شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
من تاریک تو روشن وقتی نگاهم به نگاهت افتاد دست تو در دست دیگری نباشد. تنهایی ام را یک عکس پر کرده هم صحبت و گوش شنوای درد و دل های این غمزده که چقدر دوستش داشته ام و خود نگاره ی مغروری میشود گاه ذهنم را از هم میپاشد که مرا از خانه ی دل ش بیرون انداخته است؟ در غربت بی تصویر میان دیوانگی های بی ملاک می بیند؟ پس چرا من را قابل یک بوسه نمی داند! و با من که بی صبرانه با زندگی آشتی کرده ام پ.ن ۲ :نمی
نویسم که تشویقم کنند مینویسم
که تو را به خود برگردانم و
چون نمیشود خون گریه می کنم دلوهای
خالی ٬از چاه نگاه تو
دریاهای
خشنودی را ٬می آورند و
من ماه نیستم که جزر بکشی ٬از فراقم گریه هم عقده ی ما را نگشود آخر قصه ی من مثل همه گم شدن تو نفس باد نبود روح آواره ی من بعد از من کولی در به در صحرا هاست می رود بی خبر از آخر راه هم چنان مثل همیشه تنهاست. من اما همان شبحم
من پاییز تو گلشن
دستام قاتل نور
تو نزدیک و من دور
من شبم تو روزی
خاموشم تو می سوزی
به هم رسیدن ما
مثل خزون و برگه
سرود یه تولد
مرثیه های مرگه
آتیش زدن به هر چی می باره تگرگه
دوست داشتن ما
دو خط موازی
به هم نمی رسن نه؟
منو نگیر به بازی
من درگیر دیروز تو در شور فردا
تکرار گذشتهام تو در شروع بعدها
من اون آدم برفیه ساخته با زمستون
خورشیدین شماکه آب می شم از نگاتون
گرماتون کشنده س
حرفاتون زننده س
از همیناس که قلبم
اینجوریا شکسته است
دیر نشده برگرد!
شاید هنوزم وقت هست
سیلابم و طغیانم ...دل خسته و نالانم
میآیم و می گریم٬ اشکم که در آبم
آنگه به کنار تو٬ شه ماهی شادابم
که حالا چشم هم بر هم نمی زند
از من اعتراف میگیرد
که همه جای سفر همراه من است
و گاه شرافت آینه ها را سلب می کند
دیگر چگونه نشان دهمش!
آوارگی مرا در این گوشههای شیدایی
حال نیلوفری ست که در تالاب های گرفته سر زده
و می خواهد صورتی ش را به رخ غروب بکشد
سوی تو می آید ٬کنار تو می ایستد و با تو حرف می زند
از تو می روید از تو می گوید
و دستان تو را می گیرد
آری می شود سر کشید به طاق آسمان
به شباهنگ های بی وداع
با تو
پ.ن ۱ :برای شنیدن این شعر که برای یک برنامه رادیویی فرستاده شده بود اینجا را کلیک کنید
گاهی چون برق آهوی دوان می بود و گاه ایستاده تر از کوهستان.
تو را که در خواب بودی, دزدکی می دید.
هر شکلی می گرفت تا غرق دریاچه های قو باشی.
هیچ کس حتی تو شبح را نمی دید و به بودنش هم باور نداشت.
خواسته اش این شد که بشناسد بی نیازی ماده از روح را٬جهان را از روان و تو را از شبح.
بی جان بودن ,نوبر با تو یکی شدنش بود و سرگردانی و درویشی, پایه ی نابودی اش.
اما نمی خواست که پشیزی از دست آوردهایت را ,بر سر راه بگذاری و برگردی
اشباح کجا جمع می شوند؟ هیچ جا
روزها را با اعداد موهومی می شمارند .
و در خم زمان و مکان سفر می کنند.
نه احضار می شوند و نه می روند.
که با ترس سلام می کنم.
مبادا که سر ریز شده باشد ,حوصله ات از من
| Designed By : b4sunset |

