تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

برایت
همه می‌نویسند
همه شعر می‌گویند
همه عاشق می‌شوند
همه به بستر می‌روند

من باید ...
باید چیزی بگویم که کسی نگفته
باید کاری کنم که کسی نکرده
و بستر  که نه...
تو را به عرش ببرم

گرفته آسمان دلم به هوای تو
دستهایت نیستند که بتکانند ابرها را
وهمیشه این‌طور شروع می‌شود
که کسی کسی را می‌خواهد و او نه

دل تپنده ی مرا برای تو چیز دیگری غیر از
نوراپی نفرین می زندو
این حس سعادت من از تو  از دوپامین نمی آید
و بی خوابی ام برای تو از این دو نیست
و تنها تو را خواستن از کمبود سروتنین ناشی نمی شود
با من که سخن می گویی٬ تسکینم از اندورفین نیست
همه‌اش از شمیمی ست که از زیر گردن تو می وزد
جادوست! باور کن!
شاید هم عطری باشد که او برایت خریده
می‌خواهم سر به تنش نباشد با این سلیقه اش
شاید هم خودپسندی تو را نشان می‌دهد
که این همه خرج چیزی می‌کند که می‌پرد

باکم نیست دوباره جمله هایت بر خروار نوشته‌ ام سنگینی کند
اکراهت تحریک آمیزانه تر است
برای بوییدنت مرزهای خوبی را از بدی نمی‌شود شناخت
و استثنا این است که علاقه ی من به تو
ازین رابطه‌های منطقی بیرون است

حالا هی بشین و بگو که همه چیز تمام است!
نه نیست
نخواهد بود و نخواهد شد
________________________________________________




بوی جان می‌دهد این گردن جانان تو

این شمیم زان من باد ٬ سینه‌ها ازآن تو

نقش نامت را به درهم می‌زدند ٬دوش در قمار
ثروت هستی به چنگم آمد از دینار تو
گو ساقی تاک پیچیده ست مرا در پای و دست
شیره ی انگور به خون جاری شد از دیدار تو

زمزمه خواهم کرد در گوش تو نامت شبی
چون که پیوستم ازین پس من به لجبازان تو
جای انگشت بریده نیست بر کوه یخ
گو که از نو  ‌دل ببازند بر تو٬مهربانان تو

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 5:15 توسط Ramtin| |

برگردان ترانه یونانی:باز هم به من بگو

نیکوس ورتیس

از اینجا گوش کنید


اگر باز بگویی به من که عاشقم هستی

از آغوشت مرا تا ستاره‌ها می‌فرستی

یک بوسه از تو این شوق را شیرین می‌کند

و دلم را به هزار تکه می‌شکند

کاش امشب هرگز پایان نگیرد

و به کوری چشم روز

صبح ما را در آغوش هم ببیند

باز هم به من نگاه کن

یک نگاه گرم تو کافی ست که دل من را ببرد

یک آه از تو به من زندگی می‌بخشد

و عشق در میان ما به پایکوبی می‌نشیند

حالا که تنها نگاه توست که با من سخن می‌گوید

به چشمانت بگو٬که بپرسند هر چه را می خواهند

از من هر چه را می‌خواهی بخواه

به آتش بکشم

و یک بهانه دست من بده

تا تن هایمان را رهسپار کنم

تا یک روح و یک تن و یک دل شویم

نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 0:10 توسط Ramtin| |

همین گونه که هستی ٬ 

دلپذیر٬مطبوع ٬برازنده *

می پرستمت!

من به خدای خود اهانت نمی کنم

  


* graceful

نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 13:44 توسط Ramtin| |

زندگی می‌زند در من نبض

ساخته از پروانه ها یک پل

زده گهواره ها را به چلیپا

ریخته ترس و من بی وحشت

نگرانی ها را هرچند کوتاه

به ترانه های آه می‌بندم

و به دین می خوانم

که به ابلاغ رستاخیز دل مدفون شده ی خویشتن ٬آمده‌ام

و ظرافت در تو٬ به خلوص صبحگاه

و کشیده نفس٬ ریه هایت وجدان

گیسوانت رگبار

و سوار بر ناز

با صدایی بلند ٬می خراشی دیوار

بی‌دفاع می‌افتی ٬خسته ازین پیکار

به رقابت با خود

به ملامت با من

می‌شکافد سقف ها٬  از لرزش

و هوا می‌ دمد بی ربط

 و به ما هم خون٬ با زمین

حس یکپارچگی می بخشد

با الیاف سنگ 

به چرای بودن 

می خوریم پیوند 

به نتیجه ٬به سلامت٬ به غرور

و تو باز خواهی بست٬ رازها را به جواب

گل‌ها را به میل

تیرها را به قلب
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 20:41 توسط Ramtin| |

تو شبیه هیچ کس نبودی

ولی من  همه را با تو اشتباه گرفتم

مرا ببخش 

که در جستجوی تو

با هر بی سر و پایی

هم آغوش شدم.

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 21:36 توسط Pasha| |

نه! چرا غمگین باشم از اینکه دیگران دوستت دارند !  بگذار همه دریابند که من اشتباه نکرده‌ام . تسلیم تو که شوند خواهند دانست که تسلیم شدن من در برابر تو بیهوده نبود

و آنگاه که با تو عشق می بازند ٬ شیطان را می‌بینند که طعم مس  را به آن‌ها می چشاند

و راستی که تو آن خون آشامی بودی که مرا به شکل خود در آورد و بعد ها که روح در کالبدش دمیده شد . من را  به مضحکه گرفت

دوست داشتن من٬ نسبت به تو ٬ مثل دوست داشتن رنگ آبی است . کجا شنیده‌ای که کسی آبی را تصاحب کند یا حتی دریا را یا آسمان‌ را

باید راند قایق ها را و پراند بادبادک ها را و باز هم ندانست که کجایی و به چه می‌اندیشی

چاره شاید این باشد که من از پارچه های آبی چشم بندی بگیرم و روی دیدگان خود  را بپوشانم تا دیگر هر چه باشد برایم آبی باشد . 

که به رنگ تو درآمدن گره ای را باز نکرد

نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 0:52 توسط Ramtin| |

برگردان ترانه ی فرانسوی 

 خواننده :انریکو ماسیاس

نام ترانه :بانوی دوست من                                                 از اینجا گوش کنید


می‌دانم که چرا گریستی

غمگین به من نگریستی

می‌شد بگیرمت در آغوشم

چشم سرخت را ببوسم

اما این حق را نداشتم

چون تو بودی زن دوستم


می‌دانم چرا خواهان رفتنی

به من ناتوان از دروغ گفتنی

می‌شد گیرمت در آغوش م

برکنمت ازین زندگانی

می‌شد اما این حق را نداشتم

چون تو زن دوست منی


حس می‌کنم قلبم دو تکه ست

مابین عشق و رفاقت

عاجز از حتی یک تصمیم


می‌دانم چرا رها کردی

آنکه نمی‌دانست چگونه باشد عاشقت

 گذاشتم تا که بروی

به زندگی خود برسی

سرخوشم با یادگارت

تو زن دوست منی


می‌دانم چرا می‌خواهی بخوانی

و چرا بر من نگرانی

می‌شود کنون گیرمت در آغوش

این حق را دارم من امروز

مال من بودی ٬همیشه

چهره ی راستین عشق

گرچه  باهم نخواهیم زیست

در دل یک ترانه

یا زیر سقف یک خانه

کاش  می فهمیدی

گرچه دوست دارمت

اما هر چه باشد

 تو همسر دوستی منی

نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1390ساعت 23:18 توسط Ramtin| |

آهو!

کمندم طاقت بیرون آوردن از پناهگاهت را ندارد

دوراز دسترس باش

برق می‌زد چشمهایت

و با حرفم به هم خورد

بسته شد

آهو!

همیشه آسوده باش

نگریز که من رام تو ام

من شکار تو ام نه تو شکار من 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 20:58 توسط Ramtin| |

چیزی ندارم که دوست داشته باشدم

ویرانه ام که سکنی نمی گزیندم

پژمرده ای که شیفتگی پروانه ها را می‌خواهد

که خوشبخت کنم او را

که به شب نشینی گورستان زدگی دچارم


که حتی باشم در آینده‌اش

که گفته شوم پاسخی درودم را


عابران بر می‌دارند کلاه از سر

و او می‌گذرد

بی آنکه تکان دهد سری


هزار راه رفته که بن‌بست باشد

جاده های رسیدن هایم


فانوسی ست که نورش را به گمراهی مسافران زده

که تنگنای دلم را به لخشه افکنده

و مرا که می‌آید به برداشتن اندوه

با درد های تازه تلنبار می‌کند

نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 8:46 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset