی فرشته ی مهر باشی! شهرزاد
قصه گو باشی! آنکس که خسرو پرویز را به زندان انداخت شیرویه نبود و آنکه خسرو پرویز را کشت... مهرهرمزد نبود این ها همه از عشق شیرین بود و از این است که دانسته ام بی عشق می شود زنده بود و با عشق نمی توان
برانگیخته
از دلسوختنم !
گفتی
که «سریر
خسروان سرای حرم است و حریر بالینشان رسته
از تارک خوبرویان
به
خودی خود آوای
سه تار میآید بر
پنجه ها ی حضورت بوسه می زنم گرچه
برای دوست داشتن های من
خنیاگری
هایت پیدا نمیشود در اکسیر نگاه هواخواه تو بیگانگان
دلباخته میشوند آری اما کیمیاگری هایت برای
من پیدا نمی شود.
دستانت را
نمی گیرد
خواب آلوده و
خسته....لالایی تو را نمی
شنود
دنباله مطلب
کام از شیرین بارها ستانده و به سجن همسری در
آورده کجایش
عاشقی است
| Designed By : b4sunset |
