شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
من ٬جسمم را هم بی تو نمی پذیرم. آن وقت چون من لطیف می شدی و برای عشقمان بغضت می گرفت آن وقت روحم از دردی که در من خنجر افکنده می گذشت دردی که به شدت قحطی ست دردی که از قلبم ریشه می گیرد بیا! من همین حالا هم حاضرم در تو حلول کنم در کسوف هم که بودی ٬هیچ ستاره ای را لایق رویت هم نمی دیدم! حالا که اینها کرم های شب تاب هم نیستند گرگ نما نشده بودم ! که پیش آن قحبه ها زوزه بکشم از عمرم دست نکشیده ام! که با من دعوا کنی چرا نگرانت بودهام برایت مهم نیست.... حالا حالا هم به نام تو رزرو شده است یه اسم این و آن حواله اش نده! پ . ن: خوابم یا بیدارم؟ لمس تنت خواب نیست این روشنی از توست! بگو از آفتاب نیست شما مردم ٬ معاشقه هاتان هم از روی محاسبه تان است! "چه دریایی میان ماست . خوشا دیدار ما در خواب" گفتم که دلم گرفته بود بعد از اون جمعه و اون همه خیتی بالا اوردن و جار زدن دو سه خط کاغذ پاره که وقتی ام می پرسیدن واسی چی نوشتی :گفتم واسه ی نفس کشیدن ٬ چندان هم بی ربط نگفتم ٬تو نفس من هستی اما خل ها هم کار من رو نمی کنند مجری هم کم کم داشت شک می کرد که نکنه این یارو همش چاخان پاخانه ؟ امروز زدم به وست وود ٬ گرفته که می شم ٬ خودمو می برم اونجا یه کتاب فروشی داره ... یاد گلشیری افتادم ٬ شازده احتجاب ... نقد پارسی پور رو به رمانک یکی از برنده های بنیادش شنیده بودم . چشم خورد به کتابش :"نگران نباش- مهسا محب علی" کتاب و گرفتمو باز مثل دیوونه ها رفتم سراغ جگرکی عطاری تا اون آماده می شد یه ده - بیس صفحه ایشو خوندم طبق معمول راجع به اعتیاد بود اما ریزه کاری داشت ٬زبون مخفی ... چه اصطلاحاتی ٬ هنوزم دارم می خونمش .... با زلزله مشابهت می ده اونچه که اونسال گذشت و جالبه " تلخی را مک می زنم . جانور کوچکی از پایین ترین مهره ی پشتم راه می افتد. آرام بالا می آید و از توی گردنم خودش را ول می کند توی کله ام . کله ام خالی می شود. خالی خالی... چیزی از درونم شره می کند؛"........"یک قاشق دیگر مربا می خورم . اینجوری چیز خوردن را دوست دارم. دراز کشیده باشی و چیزی و که می خوری روی سینه ات باشد. انگار داری توی قبر غذا می خوری. آرش می ایستد بالای سرم و قاشق را می چپاند توی دهنش تفنگ را دست به دست می کند و یک کلوچه بر می دارد .... من این حرفا حالیم نیست : مایه مایه مایه مایه ..." نوشتنم نوشتنه اینا! من مثل بزدلام ٬ چیزایی که نوشتم ارزش نداره نمی دونم کافکا واسه اینکه تالیفاتشو مهم جلوه بده و تو چشم بندازه گفت از بینشون ببرن؟ امروز "game of thrones " هم نداشت. سرم درد داره . همه ی چراغ ها رو خاموش می کنم و دوباره می شینم و فکر می کنم نمی دونم باید چی کار کنم . چرا تو دیشب اینجوری بودی ؟خسته بودی ؟ از دست من ناراحتی؟ چند وقته که اینطوری شدی ... تقصیره منه؟ می خوای من خفه خون بگیرم ؟ گریه ام می گیره دوباره زده بسرم ٬ یاس فلسفی اینا نیست ٬امید فلسفی کاملا اما دیر بهش رسیدم
ایزابلا٬برای باز کردن هر دکمه ی پیراهن من قصه میگفت ٬ من مبهوت شفق بودم و کلاغ هایی که به خانهشان میرسیدند ٬خستگی ایزابل را مغلوب به خواب کرد ٬ یاد مزرعه شان در آن ور مرز٬ در انسانادا افتاد ٬خودش را آنجا دید ٬که با پولهایی که ازینجا جمع کرده بود دو سه گاو خریده است !
واهمه اش لو رفتن لاس زدن هایش٬ با خدمه های خانه ی سالمندان است.
همه ی نزدیکانش رفته اند. حافظه ی تلفن ها هم نامش را از میان برده اند.
کفن پوشیده آماده است ٬اما اصلا برای چه آن روز سیاه به دنیا آمد؟
یادش میآید که میخواست این هدیه ی مفت زنده بودن را به خدایی که بازیش داد٬ پس بدهد.
پیرمرد٬ در جوانی٬ آنی با معشوق بودن برایش به صد سنگسار می ارزید ٬اما دوست داشت دستانش را بگیرد و جایی ببردش که مجازات نزدیکی پاره آجر و رجم نباشد.
وای پیرمرد! معشوق تو اینک باید خیلی نوه داشته باشد ٬حتما که دارد پول پارو میکند.
از او میپرسم : این ها را تو نمی توانستی به او بدهی؟
بغضش میگیرد و مینالد که :"کاش به جز اینی که هستم آفریده می شدم ٬ که تنم او را به خود نکشید!
که هیچ چیز نمیگذاشت من با او باشم."
گردنش را کج میکند و دامن خدمه ها را دید میزند و جان میدهد .
و من میمانم و نعشی که آینده ی من است!
دنباله مطلب
دنباله مطلب
| Designed By : b4sunset |

