شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
می
خواهند مرد تو را در یک کاغذ جا دهند، خب نمی شود! از سر و کلّه اش می زنند نمی خواهند که شناس باشد. یک کت می ماند با
یقه ای بسته... نزدیک است خفه شود. محدود در یک کادر .حاشیه ها را هل می دهد خود به حاشیه ی مقابل اصابت
می کند . دستهایش را جلو می آورد تا کسی نبیند پشت آن ویترین هزار توی چه می
گذرد . پ. ن : ببین چگونه شاعرت شکسته بیت خویش را بهم زده بخاطرت نوشته هاییش را بغلم کن مرا و چیزی نگو تنها در آغوشم بگیر نگاهت کافی ست که به من بفمهاند که تو خواهی رفت در آغوشم بگیر چنانکه اولین بار است چنانکه دوستم داشتی مانند دیروز در آغوشم بگیر اگر بروی فراموش می کنی که روزی روزگاری وقتی کودک بودیم عاشقم شدی و من به تو زندگی ام را دادم اگر بروی چیزی برایمان نمی ماند در یک لحظه جاودانگی را بر می داری و برایم چیزی دیگر نمی ماند.
![]()
| Designed By : b4sunset |

