تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

آهرمن, آفریدگار را می پرستید

وجود حق تعالی را ستایش از آن می کرد که چیزی از خداوند نمی خواست جز خود خدا را 

اما کنجکاوی برای خلقت و بدایت حیات که تنها  از خود خواهی و زیاده خواهی نشات می گرفت 

سبب رانده شدن او از درگاه معشوق الهی شد 

که عاشق گرچه در شدت به بی نهایت باشد ,عابد داشتن برای او پسندیده تر می نمود

که شاید چندی از بندگان به کفایت برسد .

عاشق تن خود را به قربانگاه می آورد  و  در نظر او گوسپندان منفعت وارتر بودند.


مقایسه کن من را در جای ابلیس و خود را در مقام احدیت

که تو من را راندی , ز من گسستی, مرا شکستی و به جاه طلبی هایت پیوستی !
 اما هرگز چون منی به طلب تو بر نخواهد آمد 

حالا می دانم که رشک شیطان از چه بود! که من به تمام آدم های پیرامونت حسادت می برم.





نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 6:28 توسط Ramtin| |

با تو شکست ناپذیرم 
بی تو سر خورده و مغلوب 

با تو جسور و بی باک
بی تو سرگشته و محجوب

با تو واسه شبهای غم, طلوعم
بی تو ماتم غروب

جز تو هیچ یاری مرا نیست
همه بد تنها تویی خوب

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 9:5 توسط Ramtin| |

گفته بودم که خرابم و تو دیدی که راه می روم و
 گفتی: "تو که رو به راهی!
تو که در حرکتی و پویایی "
و ندیدی درونم را!

 همان گونه که نمی بینی خودرو ها
 درونشان چه انفجار هایی ست

من از احتراق می جنبم.

هزار دوتریوم و تریتیوم در من بهم می خورند تا یک اشعه ؛ نگاه تو را بتابم

نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 7:50 توسط Ramtin| |

چه گناهی کرده ام, به مکافات کدام بدی! 

ای آدم آهنی

برای حرف نزدن ما  برق ها می رود

باتری هایت خالی می شود

و  تماسم را نمی گیری

 زنگ می خوری و نمی زنی

ربات من!

اشتیاق با تو بودن

مرا به عصرهای نوین می برد

جایی که آندروید ها را می توان عاشق بود

و تعریف شدن برنامه ای برای  واکنشی که دل را نشکند

و تو حالا خالی تر از احساس

در بی عاطفگی با سایبورگ ها به مسابقه پرداخته ای

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 20:12 توسط Ramtin| |

من تمام کارت های عشق را بازی کردم 

که یک دست دل از تو ببرم

تو , رو نکردی چیزی که گرم کند شب نشینی مان را 

من کت بسته که تو را نمی خواهم

اراده کن

هنوز چندش آورم . 


نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 8:19 توسط Ramtin| |

توی شهریور دستات خوشه ی تاک اسیرم
بغلم کن که می خوام دیگه آرامش بگیرم
آخه آغوش تنه تو,بهترین خم  زمینه
تنگه تاریکه سرده   از همینه نازنینه
تو بنوشیم توی رگهات تا ابد جاری می مونم
از سرت نمی پرم که سرخ و کهنه ,رنگ خونم
نگو ای نامسلمون که نجسم و حرومم
من به پای عشق پاکت یه شروع ناتمومم

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 6:6 توسط Ramtin| |

من شکست خوردم عشق من!

کولی ها به بی وطنی خود نمی نازند 

و من شمع های عمرم را با زوزه ی باد های غربت خاموش کردم

سرود میلاد من را به زبانی خواندند که کسی  نمی دانست

من شکست خوردم , در حماسه ای که عزلت برایم خواست

و چنین شد که بزدلی تنها غنیمت من شد.

و گرفتار بی برگشتی شدم

که کسی هزیمت زدگان را به پیشواز نخواهد آمد.



نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 23:43 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset