تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند


من تاریک تو روشن
من پاییز تو گلشن

دستام قاتل نور
تو نزدیک و من دور

من شبم تو روزی 
خاموشم تو می سوزی

به هم رسیدن ما
مثل خزون و برگه
سرود یه تولد 
مرثیه های مرگه
آتیش زدن به هر چی می باره تگرگه

دوست داشتن ما 
دو خط موازی 
به هم نمی رسن نه؟
منو نگیر به بازی

من درگیر دیروز تو در شور فردا
تکرار گذشته‌ام تو در شروع بعدها

من اون آدم برفیه ساخته با زمستون
خورشیدین شماکه آب می شم از نگاتون

گرماتون کشنده س 
حرفاتون زننده س
از همیناس که قلبم
اینجوریا شکسته است

دیر نشده برگرد!
شاید هنوزم وقت هست

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 6:37 توسط Ramtin| |

رودم که به نابودی سد های میان ما روانم
سیلابم و طغیانم ...دل خسته و نالانم
آهنگ سفر داری ؟‌من غربت جانانم

ماهی که ندارد پلک ٬از هجر تو بی خوابم
می‌آیم و می گریم٬ اشکم که در آبم
آنگه به کنار تو٬ شه ماهی شادابم

اینگونه مرا عاشق٬ گر خواسته‌ای هستم
افسرده و شیدا من ! دیوانه‌ ی در بستم
تا بر لب تو بوسه زنم٬ بنده مجابم
از چشم تو هشیارم وز روی تو سرمستم

گفتی که بجای من شب زنده و بیداری!
اما تو٬ گریزان از٬ یک لحظه ی دیداری
 در خاطر من ای دوست هر آن تو پدیداری

این است چو آیینه ات ٬نه ساله شکستن ها
خود را نبینم من ٬ آن آینه پوشانم

شاهینم و من بازم ٬در حالت پروازم
من عشقم و آغازم ٬ بر خاک نیاندازم

کاندر وصال تو تا مرگ کوشانم

پ.ن :‌بنا بود که از تو قدردانی کنم و اینکه گفتی کاش خواب تو کم بود
و برای همین شد که من خوب شدم و شور گرفتم و نوشتم

پ.ن ۲: امروز دو سال شد که اینجام

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 6:13 توسط Ramtin| |

شاید در دنیایی دیگر

وقتی نگاهم به نگاهت افتاد

دست تو در دست دیگری نباشد.

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:4 توسط Pasha| |

تنهایی ام را یک عکس پر کرده

هم صحبت و گوش شنوای درد و دل های این غمزده 
که حالا چشم هم بر هم نمی زند
از من اعتراف می‌گیرد

که چقدر دوستش داشته ام

و خود نگاره ی مغروری می‌شود 
که همه جای سفر همراه من است


گاه ذهنم را از هم می‌پاشد 
و گاه شرافت آینه ها را سلب می کند

دیگر چگونه نشان دهمش!

که مرا از خانه ی دل ش بیرون انداخته است؟


آوارگی مرا در این گوشه‌های شیدایی

در غربت بی تصویر

میان دیوانگی های بی ملاک می بیند؟


پس چرا من را قابل یک بوسه نمی داند!

نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 1:33 توسط Ramtin| |

حال من حال کودکی ست که یاد گرفته راه برود٬ بایستد حرف بزند 
حال نیلوفری ست که در تالاب های گرفته سر زده 
و می خواهد صورتی ش را به رخ غروب بکشد 

 سوی تو می آید ٬کنار تو می ایستد و با تو حرف می زند 
از تو می روید از تو می گوید 
و دستان تو را می گیرد
 آری می شود سر کشید به طاق آسمان 
به شباهنگ های بی وداع 
با تو 

 و با من که بی صبرانه با زندگی آشتی کرده ام


 پ.ن ۱ :برای شنیدن این شعر که برای یک برنامه رادیویی فرستاده شده بود اینجا را کلیک کنید

پ.ن ۲ :نمی نویسم که تشویقم کنند

می‌نویسم که تو را به خود برگردانم

و چون نمی‌شود خون گریه می کنم


نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 11:55 توسط Ramtin| |

دلوهای خالی ٬از چاه نگاه تو

دریاهای خشنودی را ٬می آورند

و من ماه نیستم که جزر بکشی ٬از فراقم

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 5:44 توسط Ramtin| |

صخره ویران نشود از باران

گریه هم عقده ی ما را نگشود

آخر قصه ی من مثل همه

گم شدن تو نفس باد نبود

روح آواره ی من بعد از من

کولی در به در صحرا هاست

می رود بی خبر از آخر راه

هم چنان مثل همیشه تنهاست.

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 10:10 توسط Pasha| |

از کوچه ای که درآن ,خانه داری … شبحی می گذشت .
گاهی چون برق آهوی دوان می بود و گاه ایستاده تر از کوهستان.
تو را که در خواب بودی, دزدکی می دید.
هر شکلی می گرفت تا غرق دریاچه های قو باشی.
هیچ کس حتی تو شبح را نمی دید و به بودنش هم باور نداشت.

خواسته اش این شد که بشناسد بی نیازی ماده از روح را٬جهان را از روان و تو را از شبح.
بی جان بودن ,نوبر با تو یکی شدنش بود و سرگردانی و درویشی, پایه ی نابودی اش.
اما نمی خواست که پشیزی از دست آوردهایت را ,بر سر راه بگذاری و برگردی
اشباح کجا جمع می شوند؟ هیچ جا
روزها را با اعداد موهومی می شمارند .
و در خم زمان و مکان سفر می کنند.
نه احضار می شوند و نه می روند.

من اما همان شبحم
که با ترس سلام   می کنم.
مبادا که سر ریز  شده باشد ,حوصله ات از من

نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 18:16 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset