تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

نهیب کمانچه بود و ماه منیر
در مرغزارها ستاره می شکست
و در خرمن ها حریق
به احترام معرفت

ضیافت پریان ,رونق دشت‌ها بود

ماشین می‌نوشت
قلم راه می‌رفت
فکر می پرید

طیّاره می‌نشست

پژواک به حرف ها می افزود

و کرامت زبان تازه ی اهانت بود از دوست
فیض , تحقیر عبارت

ادعای ماتم و ثبوت طرب

شعر, موسیقی ,ادب

پیر ناشی و جوان‌های مست

منّت رأی در نیست و است

و کسی بود که فریاد می زد!

آی :   هیچ ,من ت... خاطر هست

نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 11:54 توسط Ramtin| |

دستان حیات بخش توست ! دام گستر زندگانی این گیرافتاده
در یکی از بی نور ترین برهه ها

آیا این تقاضای بخشایش است یا تقاص غفلت
که رها کردن من شکستن ماهی شیشه‌ای ست در آب‌های شور
و متلاشی شدن با ضربه‌های دل‌رحمی و کوتاه کردن گفتگو
سلامت از خداحافظی دلگیرتر و کلامت از سکوت این سالیان سردتر

و دلت کندوی هزاران دوستدار که من از رقیب شان شدن هم کمترم
جسد غیرت من پوسیده تر از لاشه های کفتار و کرکس

آزادی و شادمانی و رفاه تو را در انتخاب هر کس که می‌خواهی ,می خواهد.

هر که می‌خواهد باشد
مهم نیست که من روزها حسرت دیدار تو را داشته ام


نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 0:0 توسط Ramtin| |

من هنوز خواب  سنگفرشهای خیس ولیعصر را می بینم

وقتی در کنار تو

دستانم دستانت را خجالت می کشید

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 20:3 توسط Pasha| |

فیروزه جای چشاته
حریر زربفت که موهاته
پوستت مخمل نازه
که آدم دلشو می بازه


روی لبهات که عقیقه
گردنت تنگ عتیقه
توی بازار تن تو
مشتری باهات رفیقه

قلب من واست تپیده
جز تو که عشقی ندیده
می گی بسه دیگه برگرد
مگه بهت رسیده!نرسیده

می گی همه چی حراجه
می دونی که احتیاجه
نرخ تو قیمت جونم
اینم قسط دیرکرده باجه


نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 6:37 توسط Ramtin| |

پنجره را باز کردم، ردیف های خشت های رس چیده شده بودند ،به روی تنها رابط من با بیرون

باز می‌داشت مرا از شرکت در همه ی جشن هایی که در بزرگداشت تو به پا شده بودند . 

جشن روز میلاد، روز ازدواج، روز مادر شدن


حتی اگر بال هم در می آوردم، ازین طبقه ی دوازدهم

مشت باید می‌زدم به هریک از آجرها، تا بریزند. یک آجر از بی‌اعتنایی تو، یک آجر از فراموشی تو

حالا که خوانده‌ام این یاد است که عاشق را از مابقی جدا می‌کند


در میان آجرها ،تکه نامه‌هایی بود از آن‌هایی که برایت، دوستت دارم را نوشته بودند

همان جایی که نوشته‌هاو خود من ،در مقایسه با آن‌ها پیش تو گم است

پشت دیوار اما برگ‌های افرا و بوته های کدو تنیده شده بود

آنجا که در نزدیکی هر تپه ی بزرگ، شاه چراغی آویز است

یک راه خواهد ماند

به ساحل رفتن و مرغ های دریایی را ،پرستیدن

و پرتاب از اسکله به کف مرجان ها


من اما زود تر از تو ،مسخ خواهم شد

در کالبد ماهی

معلّق ،در دریاهای بی احساس

جایی که غریزه هایی چون گرسنگی، نیرومندتر از اکراه باشد دربرابر زندگی

جایی که خوردن خود زیستن باشد

جایی برای خوراک پرندگان شدن

آن جا است که اجتناب را نخواهی توانستن


نوشته شده در شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 8:38 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset