شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
پیشانی ات را بوسیدم . زدی من را شب پره ها در مشت تو جان دادند . من و گربه ام هر دو گریستیم. من برای تو, و گربه برای جوجه های آخرین پاییزی که می شماردشان و در خورجین الاغ آن دهاتی ناله می کردند. مصون از دلخواسته هایم بودی گره خورده بود با اسرار تو تبلیغ و سکّه و دلار و من بساط صرّافی خود را پهن کردم نبش خیابان منوچهری. داد زدم: " کسی برای برگشت نرخ ندارد." جای شقایق آیید
شیرین به سوگ مریم خسرو ز داغ هر دو من ناله ی شمایم در چنگ رامتین آیید کافِر به مذهب دوست ایمن ز اهرمن شد باید که دل بشویید رهرو آیین آیید جستن نباید معنی زیستن خود گواهی ست بر زشتی گیتی باشد که آذین آیید پایان
قصه ی ما
نه
برد نه تباهی ست با
آفرین آیید
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینه ی بهشت ، اما ... آه
بیش از شب و روز ِ تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد.
اخوان ثالث
![]()
;عشاق را بگویید بر غم فایق آیید
کشتی تان بسوخته است
دریاست !قایق آیید
معشوق را بدارید
گر اشک ببارید
خون است سزای دیده
خوب است٬ لایق آیید
آتش به دل نشانده
با قهر٬ جان ستانده
پروانه وار بگردید
بی بال عایق آیید
سالی شد و نپرسید
کز حالتان نرفتید؟
پرسان ز حال یاران
در هر دقایق آیید
دشتی است فراخ عالم
خاران فارغ از عشق
چون می کنید رویش
تسلیم
دشمنان هم
| Designed By : b4sunset |

