شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
وجود حق تعالی را ستایش از آن می کرد که چیزی از خداوند نمی خواست جز خود خدا را اما کنجکاوی برای خلقت و بدایت حیات که تنها از خود خواهی و زیاده خواهی نشات می گرفت سبب رانده شدن او از درگاه معشوق الهی شد که عاشق گرچه در شدت به بی نهایت باشد ,عابد داشتن برای او پسندیده تر می نمود که شاید چندی از بندگان به کفایت برسد . عاشق تن خود را به قربانگاه می آورد و در نظر او گوسپندان منفعت وارتر بودند. مقایسه کن من را در جای ابلیس و خود را در مقام احدیت که تو من را راندی , ز من گسستی, مرا شکستی و به جاه طلبی هایت پیوستی ! حالا می دانم که رشک شیطان از چه بود! که من به تمام آدم های پیرامونت حسادت می برم. با تو جسور و بی باک با تو واسه شبهای غم, طلوعم جز تو هیچ یاری مرا نیست همان گونه که نمی بینی خودرو ها هزار دوتریوم و تریتیوم در من بهم می خورند
تا یک اشعه ؛ نگاه تو را بتابم ای آدم آهنی باتری هایت خالی می شود و تماسم را نمی گیری زنگ می خوری و نمی زنی ربات من! مرا به عصرهای نوین می برد جایی که آندروید ها را می توان عاشق بود و تعریف شدن برنامه ای برای واکنشی که دل را نشکند و تو حالا خالی تر از احساس در بی عاطفگی با سایبورگ ها به مسابقه پرداخته ای که یک دست دل از تو ببرم تو , رو نکردی چیزی که گرم کند شب نشینی مان را من کت بسته که تو را نمی خواهم اراده کن هنوز چندش آورم . کولی ها به بی وطنی خود نمی نازند و من شمع های عمرم را با زوزه ی باد های غربت خاموش کردم سرود میلاد من را به زبانی خواندند که کسی نمی دانست من شکست خوردم , در حماسه ای که عزلت برایم خواست و چنین شد که بزدلی تنها غنیمت من شد. و گرفتار بی برگشتی شدم که کسی هزیمت زدگان را به پیشواز نخواهد آمد.
اما هرگز چون منی به طلب تو بر نخواهد آمد
بی تو سر خورده و مغلوب
بی تو سرگشته و محجوب
بی تو ماتم غروب
همه بد تنها تویی خوب
گفتی: "تو که رو به راهی!
تو که در حرکتی و پویایی "
و ندیدی درونم را!
درونشان چه انفجار هایی ست
من از احتراق می جنبم.
اشتیاق با تو بودن
| Designed By : b4sunset |

