شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
برگردان ترانه یونانی:باز هم به من بگو نیکوس ورتیس اگر باز بگویی به من که عاشقم هستی از آغوشت مرا تا ستارهها میفرستی یک بوسه از تو این شوق را شیرین میکند و دلم را به هزار تکه میشکند کاش امشب هرگز پایان نگیرد و به کوری چشم روز صبح ما را در آغوش هم ببیند باز هم به من نگاه کن یک نگاه گرم تو کافی ست که دل من را ببرد یک آه از تو به من زندگی میبخشد و عشق در میان ما به پایکوبی مینشیند حالا که تنها نگاه توست که با من سخن میگوید به چشمانت بگو٬که بپرسند هر چه را می خواهند از من هر چه را میخواهی بخواه به آتش بکشم و یک بهانه دست من بده تا تن هایمان را رهسپار کنم تا یک روح و یک تن و یک دل شویم دلپذیر٬مطبوع ٬برازنده * می پرستمت! من به خدای خود اهانت نمی کنم ولی من همه را با تو اشتباه گرفتم مرا ببخش که در جستجوی تو با هر بی سر و پایی هم آغوش شدم. نه! چرا غمگین باشم از اینکه دیگران
دوستت دارند ! بگذار همه دریابند که من اشتباه نکردهام
. تسلیم تو که شوند خواهند
دانست که تسلیم شدن من در برابر تو بیهوده
نبود و
آنگاه که با تو عشق می بازند ٬ شیطان را
میبینند که طعم مس را به آنها
می چشاند و
راستی که تو آن خون آشامی بودی که مرا
به شکل خود در آورد و بعد ها که روح در
کالبدش دمیده شد . من را به
مضحکه گرفت دوست
داشتن من٬ نسبت به تو ٬ مثل دوست داشتن
رنگ آبی است . کجا شنیدهای
که کسی آبی را تصاحب کند یا حتی دریا را
یا آسمان را
باید
راند قایق ها را و پراند بادبادک ها را و
باز هم ندانست که کجایی و به چه میاندیشی
چاره
شاید این باشد که من از پارچه های آبی چشم
بندی بگیرم و روی دیدگان خود را بپوشانم تا
دیگر هر چه باشد برایم آبی باشد . برگردان ترانه ی فرانسوی خواننده :انریکو ماسیاس نام ترانه :بانوی دوست من از اینجا گوش کنید میدانم که چرا گریستی غمگین به من نگریستی میشد بگیرمت در آغوشم چشم سرخت را ببوسم اما این حق را نداشتم چون تو بودی زن دوستم میدانم چرا خواهان رفتنی به من ناتوان از دروغ گفتنی میشد گیرمت در آغوش م برکنمت ازین زندگانی میشد اما این حق را نداشتم چون تو زن دوست منی حس میکنم قلبم دو تکه ست مابین عشق و رفاقت عاجز از حتی یک تصمیم میدانم چرا رها کردی آنکه نمیدانست چگونه باشد عاشقت گذاشتم تا که بروی به زندگی خود برسی سرخوشم با یادگارت تو زن دوست منی میدانم چرا میخواهی بخوانی و چرا بر من نگرانی میشود کنون گیرمت در آغوش این حق را دارم من امروز مال من بودی ٬همیشه چهره ی راستین عشق گرچه باهم نخواهیم زیست در دل یک ترانه یا زیر سقف یک خانه کاش می فهمیدی گرچه دوست دارمت اما هر چه باشد تو همسر دوستی منی آهو! کمندم
طاقت بیرون آوردن از پناهگاهت را ندارد دوراز
دسترس باش
برق
میزد چشمهایت
و
با حرفم به هم خورد
بسته
شد
آهو!
همیشه
آسوده باش نگریز که من رام تو ام من شکار تو ام نه تو شکار من
چیزی
ندارم که دوست داشته باشدم ویرانه
ام که سکنی نمی گزیندم
پژمرده
ای که شیفتگی پروانه ها را میخواهد که
خوشبخت کنم او را
که
به شب نشینی گورستان زدگی دچارم که
حتی باشم در آیندهاش که
گفته شوم پاسخی درودم را عابران
بر میدارند کلاه از سر و
او میگذرد بی
آنکه تکان دهد سری هزار
راه رفته که بنبست باشد
جاده
های رسیدن هایم فانوسی
ست که نورش را به گمراهی مسافران زده
که
تنگنای دلم را به لخشه افکنده
و
مرا که میآید به برداشتن اندوه با
درد های تازه تلنبار میکند
* graceful
زده گهواره ها را به چلیپا
ریخته ترس و من بی وحشت


که به رنگ تو درآمدن گره ای را باز نکرد
| Designed By : b4sunset |

