شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
نهیب
کمانچه بود و ماه منیر ضیافت
پریان ,رونق دشتها بود ماشین
مینوشت طیّاره
مینشست پژواک
به حرف ها می افزود و
کرامت زبان تازه ی اهانت بود از دوست ادعای
ماتم و ثبوت طرب
شعر,
موسیقی ,ادب پیر
ناشی و جوانهای مست منّت رأی در نیست و است و
کسی بود که فریاد می زد! آی : هیچ ,من ت... خاطر هست دستان
حیات بخش توست ! دام گستر
زندگانی این گیرافتاده آیا
این تقاضای بخشایش است یا تقاص غفلت و
دلت کندوی هزاران دوستدار که من از رقیب
شان شدن هم کمترم آزادی
و شادمانی و رفاه تو را در انتخاب هر کس
که میخواهی ,می خواهد. هر
که میخواهد باشد وقتی در کنار تو دستانم دستانت را خجالت می کشید روی لبهات که عقیقه قلب من واست تپیده می گی همه چی حراجه پنجره را باز کردم، ردیف های خشت های رس چیده شده بودند ،به روی تنها رابط من با بیرون باز میداشت مرا از شرکت در همه ی جشن هایی که در بزرگداشت تو به پا شده بودند . جشن روز میلاد، روز ازدواج، روز مادر شدن حتی اگر بال هم در می آوردم، ازین طبقه ی دوازدهم مشت باید میزدم به هریک از آجرها، تا بریزند. یک آجر از بیاعتنایی تو، یک آجر از فراموشی تو حالا که خواندهام این یاد است که عاشق را از مابقی جدا میکند در میان آجرها ،تکه نامههایی بود از آنهایی که برایت، دوستت دارم را نوشته بودند همان جایی که نوشتههاو خود من ،در مقایسه با آنها پیش تو گم است پشت دیوار اما برگهای افرا و بوته های کدو تنیده شده بود آنجا که در نزدیکی هر تپه ی بزرگ، شاه چراغی آویز است یک راه خواهد ماند به ساحل رفتن و مرغ های دریایی را ،پرستیدن و پرتاب از اسکله به کف مرجان ها من اما زود تر از تو ،مسخ خواهم شد در کالبد ماهی معلّق ،در دریاهای بی احساس جایی که غریزه هایی چون گرسنگی، نیرومندتر از اکراه باشد دربرابر زندگی جایی که خوردن خود زیستن باشد جایی برای خوراک پرندگان شدن آن جا است که اجتناب را نخواهی توانستن
در
مرغزارها ستاره می شکست
و
در خرمن ها حریق
به احترام
معرفت
قلم راه میرفت
فکر می پرید
فیض
, تحقیر عبارت
در
یکی از بی نور ترین برهه ها
که
رها کردن من شکستن ماهی شیشهای ست در
آبهای شور
و متلاشی
شدن با ضربههای دلرحمی و کوتاه کردن
گفتگو
سلامت از خداحافظی
دلگیرتر و کلامت از سکوت این سالیان سردتر
جسد
غیرت من پوسیده تر از لاشه های کفتار و
کرکس
مهم
نیست که من روزها حسرت دیدار تو را داشته
ام
حریر زربفت که موهاته
پوستت مخمل نازه
که آدم دلشو می بازه
گردنت تنگ عتیقه
توی بازار تن تو
مشتری باهات رفیقه
جز تو که عشقی ندیده
می گی بسه دیگه برگرد
مگه بهت رسیده!نرسیده
می دونی که احتیاجه
نرخ تو قیمت جونم
اینم قسط دیرکرده باجه
| Designed By : b4sunset |

