شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
گویا برایم می گریست میراث من از عشق اوست جز او مرا مونس که نیست در غربت این سایه ها هم صحبت خاموش اوست دل تنگ میهن که شوم من خانهام آغوش اوست من بی سبب مرگ را پایان بودن دیده ام من زاده گشتهام از او بی یاد او من مردهام هرچند این خیال خوش به انتها رسیده است آن صحنه ی در خواب هم او با رقیبان بوده است به ملاقاتت نشستم. خاکستری می گفتی , محو شدن لمس ت که نمی شد معصیت باشد . کبودی های پاک نشدنی , رفتار های شکنجه گر مابانه ی تو و پیله کردن من پنکه ی سقفی؛ فنرهای شکسته, تو یا من را مابین این دو , بی وزن , متراکم و معلق کرده بود رها کن کثرت خواستن را , من در همان اطاق خود را خواهم بست دلباختن تنها مساله ای است که پابرجا نگاهم داشته است . اعلامیه ها را خواهی دید ؛ به گواهی ناکامی من درنگ نخواهی کرد؟ که این دلخسته تو را می خواست؟ مبری باش! از وجدان , نه تو بانی این سیه روزی من نیستی فقط باری اگر دانستی : مدیون تو خواهم ماند به انتظارت خواهم نشست عنقا صفت از مجمر افسردگی بر خواهم خاست عشق خواهم گشود آسمان صاف را لگد خواهم کرد رازقی را پیش گوش تو خواهم گفت آنگاه نوشته هایم مزه ی سیب خواهند داد و لپت را خواهم کشید بارز تر ازین ! بی خانمانی دوده ی ازدحام یادواره ها را به رویم نشاند. با ریزش باران های نوخواهی شسته نمی شود دیگر اتفاق های خوشایند پذیرایم نخواهند بود از دور ریز خاطرات, خوراک بر می دارم نه پناه ماندن دارم و نه راهی برای برگشت زیر حملات نور, خود هر روز بریان می شوم. می ترسیدم ,وحشت داشتم که بزرگ شوم! و بدانم برای چه نمی شود با تو باشم گدایی برای توجّه ,کسی را به سوی نگون بختی من نیاورد. هم خون شدن با یک دوست؛ مرا با شیوه ی مردمان بیگانه ام کرد نامه هایت اما ریسمان وابستگی ام به زنده بودن شده اند . هم بند ناف اند , هم طنابی که همین روزها داری می شود تا خود را از آن بیاویزم که چرا باید بلند شدنم از خواب ,جای خالی تو را در کنارم , به من بنمایاند. شهرها دروازه های دلتنگی را به روی تحسّر زدگان می گشوده اند. اما انتظار هایی که کشیده نمی شوند جانان را از پیام های ما به ستوه می آورند. با موسیقی کر غسل می کنیم که دعایمان را راست در پنجگاه بخوانیم. آواری از پنبه به روی من می افتد که لطافت را به جدال گرفته است نرم تر از خمیرهای بازی, لب های تو آماده شکل پذیرفتن شده اند. ما تنها شده ایم. سکه ها از نگاهت می ریزند . من مانده ام و ناگفته هایی که لاله ی گوش ات را تحریک می کنند. یک مرغ دریایی به نشان سعد به روی شانه هایت نشسته است. همای روزگار ماست که کاخ ها فقط از شن هایی شده اند که کودکان با همه ی دلخوشی هایشان به پا می کنند. ساحل جای تابش است و چتر و مارتینی. زیتون چشم های توست . من همان جام شیشه ای که اثر لب های تو را دارد سر می کشم . اقیانوس دعوت می کند تا آب فاصله ی باقی مانده ی ما باشد عشقم تو را می خواهد. تو را عشقم و خواستن تمکین را ![]()
دیشب ندیدمش به خواب
چیزی خارج از اکراه و حب , شبیه به سندرم استکهلم ؛وادادگی را به وابستگی منحوط می کرد .
را روی برگ های خزان زده می نوشتی
| Designed By : b4sunset |

