تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

پالتویش را بر تن کرد و از خانه بیرون زد ٬ جای پنجه ی کشیده شده ی خانم٬ روی صورتش بود . باران که می‌آمد شرشرش نمی‌گذاشت که کسی مات جراحت او شود . راه افتاد .
ساعت ۱۰:۴۷ دقیقه ی شب
به پارک رسید ٬ هنوز پیر پاتال ها کنار پاپیتال ها داشتند شطرنج بازی می‌کردند ٬‌فواره ها را اما بسته بودند ٬ چراغ های حوضچه را هم خاموش کرده‌بودند . تا مبادا بچه ماهی‌ها خوابشان نبرد.
حرف‌های بعضی‌ها را می‌شد بشنود .بعضی نگاهشان حرف داشت٬‌با هم بحث می کردند٬‌غم داشتند ٬‌شاد بودند .
لیلی سر قرار آمد. اول حسابش را با بقیه  صاف کرد و بعد گرفت آرام نشست کنارش.
دلسوزی برای جای زخم کرد و پرسید که : فهمیده ؟‌
به پیتزا دعوتش کرد “اینجا نمی‌شود حرف زد همه می شنوند” پیتزای تنوری داغ نمی خوای؟
جلوتر راه می‌رفت تا ریشه‌های درخت‌ها که سنگفرش را بالازده بودند راپورتشان را ندهند .
 "آدم‌ها همه دوست دارند داستان عاشقانه بخوانند٬ خودشان را جای شخصیت اول بگذارند و بعد زار و زار مثل ابر بهار برای نشیب های رمان گریه کنند"
این‌ها را لیلی با دل خون می‌گفت .
بعد ادامه داد :‌
"اما وقتی موقعش می رسه ٬ یعنی وقتی دو تا عاشق رو می بینن همشون مانع تراشی می کنن که این دوتا بهم نرسن

ما تو قصه ها قشنگیم …

مسلماً تو زندگیت چیزای مهم‌تری ازینا داری ٬‌مزه ی تن من زیر زبون نصف این محله …. برو جونم ٫‌برو به کارات برس ٬ برجاتو بساز ٬‌واحداتو بنداز ٬ چه می دونم هر غلطی می خوای کن و دور ما یکی رو خط بکش
راحت زندگیتو کن"

لیلی دو لپی قورت می‌داد . گوشه ی دهانش با سس قرمز رنگ شده بود ٬‌شبیه دلقک ها . از عشق می‌گفت اما انگار نمایش کمدی اجرا می‌کرد .

غذا از گلویش پایین نمی رفت . به لیلی هم گوش نمی داد .
به فردا فکر می‌کرد و سر هم کردن داستانی برای همکارانش در باره جای چنگال بچه گربه ی همسایه  

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 10:47 توسط Ramtin| |

من می‌خواهم با عشقم  ٬سر این که کدام اجرای آرانخوئز ٬بهتر است دعوا کنیم و چون بخوبی من٬ لیست مغالطات مدسن پیری را٬ از بهر است ؛ یک مشاجره را من ببرم٬ یکی او.

پ.ن : از خود می پرسم که چه اندازه قبیح شده ام؟ 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 1:29 توسط Ramtin| |

پریانی که چشمانشان درشتی الماس ها را کوچک کرده ٬ با لحنی شریف ٬‌صدایی ظریف ٬ کرشمه های سحر آفرین می کنند ٬‌در بر او حاضرند . ناز و عشوه است که می ریزند و در غمزه احاطه اش کردند 

آن وقت بی ملاحظه گری نیست که از دوست‌داشتنی ترین واضع این صحنه‌ها توقع داشته باشم

روی نفیس ترین بوم ها و کرباس ها٬

تصویر مخدوش من را که خود مشغول نقاشی هستم٬‌بکشد؟

این طرح در طرح به بازی می ماند.  تحمل کردن نازپروردگی هایم  دشوار است .  منفور هستم  و ندارم 

چیزی برای   دوست داشته شدن

به چه کار سرفرازی اش می آیم
 یک خط یادآور پیشانیم رسم  نخواهد کرد 

 خوب و خوب و خوب ٬    
‌پتک سر‌خوردگی ست که کوبیده می‌شود  بر  فرق دگردیسی ها 

نمی‌توانی این را هم حتی قول بگیری که

 سلام و سلام و سلام 
منقطع نشود 

چه خواهی کرد با آتش درون سینه ات!

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 4:15 توسط Ramtin| |

چیزی روی قلبم سنگینی می‌کرد ٬ فشار هوا بالا بود ٬ به پشت‌بام آمدم ٬ دیدم تو هم آنجا نشستی و  ابرهای خسیس را که نور ماه را هم از شب گرفته‌اند ٬دشنام می‌دهی . من به تماشای تو٬ تاریکی را مغتنم دانستم و بوسه گرفتن را فرصتی که ناگهان یادم آمد سقف خانه ی مان شیروانی ست و من و تو سر خوردیم به پایین

حیاط بازی مهد کودک بود ٬ همان روزی که صورتی پوشیده بودی و یک لاخ از موهایت را روی پیشانی انداخته بودی ٬‌من و تو داشتیم از سرسره ٬ پایین می‌آمدیم ٫ هوایت را داشتم که زمین نخوری ٬‌دستانم را حلقه کرده بودم و چسبیده بودم به تو ٬ به تقاضای تو باید هر کدام از ما که زود تر می‌رسید   پیش دستی می‌کرد و دیگری را می بوسید …کف سرسره شن و ماسه ریخته بودند .

دیدم لب دریا هستیم ٬‌دستانت را محکم حبس کرده بودیم و ساحل را گز می کردیم٬ بوی نم بود و حلاوت بی کفش راه رفتن ٬‌ گرمای کف پایت را صدف ها به من می رساندند . هوس آب تنی تو را به دریا زد و من با تو آمدم ٬ تا عشق بازی را چون دلفین ها تمرین کنم .پیراهنت خیس اندامت را زار می‌زد.ماهی‌ها به ما حسادت کردند ٬‌حباب های بازدمشان موجی زد و پرتاب کرد ما را به صخره ها ٬ سرم به سنگ خورد.درد داشت٬ خون از سرم می چکید و چشمانم تنها سرخی را می دید.

چشمانم به گیلاسی که در دست تو و او بود ٬ درگیر شد. شراب قرمز دستان او با گیلاسش نزدیک لبان تو و دستان تو با گیلاسی در نزدیکی لبان او دهان بازکردید و نوشیدید .  مست بودید٬لیچار می‌گفتید . اصطکاک برخورد پاهایتان داشت میز را به آتش می‌کشید.
فندکم را روشن کردم ٫‌از سیگار کام گرفتم ٫ غذا سفارش می‌دادید ٬خوردید٬ انعام هم ندادید و رفتید ٬ امضای صورت حساب را او کرده بود.قلب کشیده بود٬ قلب من را ٬‌البته جر و واجر کرده بود …من هم رسید را پاره کردم ٬ کاغذ به زمین افتاد .

کاغذ های عهدنامه یمان بود ٬ یادت می‌آید که هی دو چشم را در عهد به قافی که هم در عقد بود هم در طلاق ترجیح دادیم ؟


نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 9:43 توسط Ramtin| |

وقتی نیستی می خواهم like کنم٬ هر چه در page ات هست را 
از کسی نمی‌ترسم ٬ جز خودت که

زله شده‌ای از دستم 

 که اگر از من بی‌سواد
 هزار بار هم بپرسی می‌گویم
 من به اضافه ی تو می‌شود یک
و تو می‌گویی این یکی ها هرگز نمی‌شود
 و من می‌گویم چون آن هشت سال گذشته
 این هشت سال هم بگذرد

نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 7:22 توسط Ramtin| |

آمنه باید بجای عفو٬اسید را در خاطرم می پاشیدی تا یاد تو پاک شود.

تا به مصدق بگویم ٬

از دل من اما ٬ اسید نقش او را خواهد شست.

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 10:26 توسط Ramtin| |

 عشق٬برزبان آوردن اتفاقی واژه‌ها در یک آن نیست
از آن چیزهاست که ناگفته حس می کنیم
مثل خندیدن و در آغوش گرفتن

عشق٬گاهی هرگز نمی‌رسد
چون در می‌زند ٬ اما می‌گذرد
بی‌آنکه سراغی از کسی بگیرد

گاه وقتی می‌آید که خیلی دیر شده
چونکه جایش را کس دیگری گرفته
عشق٬نه حد می‌شناسد 
نه فاصله
نه مکان 
نه سن و زمان

می‌شود بیاید و گم شود
میان مردمان
و در ترانه ی کسی که می‌خواند
ساکت باشد
از میان یک لبخند
و از میان یک اشک.

عشق بخشودن و فراموش کردن است 
بدون رسوایی بر پاکردن و سرزنش
و از نو ٬دوباره آغاز کردن
هیچ چیز نگفتن و
در سکوت قدم زدن است
و بخشیدن و همه چیز دادن
 و انتظارنداشتن از دریافت چیزی در قبالش  

عشق این است...

نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 2:17 توسط Ramtin| |

دور برگردان خواهم زد٬ 
 از نیمه ی راه که نمی شود 
 وقتی به آخر خط رسیدم 
و بعد از چند سال خواهمت دید
در قامتی مناسب .

حالا که نمی‌شود دل خوش کرد
به اینکه به سرت بزند و احساسم کنی
 حالا که نمی‌دانی چگونه باید خوشحالی را
 در راهروها هم قدم شد

نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 6:56 توسط Ramtin| |

سیمرغ پرنده ی جانان!

حکمت آشیان توست

زیر بالهای تو مرا گزندی نیست.

مارهای در هم تابیده

از تو٬ دورم نخواهند کرد

هیچ دلیری از جا نخواهدم راند

که من در پناه تو ام.


سیمرغ! دلتنگی هایم

این چنین نخواهد  ماند

که من هم روزی در آسمانت٬ همتای با تو

پر خواهم گشود

تا برای فراخواندنت پرهایت را به آتش نکشم

مماس با تو سیطره خواهم یافت

به زمین بقا٬

و  همسان با  تو مغرور می‌شوم

و در قاف وقار تو ٬وطن می‌گیرم


پرواز من!

از فنا شدن در رنگ رنگ پوشش توست

و در آستان تو به مقامی می‌رسم

که حیرت انگیزتر از در سوختن ٬ دوباره زاده شدن است.


یاد خواهم گرفت که چگونه هم ردیف با تو

بر همه چیز چیره شوم ٬ الا  بر تو


  پ.ن:

مرغ دل باز هوادار کمان ابرویستای کبوتر! نگران باش که شاهین آمد

نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 2:38 توسط Ramtin| |

من عاشقم ٬ عاشق کسی که هنرش کشتنه

 


دنباله مطلب
نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 10:40 توسط Ramtin| |

دنیا٬ همه‌ی غمهایت را هم که به سویم روانه کنی
 باز دلم را به چیز دیگری خوش خواهم کرد

دنباله مطلب
نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 7:37 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset