تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

می خواهند مرد تو را در یک کاغذ جا دهند، خب نمی شود!

از سر و کلّه اش می زنند نمی خواهند که شناس باشد. یک کت می ماند با یقه ای بسته... نزدیک است خفه شود.

محدود در یک کادر .حاشیه ها را هل می دهد خود به حاشیه ی مقابل اصابت می کند

دستهایش را جلو می آورد تا کسی نبیند پشت آن ویترین هزار توی چه می گذرد

به او کسی حالی نکرده که برای ترحیم است یا یک گواهی ساده

حتماً راهی باید باشد . شاید از  یک کلاژ ساده کاری بزرگ بر آید

 

پ. ن :

ببین چگونه شاعرت شکسته بیت خویش را

بهم زده بخاطرت نوشته هاییش را

که از تو از جلای تو و از  هوسمداری ات

بسنده کرده به همین

فاصله ها و نقطه   خط    .- .-


نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 12:45 توسط Ramtin| |

من اگه جای تو بودم خورشید و می دادم و به شب تو می رسیدم
نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 4:2 توسط Ramtin| |

HTML tutorial

بغلم کن مرا و چیزی نگو 

تنها در آغوشم بگیر

نگاهت کافی ست که به من بفمهاند 

که تو خواهی رفت



در آغوشم بگیر 

چنانکه اولین بار است 

چنانکه دوستم داشتی مانند دیروز

در آغوشم بگیر

اگر بروی 

 فراموش می کنی که روزی روزگاری

وقتی کودک بودیم عاشقم شدی

و من به تو زندگی ام را دادم 


اگر بروی چیزی برایمان نمی ماند

در یک لحظه جاودانگی  را بر می داری

و برایم چیزی دیگر نمی ماند.

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 5:24 توسط Ramtin| |

کمی بد باش با من ،بیازارم؛ برنجانم
  رقیب را به بالین آر و با گریه بخوابانم 
کمی از راه راست دور شو ،به گمراهی بیافت آن  شب
دمی با بوسه خوش سازش  که جان من رسد بر لب
ولی بازآ مرا روزی ،.به حال خویش مگذارم
من این فاصله ها را با فرسنگ نشمارم
از آن قطره که آلوده ست میان ما و تو دریاست
جواب :" برده ام از یاد" , هنوز پرسش و آیاست
روی از تو نگردانم؛ تویی معشوق جانانه ام
 تو را در بازوان خویش چون این تنگ آمده دل بفشارم
پشیمان شو .شتابان شو که بیشتر دوستت دارم
نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 9:58 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset