تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

سر زیر آمدم دختر چه خواهی؟
شدم عاشق ازاین بهتر چه خواهی؟
تمام هستی ام یک شهر دل بود
که بخشیدم تورا, دیگر چه خواهی؟

 

عبدالقهار عاصی

 

-----------------

پ.ن :گریه ام گرفت به ساده لوحی شاعر و عاشق و بعد دیدم که نقض غرض است چراکه   عشق احمق می کند.

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 1:19 توسط Ramtin| |

من دارم میام به خوابت

باشم کنارت

تا بشه ثابت

که من می خوامت


کمه یه ساعت 

عرض ارادت

تعارف و عادت

کوتاهه, سلامت
  

گرفته بوی خیانت

تلفن,نقشه , جنایت

نمی کنی رعایت

حال این افتاده بدامت




آخه باورم نمیشه 

تو دیگه با من نباشی

من ندارم آروم

  تو می خوای ,بیشتر جداشی


هرکاری کردم که بد شد

دل امتحانشو رد شد

آخرش دستای خوبت

 قتل این منو بلد شد


گونه های سرخه از شرم

بوسیدن داره و خواهش 

قسمت غریبه ها نیست

که کنند تو رو نوازش 


کشیدیم به  آخر خط

به تباهی و مذمت

نمی شم دیگه راحت

گریه هام شده به نامت


یه روزی که شدی تنها

منو راه بده به خوابت

ببین من تا زنده هستم

بعدشم شده !می خوامت

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 8:12 توسط Ramtin| |

کلاس نمایش نامه نویسی که می رفتم . ژاکلین بهترین مشق شب ها را می نوشت .پخته ترین صحنه ها را در قالبی کوتاه و رسا در می آورد.استعداد نه چندان درخشان من تنها در آن حد مکفی بود که ممتازی آثار او را از میان همه تشخیص بدهم. اورا به یک کافی موکا دعوت کردم. با آن موهای ژولیده پولیده و عینک ته استکانی و ژاکت پشمی محال بود جواب مثبت بدهد.

و این ها گذشت .. تا من شدم اولین کسی که قصه ها را برایش می خواند و نوشتن ابزارش شد برای اغوای من

اتاقش پر از عروسک های دوران کودکی ش بود و یک خروار کاغذ مچاله شده که سالم  نگاه داشته بود . چیدن کلمات را به همان انسجام و نظم بجا انجام می داد. شخصیت های داستان پاره ای از وجود او می شدند . به آنها دین داشت که تا آخر همراهی شان کند . گرچه پندار زود باور خواننده را به بازیچه می گرفت .

ژاکلین نوشتن را کنار گذاشت . اسباب بازی هایش را به دور انداخت . دست نوشته هایش را سوزاند
رابطه ی میان ما را هم که مثل همان نمایش نامه ها شروع کرده بود به پایان برد.

یاد ژاکلین همیشه با من است. حضوری که از من ساخت با روان کردن خون های یخ بسته در رگهایم

من که نمی شود با سلاح او که نوشتن بوده به جنگ خود او بروم . من موزه ی خاطراتش را دوباره برپا خواهم کرد .   فکستنی های گراگردش را می شکنم.

بیشتر دانستن به چه کنم ها می افزاید

 

در خیالی جداناشدنی روزی پیش تو خواهم آمد. ژاکلین! من همانی می شوم که گفتی بشو

می دانم که کار نشد ندارد

دیر است اما فعلا راه دیگری ندارم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 8:58 توسط Ramtin| |

تحقیر شاید خوب باشد وقتی که به زمین می زندت و عزم جزم می کنی که این بار روندوی بلند شدنت  ایستادگی را افتخار کند

خود را توبیخ می کنم که لیاقت   ندارم و  از تمام موقعیت هایی که داشته ام هزار بار  پاییز طلایی را اتود زده ام

اما حواست جمع باشد با این پرلود تو
پول فساد می آورد!
موفقیت  و حقیقت توهم است
و واقعیتی نیست مگر برداشت و تفسیری که داری

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 8:11 توسط Ramtin| |

من آن صفحه ی کنده شده از دفترچه خاطراتی ام که هرگز نداشتی .

نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 5:6 توسط Ramtin| |

لبانش را روی لب هایم فشار دادم. شاید ۱۰ بلکه ۱۱ داستان را با بشارت لبهایم بر زبانش تلقین کردم . خوب می شنید .
 آوار فروریخته ی پیکرم را پذیرا بود.
سیطره ی رعب با فالی که برایش گرفتم خنثی شد .
"هر سر موی مرا با تو هزاران کار است ... ما کجاییم و ملالت گر بیکار کجاست"

 محترمانه یا خجالت کشیده بوده که پاسخی نمی گفت را نمی دانم.
 حلقه دست چپش را دیدم که  بدلی بود اما آویزه های گوشش حرف را بند می آورد  .

 چون کوهی که فرو بریزد دمای بدنش پایین می آمد. باورم شده بود که کسی که تب من را بگیرد این گونه خواهد بود .

 پنجره را باز کردم  :‌ساختمان روبرویی دیشب قرص خورشید را بلعیده بود و  وقتش شده بود که بالا بیاوردش.  سردخانه چی ها را آورد . رویش را پوشاندند . از من رضایت گرفتند و بردندش

آری من شب را با یک مرده سپری کرده بودم

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 10:33 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset