تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

اگر می شد ٬‌روحم را  می دادم که خوب شوی

من ٬جسمم را هم بی تو نمی پذیرم.

آن وقت چون من لطیف می شدی و برای عشقمان بغضت می گرفت

آن وقت روحم از دردی  که در من خنجر افکنده می گذشت

دردی که به شدت قحطی ست

دردی که از قلبم ریشه می گیرد

بیا! من همین حالا هم حاضرم 

  در تو حلول کنم


نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 5:28 توسط Ramtin| |


ایزابلا٬‌برای باز کردن هر دکمه ی پیراهن من قصه می‌گفت ٬ من مبهوت شفق بودم و کلاغ هایی که به خانه‌شان    می‌رسیدند ٬‌خستگی ایزابل را  مغلوب به خواب کرد ٬ یاد مزرعه شان در آن ور مرز٬ در انسانادا افتاد  ٬‌خودش را آنجا دید ٬‌که با پول‌هایی که ازینجا جمع کرده بود دو سه گاو خریده است !
ایزابل٬ جیب‌های من خالی ست .  سقف اعتبار همه ی کارت هایم پر شده ٬ تا خرخره زیر قرضم  
پس کمکی که به تو نمی‌توانم کنم.

ایزابلا٬ خانواده می‌خواست ٬ آقا بالا سر می‌خواست که دو سه شکم دورگه های مکزیکی ایرانی بزاید.
ایزابل٬‌من حوصله ی عرعر بچه‌ها را ندارم.
زیر بار ازدواج هم نمی‌روم.

ایزی ٬ من عاشق خود تو ام ٬‌کاش می‌شد دست  من بود تا همه ی این افکار پلاسیده را به دور بریزی
ایزی٬  من تن تو ٬ آن گیسوهای صاف تو و چشمانت که گردی مرواید هاست را می‌خواهم
ایزی٬کاش توی خر! می فهمیدی که من تو را برای خودت می خواهم.
و کاش تو هم من را برای خودم می خواستی


اما ایزابلا به هر کاری تن داد تا آن دو سه گاو را بخرد ٬ و همراه با کودکی که پدرش را نمی شناخت از روی سیم خاردار ها پرید.

ایزابلا و میگل عزیزم … روزهای خوبی را برایتان با دوشیدن شیره ی جان جانورها آرزو می‌کنم.

نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 11:58 توسط Ramtin| |

من پیر مردی را بینم که کسی را نجات نداده ٬به کسی زندگی نبخشیده و تک و تنها و وامانده ٬
 واهمه اش لو رفتن لاس زدن هایش٬ با خدمه های خانه ی سالمندان است.
همه ی نزدیکانش رفته اند. حافظه ی تلفن ها هم نامش را از میان برده اند.
 کفن پوشیده آماده است ٬اما اصلا برای چه آن روز سیاه به دنیا آمد؟
 یادش می‌آید که می‌خواست این هدیه ی مفت زنده بودن را به خدایی که بازیش داد٬ پس بدهد.
 پیرمرد٬ در جوانی٬ آنی با معشوق بودن برایش به صد سنگسار می ارزید ٬اما دوست داشت دستانش را بگیرد و جایی ببردش که مجازات نزدیکی پاره آجر و رجم نباشد.
 وای پیرمرد! معشوق تو اینک باید خیلی نوه داشته باشد ٬حتما که دارد پول پارو می‌کند.
 از او می‌پرسم : این ها را تو نمی توانستی به او بدهی؟ بغضش می‌گیرد و می‌نالد که :"کاش به جز اینی که هستم آفریده می شدم ٬ که تنم او را به خود نکشید! که هیچ چیز نمی‌گذاشت من با او باشم."
 گردنش را کج می‌کند و دامن خدمه ها را دید می‌زند و جان می‌دهد .
 و من می‌مانم و نعشی که آینده ی من است!
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 8:2 توسط Ramtin| |

گمان می کردم روزی دوباره به سرزمین قلب تو باز خواهم گشت و در آن سرزمین مردمانی را خواهم دید که در کنار هم با صلح و دوستی روزگار می گذرانند. من گمان نمی کردم ساکنانی خودخواه بر سرزمین قلب تو حاکم شوند که کلید آن را مخفی کنند و کسی حتی من را راه ندهد. من گمان نمی کردم روزی گمان هایم اشتباه از آب در آیند. از این رو بسیار پریشانم که تنها راه وارد شدن به قلب تو شکستن آن است, اما چه کنم که دلم نمی آید. کوله بارم را بر می دارم در جستجوی سرزمینی که مردمان آن باور کرده اند عشق وجود ندارد, دوست داشتن نسبی است و خدا  آنها را دوست دارد.
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 21:23 توسط Pasha| |

هشیار باش که اگر لذّتی را با اجبار بر کسی تحمیل کنی ! به او تجاوز کرده ای...
دنباله مطلب
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 21:20 توسط Ramtin| |

در کسوف هم که بودی ٬‌هیچ ستاره ای را لایق رویت هم نمی دیدم!

حالا که اینها کرم های شب تاب هم نیستند

گرگ نما نشده بودم ! که پیش آن قحبه ها زوزه بکشم

از عمرم دست نکشیده ام!

که با من دعوا کنی

چرا نگرانت بوده‌ام


برایت مهم نیست....



دنباله مطلب
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 13:11 توسط Ramtin| |

من خوابم سر قفلی دارد

حالا حالا هم به نام تو رزرو شده است

یه اسم این و  آن حواله اش نده!


پ . ن: خوابم یا بیدارم؟ لمس تنت خواب نیست 

این روشنی از توست! بگو از آفتاب نیست


نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 3:3 توسط Ramtin| |

شما مردم ٬ معاشقه هاتان هم از روی محاسبه تان است!


نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 10:15 توسط Ramtin| |

"چه دریایی میان ماست . خوشا دیدار ما در خواب"

گفتم که دلم گرفته بود بعد از اون جمعه و اون همه خیتی بالا اوردن و جار زدن دو سه خط کاغذ پاره که وقتی ام می پرسیدن واسی چی نوشتی :‌گفتم واسه ی نفس کشیدن ٬ چندان هم بی ربط نگفتم ٬‌تو نفس من هستی 

اما خل ها هم کار من رو نمی کنند مجری هم کم کم داشت شک می کرد که نکنه این یارو همش چاخان پاخانه ؟‌

امروز زدم به وست وود ٬ گرفته که می شم ٬ خودمو می برم اونجا یه کتاب فروشی داره ...

یاد گلشیری افتادم ٬ شازده احتجاب ... 

نقد پارسی پور رو به رمانک یکی از برنده های بنیادش شنیده بودم . چشم خورد به کتابش :‌"نگران نباش- مهسا محب علی"

کتاب و گرفتمو باز مثل دیوونه ها رفتم سراغ  جگرکی عطاری

تا اون آماده می شد یه ده - بیس صفحه ایشو خوندم

طبق معمول راجع به اعتیاد بود اما ریزه کاری داشت ٬‌زبون مخفی ...

چه اصطلاحاتی  ٬ هنوزم دارم می خونمش  .... با زلزله مشابهت می ده اونچه که اونسال گذشت و جالبه 


" تلخی را مک می زنم . جانور  کوچکی از پایین ترین مهره ی پشتم راه می افتد. آرام بالا می آید و از توی  گردنم خودش را ول می کند توی کله ام . کله ام خالی می شود. خالی خالی... چیزی از درونم شره می کند؛"........"یک قاشق دیگر مربا می خورم . اینجوری چیز خوردن را دوست دارم. دراز کشیده باشی و چیزی و که می خوری روی سینه ات باشد. انگار داری توی قبر غذا می خوری. آرش می ایستد بالای سرم  و قاشق را می چپاند توی دهنش تفنگ را دست به دست می کند و یک کلوچه بر می دارد .... من این حرفا حالیم نیست : مایه مایه مایه مایه ..."


نوشتنم نوشتنه اینا! من مثل بزدلام ٬ چیزایی که  نوشتم ارزش نداره 

نمی دونم کافکا واسه اینکه تالیفاتشو مهم جلوه بده و تو چشم بندازه گفت از بینشون ببرن؟ 

امروز "game of thrones " هم نداشت.

سرم درد داره . همه ی چراغ ها رو خاموش می کنم و دوباره می شینم و فکر می کنم نمی دونم باید چی کار کنم . 

چرا تو دیشب اینجوری بودی ؟‌خسته بودی ؟ از دست من ناراحتی؟

چند وقته که اینطوری شدی ... تقصیره منه؟

می خوای من خفه خون بگیرم ؟‌

گریه ام می گیره 

دوباره زده بسرم ٬ یاس فلسفی اینا نیست ٬‌امید فلسفی کاملا اما دیر بهش رسیدم 



نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 22:15 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset