دوست می دارم،من تو را ای شده دیو سیاه را ،پشتبان در نمی یابم که دیگر تو چه می گویی به لاغ می زنی طعنه مرا با هر زبان می دهی دشنه به دستان شبان پرسمت با تو چه بد کرد آفتاب؟ می کشی هر دم چراغ از غم عشقت نمی گیری سراغ
لال می شوم تا حرفهایم نرنجاندت کور هستم از دیدنت کر بودم از نشنیدنت
به چه دردی می خورم؟ یاوه زیاد گفته ام؛
با آهنگی که از خواننده اش پیشت نق زدم، من برای تو گریه کردم! راستش این است ، من بی تابم ، من بیدارم من به یاد تو نمی خوابم خوب بود که راستش را می گفتم؟
اون وقت چی می گفتی؟ فرقی هم می کرد؟ تو که سراغ عشق رو نمی گیری؟
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 23:57  توسط Ramtin
|
نمی کنم باور که متروکه شده باشد
دروغ می گویی ؛مال همه است
می روند و می آیند ،بسته می شود و باز می ماند
می دهد، می گیرد، می زند اما
...
با من دیگر نمی گویی نام خانه نشینان ملک دلت را
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 13:31  توسط Ramtin
|
شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی کوچ کرده دسته دسته آشنایان از دل ما باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی وای از دنیا که یار از یار می ترسد غنچه های تشنه از گلزار می ترسند عاشق از آوازه ی دیدار می ترسد پنجه ی خنیاگران از تار می ترسد شب سوار از جاده ی هموار می ترسد این طبیب از دیدن بیمار می ترسد سازها بشکست و درد شاعرانه از حد گذشت سالهای انتظاری بر من و تو بد گذشت آشنا نا آشنا شد تا بله گفتم بلا شد گریه کردم ناله کردم حلقه بر هر در زدم سنگ سنگ کلبه ی ویرانه بر سر زدم آب از آبی نجنبید خفته در خوابم نجنید شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی کوچ کرده دسته دسته آشنایان از دل ما باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی وای از دنیا که یارم از یار می ترسد غنچه های تشنه از گلزار می ترسند عاشق از آوازه ی دیدار می ترسد پنجه ی خنیاگران از تار می ترسد شب سوار از جاده ی هموار می ترسد این طبیب از دیدن بیمار می ترسد چشمه ها خشکید و دریا خستگی را دم گرفت آسمان افسانه ی ماه را به دست کم گرفت جام ها جوشی ندارند عشق آغوشی ندارد بر من و بر ناله هایم هیچ کس گوشی ندارد شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی کوچ کرده دسته دسته آشنایان از دل ما باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی بازا تا کاروان رفته باز آید بازا تا دلبران ناز ناز آید بازا تا مطرب و آهنگ و ساز آید تا گل افشانان نگار دلنواز آید بازا تا بر در حافظ سر اندازیم گل به افشانیم و می در ساغز اندازیم
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 14:17  توسط Ramtin
|
برایم ،چراغی هستی که قرمز خواهد ماند و زمان را در یک ایست مطلق دریغ خواهدم کرد جز آن هم چیزی اگر بخواهم ، قابلش نیستم... اجازه ی در کنارت کشیدن و بغض غریبانه را شکستن،هست؟ نمی گذاری لب از لب بردارم و پرنیان دست هایت را بگیرم و نبضی که در سرم می زند را با تندی تپش های هراس زده ات از عاقبت آن ویناس،هماهنگ کنم شاید این بدجنسی مذبوحانه ی پنهان ،که از تو در نظرم،زار می زند مهربانی امیدوار کننده ی آشکاری باشد در نگاه کسی که دلربا می بیندت جز من اما چه کسی نمازش به درگاه توست؟ که می داند مناجاتش برآورده نخواهد شد!!! و روی خوش از تو نخواهد دید از آن زمان که از یاد بردی ندیدن و عاشق شدن را...
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 1:18  توسط Ramtin
|
روی زمین ستاره ریخته بود، نومیدی، ایستادگی در نساختن با شیرینی ها را می ستود برای نجات از شبانه های ننگین؛چه باید کرد ؟ کدام باده را نوشید، در آسمان جام های رنگین سوار کدامین دود باید شد تا خیال با تو بودن، به من برسد به کدام گل قاصد بگویم تلخی های دنیای عوضی را بی فرجام ترین چاره ی بقا را تصویر دست در گردن تو انداختن را لبهایت را به گرمی فشردن، غلتیدن در بالینت را روز که چشم می گشایم شب که چشم می بندم...تو را دیدن را تو چه بی حالی که سرانجام کار را می نگری و من کیف یک آن معاشقه آن هم با تو!!! و پرستش آنگونه که زاده شدی حاضر باش که چیزی نمانده
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 17:22  توسط Ramtin
|
وقتی بیشتر از آنچه که باید از مردم و رفتارشان می فهمی، وقتی گوش هایت تیز می شوند و پچ پچ هایشان را می شنوی، وقتی آن یکی به او تنه می زند که حرفش را دیگری تایید کند تا قانع شوی.
زجر می کشی، بیشتر از آنچه می فهمی و برای خودت زندگی کردن را زهرآگین می کنی
اگر کمی ، فقط کمی جربزه بی خیال شدن را داشتی همه چیز حل بود.
همانی هستی که،آنها می گویند شاید باشی
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 8:37  توسط Ramtin
|
باید غم گین ماند،شرمنده نیستم نمی توانست با تو بودن ای حال من، تداوم جریان باشد صراحت نوردبانیست که اگر یک پله اش را بالا روم؛ ده پله به پایین بر می گردم برخورد دو رود مادی که به طرف یکدیگر بیایند،دریا نمی سازد!!!
قطره قطره ی وجودشان ،خرده خرده ی حضورشان ،گرچه از رغبت و میل رسیدن در شتاب باشد اگر سرازیر باشند از التیام جراحت های فراق طنطنه ی یکی شدن، عظمتی ست که قلوه سنگ ها را می ساید به لطف اما نهایت از حرکت افتادن،باتلاق است و فرو رفتن در زمین هایی که همه ی ارزشها و روش ها را می بلعد.
خود راه شان را کج کردند، یکی به اقیانوس ریخت، پیوسته با الهه های زیر آب یکی فراخ و پهناور ، عرصه ی کشتی هایی بی ناخدا
در کنارهم محکوم به زوال و نابودی می شدند.
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 13:21  توسط Ramtin
|
نه به خاطر ِ آفتاب نه به خاطر ِ حماسه به خاطر ِ سایهی ِ بام ِ کوچکاش
به خاطر ِ ترانهای
کوچکتر از دستهای ِ تو
نه به خاطر ِ جنگلها نه به خاطر ِ دریا به خاطر ِ یک برگ
به خاطر ِ یک قطره
روشنتر از چشمهای ِ تو
نه به خاطر ِ دیوارها ــ به خاطر ِ یک چپر نه به خاطر ِ همه انسانها ــ به خاطر ِ نوزاد ِ دشمناش شاید نه به خاطر ِ دنیا ــ به خاطر ِ خانهی ِ تو به خاطر ِ یقین ِ کوچکات که انسان دنیائیست به خاطر ِ آرزوی ِ یک لحظهی ِ من که پیش ِ تو باشم به خاطر ِ دستهای ِ کوچکات در دستهای ِ بزرگ ِ من و لبهای ِ بزرگ ِ من بر گونههای ِ بیگناه ِ تو
به خاطر ِ پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله میکنی به خاطر ِ شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفتهای به خاطر ِ یک لبخند هنگامی که مرا در کنار ِ خود ببینی
به خاطر ِ یک سرود به خاطر ِ یک قصه در سردترین ِ شبها تاریکترین ِ شبها به خاطر ِ عروسکهای ِ تو، نه به خاطر ِ انسانهای ِ بزرگ به خاطر ِ سنگفرشی که مرا به تو میرساند، نه به خاطر ِ شاهراههای ِ دوردست
به خاطر ِ ناودان، هنگامی که میبارد به خاطر ِ کندوها و زنبورهای ِ کوچک به خاطر ِ جار ِ سپید ِ ابر در آسمان ِ بزرگ ِ آرام
به خاطر ِ تو به خاطر ِ هر چیز ِ کوچک هر چیز ِ پاک برخاکافتادند به یاد آر
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 10:46  توسط Ramtin
|
تف به این زندگانی ،
که جان جهانت ، پند می دهدت : کام از هر که شد بستانی تا نیفتی در پشیمانی
رک تر
ازین هم می شود از خود براندت ؟ و توی کالیوه، برایت، هرکه تنها ،خود او باشد!
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 12:56  توسط Ramtin
|
می ترسم اگر پای در دایره ی رابطه ی عشقی با کسی بگذارم. ساده ست اما دل بستن و بازی دادن و نرد عشق باختن
و بعد اگر از گذشته هایم سوال کند؛ بگویم؟ بگویم که :
کسی بود که سرانگشتان کوچکم را می گرفت و برایم سونات می نوشت و با من قطعه ای را زد که مسرت آن هنگام نیایش و سجده دستهایم را بجای او که در کعبه زندگی می کند در نیاز به سوی او بلند کرد. نامش تارهای دلم را به رعشه در می آورد کسی که همیشه دوستش دارم صفحه های دل من را از تصنیف های غم آلوده سخت پر کرده، چه بگویم گفتی دور عشقم را رو کنم آهنگی را که همیشه گوش می کنم کسیکه را که همیشه دوست دارم
فرق میان من و تو اما اینست که تو برای عشق های خیالی بر طبل می زنی و من از خیال عشقی که تو در آن هستی
باز روی تو دیدن، به تپش می اندازد دل من را ،گویی انگار همه ی عینک های دنیا را به من می دهند تا سراپا چشم شوم و سیر تو را ببینم.
گل نیلوفر در دستهای من است و تو برای دیگران می گویی: که روزی برکه ای پیدا می شود تا از آن نیلوفری بچینی آن روز دریای دستان من خواهد خشکید آن روز حشره ها یی که در مرداب تخم گذاشته اند، وجودم را به کثافت می کشند.
اما زیر کاج های آذین بسته، در شب های بلند به انتظار زاده شدن مهر دگرباره در تو می ایستم
صبر می کنم تا حاضر شوی...حتی اگر هیچ وقت
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 13:6  توسط Ramtin
|
پس آنگه شور آفتاب،در وسط سینه ی تو تابید، در افق راز من گره ی کور ناامن گناه را باز گشود و کسوف یعنی هم آغوشی ماه و خورشید و شب پریشان در نیمه روز یا در محاق حوض کاشی که شکست همه ی ماهی،قرمزهایت جان دادند، زیر دست های داغی که نسیم را بصورت من سیلی می زد حفره های دل ابرها گرفت
از همان روحی که از پشت بام ماهم بالا رفت
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 23:49  توسط Ramtin
|
وقتی که من شکسته ام پرهای سبزآبی ت را می گسترانی پر من اما ریخته پیش پای تو هیچم، دلم از هم گسیخته و تو این سرخورده را به میهمانی قلب عمیقت دعوت نمی کنی حتی اگر همه چیز هم مهیا باشد... آخر هفته ها مریضم،صدایم، سینه ام ، بغضم گرفته تو سلامت باشی اما من ، من زیاده خواه ، از سرت نمی گذرم تقصیر توست، ضربدر بزرگی که در کارنامه ی ما، چون ستاره ی صبحدم می درخشد تو آسان رد شدی، از تقابل عشق و ترّقی از امتحان حیوانیت و انسان بودن من لاف عشق و عقل را می زدم ،هیچ کدامش را نداشتم ببخشید اگر جنازه ی این روانی حالت را بهم می زند
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 8:47  توسط Ramtin
|
هنوزم چشمای تو مث شبای پر ستاره ست
هنوزم دیدن تو برام مث عمر دوبارست
هنوزم وقتی می خندی دلم از شادی می لرزه
هنوزم با تو نشستن به همه دنیا می ارزه
اما افسوس تو را خواستن دیگه دیره
اما افسوس با نخواستن دل آروم نمی گیره
تا گلی از سر ایوون تو پژمرد و فرو ریخت
شبنمی غمزده از گوشه چشمانه من آویخت
دوری بین من و تو دوری ما هی و دریاست
دوری بین من و تو دوری ماه و تماشاست
اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره
دوست من می دانم که تنها برای او زندگی می کنی و او هم می داند اما تو را نمی بیند چنان که من می بینمت به خواهش از دهانم می خواهم که بگوید آنچه را که در میانه ی مستی گفت که با پوست توست که رویای شب را دارم و من دیوانه می شوم با هر دکمه ای که باز می کنی او تو را ندیده که می لرزی، منتظر یک واژه،هر اشاره ،یک آغوش او تو را آنچنان که من می بینم آه می کشی نمی بیند با چشمان کوچکت که باز شده اند به من گوش من آه دوست من، من می دانم و او می داند دوست من نمی دانم چه بگویم نمی دانم چه کنم تا تو را شاد ببینم کاش می شد روح آزادی را آنچه را که او گم کرده است برایت بفرستم و جیب هایت را از پیروزی این نبرد پر کنم با رویا و امید های تازه شده می خواهم به تو هدیه ، شعری دهم فکر می کنی که تنها خبری می دهم دوست من شاید یک روز که به ترانه ی من گوش می کنی ناگهان دریابی که هرگز نمی خواستم داستان تو را به آواز بخوانم چراکه تکان دهنده است اما متاسفم دوست من هوش نیست، زیرکی هم نیست این راهی ست که من حرفهایم را می زنم کار من نیست، زبان من است
دوست من، شهزاده ی داستان های پایان نگرفتنی دوست من ، تنها تلاشم برای این است که به من اعتماد کنی دوست من ، خواهم دید که اگر روزی از این روزها آخر یاد بگیرم که سخن بگویم بدون انحراف که همه ی این داستان برایم مهم است چرا که تو دوست من هستی
محسن از اون آدمای جلب روزگار بود،کاسب مسلک و دو دو تا چهارتایی ،مو رو از ماست می کشید. باهاش سر یه معامله سر یه زمین آشنا شدم،بعدش گیر داد و چونه زد و طرح رفاقت ریخت. من از خواهرش بدم نمیومد و اونا هم از خداشون بود که به من غالبش کنند. نسرین دختر خوبی بود با بقیه شریفیان ها یه جورایی فرق داشت، دیپلم داشت و می خواست دنبال درس بره،مثل بیشتر هم سن و سالاش که کارشون این شده بود.
خانوادگی تو بازار ، چند تا دهنه مغازه ی آینه شمعدون فروشی داشتن ؛ کارشون همیشه به راه بود. محسن مغازه شو اجاره داده بود و صبح تا شب تو خونه لم می داد و می خورد و می خوابید.با یک زن و دو تا بچه، سیر نمی شد و زیر پای ندیم نشسته بود تا طلاقش از شوهرش بگیره و خودش صیغه ش کرده بود.
ندیم ترک بود ، اصالتا اهل مراغه ، با یه شوهره شفته و بی عرضه و دست و پا چلفتی که لقمه خودش رو صاف گذاشت دهن گربه ،
نسرین بهم زنگ زد، سرم شلوغ بود رفت روی پیغام: الو الو ... س س سلام ... منم نسرین ...سعید خودتو سریع برسون خونه ی ما.
اولین تماس تلفنیش باهام این بود... چه خبر شده بود؟ مگه من کاری از دستم بر می مد؟ نمی دونم کار درستی کردم یا نه که با عجله خودم رسوندم در خونشون.
زن محسن از تجدید فراش محسن خان خبر دار شده بود و اومده بود آتیش به پا کنه ، با آجر زده بود شیشه ی ماشین محسن و خونه ی شریفیان ها رو شیکسته بود، داد وهوار می زد و همسایه ها جمع شده بودن.
حالا من و چرا کشیده بودن این وسط؟
کنارش کشیدم و در گوشش گفتم : این کارا که فایده نداره، منیر خانم، باید سر فتنه رو برید.
محسن حالا یه غلطی کردخ به بابا مامان و خواهر بیچاره اش چه
که یهو داد زد : آقا سعید شما تو دام اینا نیفتینا، اینا بی آبروئن،می خوان نسرین و آبش کنن
آهای همسایه ها... شریفیانا ج...
آخه منیر خانوم حالا شما یه دقه آروم باشید...
مادر محسن اومد و صداش و ول داد : مگه خلاف شرع کرده، بچمو تو به این روز رسوندی، دلش خواسته
به تو چه زنیکه بی آبرو ، حلالشه تو رو سننه ، خانومه ندیم خانوم...مثل تو نیست که ..
اون روز گذشت ، محسن دیگه با ندیم برنامه شون تنظیم شده بود. بخور و بخواب و پول مفت به راه بود .
وای خدا دوباره تلفن از خونه از شریفیان:
این دفعه آقای شریفیان بود ، پیرمردی 100 درجه تکامل یافته تر از محسن، مکاسب خونده ، مومن و مذهبی
-داماد عزیزم سعید خان
چی؟ آی شریفیان اشتیاهی نگرفتید؟
جوون مگه ما چند تا آقا سعید داریم. امروز تشریف بیارید حجره در خدمت باشیم ؛ نسرین و مامانشم هستند.
آی شریفیان تو این موقعیت ؟ مطمئنید زمان مناسبیه؟
بله چه جورم، شب اول ماهه ذی القعده ست.
اون از اولین تلفنش اینم از دومین
حاج آقا یه چیزی
دیگه چه چیزی می بینمت ... فعلا خدافظ
رفتم توی حجره نشستم و پام روی پام انداختم با یه تی شرت چرک و جین چروگ و کفش پاشنه ور تابیده
حاج آقا شریفیان ، والله حقیقتش بینی و بین الله ( باید یه بهونه ی جور می کردم) من ازدواج کرده ام و خانومم هم خبر دارن ، می خوام بصورت متعه نسرین خانومو ان شاء الله الرحمن
- حرف دهنت و بفهم مرتیکه.....
و اینطوری شد که دیگه حساب کار اومد دستشون...
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 11:57  توسط Ramtin
|
دل که سهل است ؛ از تو ،پاییز تو را می گیرم و به پژمردگی ات ای درخت افرا، هیجان می بخشم تو کتابی که ورق خورده ای از باور من صفحات آخرت را رو کرده ای بر من و من از برگرداندن تو دلسردم که از آغاز بنشینم و بخوانم که آدم و حوا چون ما از درختی میوه ای را چیدند و به جرمی که دانشش می نامند سقوط کرده اند به کجا و از کجا را نمی پرسد کس و زبانی که تکلم به آن می کردند خوب نگاه کن این تویی که بهشت را فروخته ای و از آنکه به جلد جدیدت دست خواهد زد، غبطه خواهم خورد من رشک خواهم برد به تو مدیونم اگر که دلت را به خود نبخشایم در میانه ی شب های بلند غربت مقصدی نیست قصدی ندارم من با تو باید دل شب ها را شکست و تو را میان راه ها بست این روایتی است که خواهی شنید از تو انکار و از من اقرار از تو اکراه و از من اصرار ای که از چهار ستون کالبد شیشه ای ت، حرارت می بارید ما بدهکار آفرینش نیستیم و سعادت را روزی شده از زیر سنگ شده یک ثانیه قبل از مرگ خواهیم یافت و ملک الموت را به خنده مسخره خواهیم کرد نشو دلسرد که من من تو را از قلمرو خورشید شرق آورده ام که برایت نقشه های داشتم من
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 8:35  توسط Ramtin
|
روزهای خونین دیوارهای کثیف در دهان ها بوی گند شعار سبز هرزها بر زمین و کسانی کمتر از سلمانی ها تازه فکر اصلاح افتاده اند این طرف هم دستبند هایشان به نشانه ی اسارت ذهنی کوچک که به ودیعه دارند ، حال هر پروانه ی آزادی را می گیرد در بناداری که کشتی های ایمان بار می گیرند پارچه به سر ها با کت و شلوار پوش سازش می کند کاش در شعر تو صحبت باشم من ازین جانور ها زیر پوست انسان؛ سبز باشند یا سرخ واهمه ای ندارم من به فکر ایرانی هستم که آزاد باشد مردمانی که اگر از پی دین بروند، از سر وجدان خود نگذرند نه این که می خواهند به چپاول خود برگردند. کوسه ها و گربه های نر و میرغضب گرچه هنرمند باشند پیش من اندازه ی آفتاب نمی ارزند. من بلندای دماوند را خالی از هر توطئه ی قدرت می خواهم روزی که مردم بیچاره دست مایه این فرصت طلبی ها نشوند و خود از میان خود فریدون آرند ضحاک را در بر کشند و میهنم را به اعلای تمدن باز برسانند.
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 4:53  توسط Ramtin
|
پاییز می شود خدا را پشت آن پنجره ای که به رویم بستی دید زد عقده هایم سر باز می کنند گویی اینجا جواب می دهد از پیرمردی که دنیا را از سر بازی آفرید و بعد از دعوایش با مقرب ترین عابدش ،مخلوقش را تنبیه کرد چه می شود انتظار داشت؟ یگانگی ؟ نه اگر بیشتر بودند اینگونه یکه تاز نمی شد عدالت؟ بی عدالتی بیشتر به اصفاتش می خورد فرستندگی ؟ نه صدا نه سیمایش، نه نور و اصواتش به من نمی رسد می خواهد بگوید که پاییز یعنی اینکه می میرید و باز می رویید؟ از قبر ما چیزی اگر درآید، گل های سگی و بوته های خار است تو چه خوب طرف ظلمت ایستادی می خواهم فکر کنم که اگر خدا باشد، باز هم نیست پاییزم برایم عید است ؛ نه برای فصل های بعدش برای اینکه به زرق و برق جلف فصل های قبلش خاتمه می دهد لخت می کند و می زند و می ریزد می خشکاند پاییز من که بی شک می رسد نگرانم که جای خالیم را پر نکند بیا، اینجا بیا ،تنم از افیون تو دور مانده برس، زود تر برس به داد این احساس ندامت از عشق تو برایت بازی بود، مثل خدایی که قبول داری عشقی که آفریدی منی را که تنبیه کردی ببین! به خدا تشبیه ات می کنم مثل او دیوانه ای! مثل او ... جای این سه نقطه فحش بگذار کسی که عمر شادی ندیده میوه های درخت دانایی را چیده و شرمش می شود که به بندگی ات معترف باشد معترض؟ نه ... تو که نیستی باران نمی زند تا طعم باران پاییزی را روی بلوط های افتاده بچشم من شوریده ام، به تقاص از تو عشق من، مونس بیگانه ام، پاییزت مبارک این اول مهر من و توست
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 23:13  توسط Ramtin
|
ذکر آن دخترکان سالک که سر خود را به نشان بی نهایت می چرخاندند مرا می خنداند. با لباس های بنفش منتظر بودند تا این حرکات در دل یک نفر هم که شده شعله زند و مرا به خانقاه خود دعوت کردند. حضرت پیرشان بیشتر به مفنگی های منقلی می ماند مانده ام انسان به چه اندازه خر می باشد
که هنوز هم برایش دین می سازند
حضرت شاه مقصود
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 7:12  توسط Ramtin
|
من باید چی کار کنم , تا تو به باور برسی دردمو به کی بگم , ای که برایم نفسی نتونستم که بفهمم , واسه چي دلواپسی تو خیال نکن که جای , تو رو میگیره کسی
تو با یک بهت غریبانه معصوم تو با یک نگاه عاشق , ولی مظلوم نمی دونم , این گناه چه کسی بود که به ناباوری عشق , شدی محکوم
پشت یک ابر سیاه , نمی شه خورشیدو دید در مهآلوده شب , آخر جاده رسید , آخر جاده رسید وقتی از ناباوری , قلب تو پژمرده شد سخت از دریای عشق , حتی یک قطره چشید
نمی دونی معنی دل بستنو , در اوج باور وقتی که مستی می اسیر در حجاب ساغر نمیدونی که چه سخت , شبو تا سحر دویدن به طلوع صبح یک عشق , ولی هرگز نرسیدن
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 6:56  توسط Ramtin
|
تولد من نزدیک است، امسال هدیه ات برایم چه خواهد بود؟ در آن قماری که دل باختن به تو بردم بود، من بی تو مردم ، تو بدون من زیستی ، تو بریدی ، تو ... محبوب لحظه های بیزاری من هستی من درمانده اما، با تن خوابناک تو خشنود نمی شود، بهبودی من از آرمیدن با تو، از یکی شدن فاصله گرفته سرگشته و بی خود ، فرومانده ام در آن تاریکی،آن شب بعد از آن که ماهی را در تنگ آب دیدی و گفتی که می خواهی خفه اش کنی درها را بستی ، بعدش من بودم و نبودن احتراس گوسفندی ولذت تپش و نفس های تند و نیم بسمل بعد از من گلوی چند نفر را بریدی؟
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 9:35  توسط Ramtin
|
زنده ماندن این سر دنیا به عشق صحبت با تو در
نیمه شب، تو که می پرسم نبودی عذر می خواهی و می گویی حالا که هستم.
همه با من بیگانه هستند، تو دیگر نمی خواهد
بیگانه تراز همیشه شوی.
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 0:46  توسط Ramtin
|
نگاهم کن که من رو به سقوطم نه این من نيست ، منی که رو به روتم بذار همه ببینن آسمونم بی فروغه بذار مردم بدونن که ستارشون دروغه
یه کاری کن ، یه کاری کن ، نگو سهم من این بوده نذار از هم بپاشم من ، از این تکرار بیهوده یه کاری کن ، یه کاری کن که می ترسم از این آوار یه کاری کن اگه دستات هنوزم ناجیه ، ای یار
این منم پر شکسته ، خسته ی خسته از خودم بیزار و پر و بال شکسته ببین اسیر بن بست جنونم نمی تونم ، نمی تونم که من این جا بمونم
(تیتراژ پایانی فیلم سوپراستار)
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 11:13  توسط Ramtin
|
من نه ماه نه رود را نمی شکافم ، یک شبه راه صد روزه را به آسمان نمی پیمایم. من مرده را زنده نمی کنم .از گور خود بر نمی خیزم. من پیام اور فوق العاده ای نیستم
در آب اگر بیافتم غرق می شوم . من شنا هم بلد نیستم . من از انسان های معمولی کمتر هستم.
خیلی وقت است که عاشق نشده ام، به کسی نپرداخته ام. در جا زده ام. در مهمانی مثل کودن ها تنها می نشینم من انسان هم نیستم
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 13:22  توسط Ramtin
|
مرا بیشتر از هر کس می شناسد از خیلی وقت پیش از این ها همه ی ضعف های مرا می داند و از تک تک آنها بهره می برد
عشق خائن بسیار به خود گفتم ضعیف مشو راستی بزرگترین قصه این است که آدمی به خود دروغ می گوید
برای صدا و نفس ظالم دلم تنگ شده است اگر،اگر جانم را به آتش بزند من که برای رویاهایش شبها منتظر بودم حتی اگر به گردابم بکشاند روزی حتماٌ تمام می شود و عشق تاریک و کور پیدا می شود
و پشیمانی یواش و آهسته می آید تنهایی بسیار سرد است مثل عکس های بی رنگ
به اجبار من هم نمی درخشد
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 1:45  توسط Ramtin
|
دست هایش را روی سر دخترک گذاشت و پیچ و تاب موهای بلندش را دنبال می کرد. چیزی نمی گفت اما می خواست که با این حرکت خود را از سر او بیرون بکشد. دخترک که ازین به بعد گیچ شده است، دلش را نشان می داد. دست هایش را روی قلب او می گذارد. این همان دلی ست که فاتح آن بود. دلی که خون شد.اما نمی شد بیرون بیاوردش. بد شد،آزردش،پیش چشمش به او خیانت کرد، آهنگهایی را که او دوست داشت ، به دشمنانش هدیه کرد.دست به ساز نبرد و دیگر ننواخت.گذاشت و رفت ،دور شد ،نامه هایش را سوزاند. چه می خواست؟... همه چیز را دیگر جز او درس خواند، تکلیف نوشت ، ممتاز شد، شغل پیدا کرد ، خانه ای خرید ، ازدواج کرد، بچه دار شدند. متمول شد. کتب خواند ، کتاب موفقیت نوشت ،کتاب قصّه ی خودش و آن دخترک کمان گیسو را در گنجه ای بی اهمیت پنهان کرد و محال بود کسی پیدایش کند.خودش هم دوباره عاشق شده بود , عاشق زندگی... زندگی را می خواست بیمار شد ، در بستر دردی لاعلاج و ناامید افتاد ، همه سگ هایی بودند که دلداریش می دادند و له له ارثش را می زدند. خب ، داشت می مرد، نفس های آخر را با لذت و تمسخر به دیدگاه مخالفش می کشید. همه چیز را به دست اورده بود و از دست می داد. دخترک روزی نشد که او را از دل ببرد، پیر نشده بود! هنوز کوچک و نوجوان ، با گونه های سرخ و زلف پریشان مانده بود دختر نمی مرد، چون چیزی نداشت،جز او چیزی بدست نیاورده بود که نخواهد از دست بدهد . چیزی نمی خواست جز او
او نتوانست دل دخترک را بیرون بیاورد تنها دل خودش را کشته بود
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 6:43  توسط Ramtin
|
دیروز چشمهایم رو به سیاهی رفت،عرقی سرد از پیشانیم فروریخت و یک ربع افتادم ،مرگ را حس کردم.
این آخر هفته به آهنگهای اعجوبه ای پاپ و راک و روح آنگونه که الیزابت تیلور ملقبش کرد گوش می کنم. حالا معنی مرد ی در آیینه را می فهمم.تغییر ی که در راستای تکامل گرایی ش انجام داده بود. برای بسیاری مشمئز کننده بود،تهمت های بی استناد و این جریده هایی که تنها به فروش فکر می کنند از قبل او را کشته بودند.این ها هم بالا می برند و از آن بالا زمین می زنند .
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 9:56  توسط Ramtin
|
تو خود می دانی که چه گونه است : اگر نگاه کنم به بلور ماه،به بوته ی سرخِ پاییز آهسته ی پنجره ام اگر دست بکشم نزدیک آتش روی خاکستر ناملموس یا چروکیده تنِ کنده ی چوبی
همه چیز مرا به تو می رساند
آنگونه که اگر هر چه هست از عطر ها و نور و فلزات قایق های کوچکی شوند که به سوی آن جزیره هایی از تو که انتظار مرا می کشند، روانند.
باشد ، حالا اگر کم کم تو از دوست داشتنم بایستی من هم باید کم کم از دوست داشتنت دست بردارم
ناگهان، اگر فراموشم کنی، به دنبالم نگردی،نگرانم نباشی پیش از آن باید از یاد برده باشمت
بسیار دیوانه وار که فکر کنی باد پرچم هایی که از زندگی من می گذرند و تو تصمیم به ترک من در کرانه ی قلبی بگیری که من درش ریشه دارم به یاد آور، که آن روز در آن ساعت باید آغوش و ریشه هایم را برکنم در جستجوی سرزمینی دیگر
اما اگر روزی ساعتی احساس کنی که مقصد راه سرنوشت من هستی با شیرینی سخت سنگدلانه ی بیجا اگر روزی گلی تا لبانت در جستجوی من بروید آه عشق من همه ی آن آتش دوباره در وجودم گُر می گیرد
در من هیچ چیز فروکش نکرده یا فراموش نشده عشق من ،عشق تو را می پروراند عشق من و تا آنگاه که زنده نگه بداریش در آغوشت خواهد بود بی آنکه مرا رها کند
پابلو نرودا
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 11:15  توسط Ramtin
|