تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

نمی‌خواهم بهار بیاید!

پس بگیرد تو را از سال‌های من

خودم را می‌کشم

که نبینم گل‌ها و مردم را

که زیر گنبد دلهاشان ساعت گذشتن ها می زند

ریسمانی ست که گلویم را می فشارد

و مرا چون سگ‌های قلاده بسته

بیهوده راه می‌برد

و باز به نقطه ی اول می‌کشاند

تا سخنی بگویم راه نفس را می‌بندد

بیاور! پیاله ها را

تا پر کنم از اشکی که از آب شدن غرورم می چکد

بگیر گوش هایت را

فریاد من لبریز از حرف‌های بریده است

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 9:46 توسط Ramtin| |

من عاشق تو ام

یک لحظه شک نکن

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 19:26 توسط Pasha| |

دیگرت نمی خواهد...!لبه ی پرتگاه هم که باشد
دستانت را نمی گیرد
خواب آلوده و خسته....لالایی تو را نمی شنود

تکیده از نبوسیده شدن لبانش را از بیزاری به تو می گزد

تو می‌خواستی فرشته ی مهر باشی! شهرزاد قصه گو باشی!



دنباله مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 11:26 توسط Ramtin| |

آنچه که دودمان ساسانیان را به باد داد تازیان نبودند

آنکس که خسرو پرویز را به زندان انداخت شیرویه نبود 

و آنکه خسرو پرویز را  کشت... مهرهرمزد نبود


این ها همه از عشق شیرین بود

و از این است که دانسته ام بی عشق می شود  زنده بود 

و با عشق نمی توان


برانگیخته از دلسوختنم ! گفتی که «سریر خسروان سرای حرم است و حریر بالینشان رسته از تارک خوبرویان
 کام از شیرین بارها ستانده و به سجن همسری در آورده کجایش عاشقی است

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 21:55 توسط Ramtin| |

سازها از کنار تو بودن نواخته می‌شوند

به خودی خود

آوای سه تار می‌آید

بر پنجه ها ی حضورت بوسه می زنم

گرچه برای دوست داشتن های من

خنیاگری هایت پیدا نمی‌شود


در اکسیر نگاه هواخواه تو

بیگانگان دلباخته می‌شوند

آری اما کیمیاگری هایت

برای من پیدا نمی شود.



نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 3:14 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset