شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
پ.ن : از خود می پرسم که چه اندازه قبیح شده ام؟ آن وقت بی ملاحظه گری نیست که از دوستداشتنی ترین واضع این صحنهها توقع داشته باشم تصویر مخدوش من را که خود مشغول نقاشی هستم٬بکشد؟ چیزی برای دوست داشته شدن خوب و خوب و خوب ٬ نمیتوانی این را هم حتی قول بگیری که سلام و سلام و سلام چه خواهی کرد با آتش درون سینه ات!
چیزی روی قلبم سنگینی میکرد ٬ فشار هوا بالا بود ٬ به پشتبام آمدم ٬ دیدم تو هم آنجا نشستی و ابرهای خسیس را که نور ماه را هم از شب گرفتهاند ٬دشنام میدهی . من به تماشای تو٬ تاریکی را مغتنم دانستم و بوسه گرفتن را فرصتی که ناگهان یادم آمد سقف خانه ی مان شیروانی ست و من و تو سر خوردیم به پایین حیاط بازی مهد کودک بود ٬ همان روزی که صورتی پوشیده بودی و یک لاخ از موهایت را روی پیشانی انداخته بودی ٬من و تو داشتیم از سرسره ٬ پایین میآمدیم ٫ هوایت را داشتم که زمین نخوری ٬دستانم را حلقه کرده بودم و چسبیده بودم به تو ٬ به تقاضای تو باید هر کدام از ما که زود تر میرسید پیش دستی میکرد و دیگری را می بوسید …کف سرسره شن و ماسه ریخته بودند . دیدم لب دریا هستیم ٬دستانت را محکم حبس کرده بودیم و ساحل را گز می کردیم٬ بوی نم بود و حلاوت بی کفش راه رفتن ٬ گرمای کف پایت را صدف ها به من می رساندند . هوس آب تنی تو را به دریا زد و من با تو آمدم ٬ تا عشق بازی را چون دلفین ها تمرین کنم .پیراهنت خیس اندامت را زار میزد.ماهیها به ما حسادت کردند ٬حباب های بازدمشان موجی زد و پرتاب کرد ما را به صخره ها ٬ سرم به سنگ خورد.درد داشت٬ خون از سرم می چکید و چشمانم تنها سرخی را می دید. چشمانم به گیلاسی که در دست تو و او بود ٬ درگیر شد. شراب قرمز دستان او با گیلاسش نزدیک لبان تو و دستان تو با گیلاسی در نزدیکی لبان او دهان بازکردید و نوشیدید . مست بودید٬لیچار میگفتید . اصطکاک برخورد پاهایتان داشت میز را به آتش میکشید. کاغذ های عهدنامه یمان بود ٬ یادت میآید که هی دو چشم را در عهد به قافی که هم در عقد بود هم در طلاق ترجیح دادیم ؟
زله شدهای از دستم که اگر از من بیسواد تا به مصدق بگویم ٬ از دل من اما ٬ اسید نقش او را خواهد شست. حالا که نمیشود دل خوش کرد
سیمرغ پرنده ی جانان! حکمت آشیان توست زیر بالهای تو مرا گزندی نیست. مارهای در هم تابیده از تو٬ دورم نخواهند کرد هیچ دلیری از جا نخواهدم راند که من در پناه تو ام. سیمرغ! دلتنگی هایم این چنین نخواهد ماند که من هم روزی در آسمانت٬ همتای با تو پر خواهم گشود تا برای فراخواندنت پرهایت را به آتش نکشم مماس با تو سیطره خواهم یافت به زمین بقا٬ و همسان با تو مغرور میشوم و در قاف وقار تو ٬وطن میگیرم پرواز من! از فنا شدن در رنگ رنگ پوشش توست و در آستان تو به مقامی میرسم که حیرت انگیزتر از در سوختن ٬ دوباره زاده شدن است. یاد خواهم گرفت که چگونه هم ردیف با تو بر همه چیز چیره شوم ٬ الا بر تو
ساعت ۱۰:۴۷ دقیقه ی شب
به پارک رسید ٬ هنوز پیر پاتال ها کنار پاپیتال ها داشتند شطرنج بازی میکردند ٬فواره ها را اما بسته بودند ٬ چراغ های حوضچه را هم خاموش کردهبودند . تا مبادا بچه ماهیها خوابشان نبرد.
حرفهای بعضیها را میشد بشنود .بعضی نگاهشان حرف داشت٬با هم بحث می کردند٬غم داشتند ٬شاد بودند .
لیلی سر قرار آمد. اول حسابش را با بقیه صاف کرد و بعد گرفت آرام نشست کنارش.
دلسوزی برای جای زخم کرد و پرسید که : فهمیده ؟
به پیتزا دعوتش کرد “اینجا نمیشود حرف زد همه می شنوند” پیتزای تنوری داغ نمی خوای؟
جلوتر راه میرفت تا ریشههای درختها که سنگفرش را بالازده بودند راپورتشان را ندهند .
"آدمها همه دوست دارند داستان عاشقانه بخوانند٬ خودشان را جای شخصیت اول بگذارند و بعد زار و زار مثل ابر بهار برای نشیب های رمان گریه کنند"
اینها را لیلی با دل خون میگفت .
بعد ادامه داد :
"اما وقتی موقعش می رسه ٬ یعنی وقتی دو تا عاشق رو می بینن همشون مانع تراشی می کنن که این دوتا بهم نرسن
ما تو قصه ها قشنگیم …
مسلماً تو زندگیت چیزای مهمتری ازینا داری ٬مزه ی تن من زیر زبون نصف این محله …. برو جونم ٫برو به کارات برس ٬ برجاتو بساز ٬واحداتو بنداز ٬ چه می دونم هر غلطی می خوای کن و دور ما یکی رو خط بکش
راحت زندگیتو کن"
لیلی دو لپی قورت میداد . گوشه ی دهانش با سس قرمز رنگ شده بود ٬شبیه دلقک ها . از عشق میگفت اما انگار نمایش کمدی اجرا میکرد .
غذا از گلویش پایین نمی رفت . به لیلی هم گوش نمی داد .
به فردا فکر میکرد و سر هم کردن داستانی برای همکارانش در باره جای چنگال بچه گربه ی همسایه
یک خط یادآور پیشانیم رسم نخواهد کرد
پتک سرخوردگی ست
که کوبیده میشود بر فرق دگردیسی ها
منقطع نشود
فندکم را روشن کردم ٫از سیگار کام گرفتم ٫ غذا سفارش میدادید ٬خوردید٬ انعام هم ندادید و رفتید ٬ امضای صورت حساب را او کرده بود.قلب کشیده بود٬ قلب من را ٬البته جر و واجر کرده بود …من هم رسید را پاره کردم ٬ کاغذ به زمین افتاد .
از کسی نمیترسم ٬ جز خودت
که
هزار بار هم بپرسی
میگویم
من به اضافه ی تو میشود یک
و تو میگویی این یکی ها هرگز نمیشود
و من میگویم چون آن هشت سال گذشته
این هشت سال هم بگذرد
از آن چیزهاست که ناگفته حس می کنیم
مثل خندیدن و در آغوش گرفتن
عشق٬گاهی هرگز نمیرسد
چون در میزند ٬ اما میگذرد
بیآنکه سراغی از کسی بگیرد
گاه وقتی میآید که خیلی دیر شده
چونکه جایش را کس دیگری گرفته
عشق٬نه حد میشناسد
نه فاصله
نه مکان
نه سن و زمان
میشود بیاید و گم شود
میان مردمان
و در ترانه ی کسی که میخواند
ساکت باشد
از میان یک لبخند
و از میان یک اشک.
عشق بخشودن و فراموش کردن است
بدون رسوایی بر پاکردن و سرزنش
و از نو ٬دوباره آغاز کردن
هیچ چیز نگفتن و
در سکوت قدم زدن است
و بخشیدن و همه چیز دادن
و انتظارنداشتن از دریافت چیزی در قبالش
عشق این است...
از نیمه ی راه که نمی شود
وقتی به آخر خط رسیدم
و بعد از چند سال خواهمت دید
در قامتی مناسب .
به اینکه به سرت بزند و احساسم کنی
حالا که نمیدانی چگونه باید خوشحالی را
در راهروها هم قدم شد
پ.ن:مرغ دل باز هوادار کمان ابرویست ای کبوتر! نگران باش که شاهین آمد
| Designed By : b4sunset |

