تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند


سعید ساقی بود صندوق عقب ماشینش پر بود از گالن و بطری های لیتری سن ایچ و کیسه نایلون های گره زده . خوب که می گشتی مت‌آمفتامین  بلغورترین سوغاتی هاش بود . 

مشتریاشو اول دوست داشت هرچی می خواستن فراهم می کرد  .  باشون گرم می گرفت و رفاقت می کرد خوب که معامله هاشون جوش می خورد و زرخریدش که می شدند به ریششون می خندید و کم بود دیگه تف بندازه رو صورتشون.

روزا می شست تو خونه و احیاء العلوم غزّالی و تذکرة الاولیای شیخ عطار می خوند . یک ساعت ساز دهنی می زد و می گرفت می خوابید تا یکی بهش زنگ بزنه.

زهره بود. زهر مار همیشگیشو می خواست . سعید سرش داد زد : پولشو داری ؟ خب . نداری باشه زر زر نکن ما رو تا اونجا نکشونی فقط

زهره ام که خمار و نئشه بود براش     خوند : 

" هنوز نیامده بغض بدرقه ات , عمر من را گرفته

من , در آن سوی جاده ها انتظارت را می کشیدم

و تو تنهای خود را روی برف ها رها کردی

درماندگی کدام یک از ما بیشتر است !

حرص تو به جیب من 

یا من به شیشه خرده های خاکی که تو را از آن سرشته اند

"
نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 8:4 توسط Ramtin| |

در من عشقی ست

به بزرگی زیباترین گناه

که زندگی ست

مهم نیست برای که و برای چه

حتی بیزاری و نخواستن او

مهم اعتمادی ست

که من به پاکی قلب خود دارم

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 20:12 توسط Ramtin| |

به نام خدایی که نبود:

کتیبه های گلی, وفور علاقه ام را نسبت به تو در خود حک کرده اند .

تکلیفی که روشن است.

گیراترین متن ها در احاطه کردن یک قلب سترون بی اثرند .

قلبت فریفته ی زیبایی هاست .

قلبم فریفته ی تو

و این میان طمع تو برّا تر است.

بهم ریختگی من را زار می زند

برای این است که نمی نویسم. 

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 10:2 توسط Ramtin| |

بریده اند ناف ما را به تنهایی
 که ضجه هایم در هواخواهی ات
 یکی از بیست و شش هم بحساب نیایند
نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 11:21 توسط Ramtin| |

ای که حرفی ست مرا با تو بخند

دست من خالی ست دلم دریاست بخند

شب بلند  و دیده ام بر تو تنهاست بخند

غم گرفته تو را ولی از گوشه ی لبهای تو

شادی پیوند ما پیداست بخند 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 22:50 توسط Ramtin| |

ما درین تاریکی، دست آوردی نداریم!
تو به کاوش هایت ,که به کشف فردا ,می رسند دل بستی.
و من از شعری که قلندروار , در گود کلام , می آید خشنودم
و ازینکه شب ها, با تو از شیهه ی تک شاخ ها, سخن می گویم.
غیبت ماه حسّ آمیختن را گم کرده است.

پاکی از آبهاست 

اما چون دریا هم از رخوت دوران کدر می گردد
قطره هایش را   به ارتماس از وجود تو می ریزد

پیشترک, خُلق مرا تنگ نکرد  

که عروس سرمه پوش طالعت ,رَخت را لت لت کرد
برکت زایید و بخت از وصل تو با من دیوانه صحبت می کرد
نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 5:49 توسط Ramtin| |

هنگام خداحافظی 

پیشانی ات را بوسیدم . زدی من را

شب پره ها در مشت تو جان دادند .

من و گربه ام هر دو گریستیم.

من برای تو,

 و گربه برای جوجه های آخرین پاییزی که می شماردشان و 

 در خورجین الاغ آن دهاتی ناله می کردند.


مصون از دلخواسته هایم بودی

گره خورده بود با اسرار تو

تبلیغ و سکّه و دلار

و من بساط صرّافی خود را

پهن کردم نبش خیابان منوچهری.

داد  زدم: " کسی برای برگشت نرخ ندارد."


نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 4:3 توسط Ramtin| |

قلب انسانها به خوک ها بسیار شبیه است!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 11:50 توسط Ramtin| |

ما چون دو دریچه ، رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینه ی بهشت ، اما ... آه
بیش از شب و روز ِ تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد.


اخوان ثالث
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 5:50 توسط Ramtin| |

HTML tutorial
  ;عشاق را بگویید

 بر غم فایق آیید
 کشتی تان بسوخته است
 دریاست !قایق آیید

 معشوق را بدارید
 گر اشک ببارید
خون است سزای دیده
خوب است٬ لایق آیید

 آتش به دل نشانده
با قهر٬ جان ستانده
پروانه وار بگردید
 بی بال عایق آیید

 سالی شد و نپرسید
کز حالتان نرفتید؟
 پرسان ز حال یاران
 در هر دقایق آیید

دشتی است فراخ عالم
خاران فارغ از عشق
چون می کنید رویش

جای شقایق آیید

شیرین به سوگ مریم

خسرو ز داغ هر دو

من ناله ی شمایم

در چنگ رامتین آیید


کافِر به مذهب دوست

ایمن ز اهرمن شد

باید که دل بشویید

رهرو آیین آیید



جستن نباید معنی

زیستن خود گواهی ست

بر زشتی گیتی

باشد که آذین آیید

پایان قصه ی ما

نه برد نه تباهی ست
تسلیم دشمنان هم

با آفرین آیید

نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 2:22 توسط Ramtin| |

هر آوایی که از حنجره تو در می آید بانگی است که سعادت را به گوش ها ارزانی می دارد. مترادف با نیک بختی ست نیم نگاهی از تو داشتن! خجسته است با تو بودن . مبهوتانه سوال می کنم که برای رفع شقاوت غیر از خود تو دیگر چه می خواهند؟
نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 19:43 توسط Ramtin| |

سر زیر آمدم دختر چه خواهی؟
شدم عاشق ازاین بهتر چه خواهی؟
تمام هستی ام یک شهر دل بود
که بخشیدم تورا, دیگر چه خواهی؟

 

عبدالقهار عاصی

 

-----------------

پ.ن :گریه ام گرفت به ساده لوحی شاعر و عاشق و بعد دیدم که نقض غرض است چراکه   عشق احمق می کند.

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 1:19 توسط Ramtin| |

من دارم میام به خوابت

باشم کنارت

تا بشه ثابت

که من می خوامت


کمه یه ساعت 

عرض ارادت

تعارف و عادت

کوتاهه, سلامت
  

گرفته بوی خیانت

تلفن,نقشه , جنایت

نمی کنی رعایت

حال این افتاده بدامت




آخه باورم نمیشه 

تو دیگه با من نباشی

من ندارم آروم

  تو می خوای ,بیشتر جداشی


هرکاری کردم که بد شد

دل امتحانشو رد شد

آخرش دستای خوبت

 قتل این منو بلد شد


گونه های سرخه از شرم

بوسیدن داره و خواهش 

قسمت غریبه ها نیست

که کنند تو رو نوازش 


کشیدیم به  آخر خط

به تباهی و مذمت

نمی شم دیگه راحت

گریه هام شده به نامت


یه روزی که شدی تنها

منو راه بده به خوابت

ببین من تا زنده هستم

بعدشم شده !می خوامت

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 8:12 توسط Ramtin| |

کلاس نمایش نامه نویسی که می رفتم . ژاکلین بهترین مشق شب ها را می نوشت .پخته ترین صحنه ها را در قالبی کوتاه و رسا در می آورد.استعداد نه چندان درخشان من تنها در آن حد مکفی بود که ممتازی آثار او را از میان همه تشخیص بدهم. اورا به یک کافی موکا دعوت کردم. با آن موهای ژولیده پولیده و عینک ته استکانی و ژاکت پشمی محال بود جواب مثبت بدهد.

و این ها گذشت .. تا من شدم اولین کسی که قصه ها را برایش می خواند و نوشتن ابزارش شد برای اغوای من

اتاقش پر از عروسک های دوران کودکی ش بود و یک خروار کاغذ مچاله شده که سالم  نگاه داشته بود . چیدن کلمات را به همان انسجام و نظم بجا انجام می داد. شخصیت های داستان پاره ای از وجود او می شدند . به آنها دین داشت که تا آخر همراهی شان کند . گرچه پندار زود باور خواننده را به بازیچه می گرفت .

ژاکلین نوشتن را کنار گذاشت . اسباب بازی هایش را به دور انداخت . دست نوشته هایش را سوزاند
رابطه ی میان ما را هم که مثل همان نمایش نامه ها شروع کرده بود به پایان برد.

یاد ژاکلین همیشه با من است. حضوری که از من ساخت با روان کردن خون های یخ بسته در رگهایم

من که نمی شود با سلاح او که نوشتن بوده به جنگ خود او بروم . من موزه ی خاطراتش را دوباره برپا خواهم کرد .   فکستنی های گراگردش را می شکنم.

بیشتر دانستن به چه کنم ها می افزاید

 

در خیالی جداناشدنی روزی پیش تو خواهم آمد. ژاکلین! من همانی می شوم که گفتی بشو

می دانم که کار نشد ندارد

دیر است اما فعلا راه دیگری ندارم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 8:58 توسط Ramtin| |

تحقیر شاید خوب باشد وقتی که به زمین می زندت و عزم جزم می کنی که این بار روندوی بلند شدنت  ایستادگی را افتخار کند

خود را توبیخ می کنم که لیاقت   ندارم و  از تمام موقعیت هایی که داشته ام هزار بار  پاییز طلایی را اتود زده ام

اما حواست جمع باشد با این پرلود تو
پول فساد می آورد!
موفقیت  و حقیقت توهم است
و واقعیتی نیست مگر برداشت و تفسیری که داری

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 8:11 توسط Ramtin| |

من آن صفحه ی کنده شده از دفترچه خاطراتی ام که هرگز نداشتی .

نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 5:6 توسط Ramtin| |

لبانش را روی لب هایم فشار دادم. شاید ۱۰ بلکه ۱۱ داستان را با بشارت لبهایم بر زبانش تلقین کردم . خوب می شنید .
 آوار فروریخته ی پیکرم را پذیرا بود.
سیطره ی رعب با فالی که برایش گرفتم خنثی شد .
"هر سر موی مرا با تو هزاران کار است ... ما کجاییم و ملالت گر بیکار کجاست"

 محترمانه یا خجالت کشیده بوده که پاسخی نمی گفت را نمی دانم.
 حلقه دست چپش را دیدم که  بدلی بود اما آویزه های گوشش حرف را بند می آورد  .

 چون کوهی که فرو بریزد دمای بدنش پایین می آمد. باورم شده بود که کسی که تب من را بگیرد این گونه خواهد بود .

 پنجره را باز کردم  :‌ساختمان روبرویی دیشب قرص خورشید را بلعیده بود و  وقتش شده بود که بالا بیاوردش.  سردخانه چی ها را آورد . رویش را پوشاندند . از من رضایت گرفتند و بردندش

آری من شب را با یک مرده سپری کرده بودم

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 10:33 توسط Ramtin| |

ازینجا بشنوید
 دیشب ندیدمش به خواب

گویا برایم می گریست

میراث من از عشق اوست

جز او مرا مونس که نیست


در غربت این سایه ها

هم صحبت خاموش اوست

دل تنگ میهن که شوم

من خانه‌ام آغوش اوست


من بی سبب مرگ را

پایان بودن دیده ام

من زاده گشته‌ام از او

بی یاد او من مرده‌ام


هرچند این خیال خوش

به انتها رسیده است

آن صحنه ی در خواب هم

او با رقیبان بوده است

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 4:12 توسط Ramtin| |

ایکاش هر روز پنج بیدار می شدم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 0:38 توسط Ramtin| |

قاصدک ها نشانی ات را آوردند!  نیمه ای از عکس تو در میان دود سیگارم ظاهر شده بود .

به ملاقاتت نشستم. خاکستری می گفتی , محو شدن لمس ت که نمی شد معصیت باشد .

  چیزی خارج از اکراه و حب , شبیه به سندرم استکهلم ؛وادادگی را به وابستگی منحوط می کرد .

کبودی های پاک نشدنی , رفتار های شکنجه گر مابانه ی تو و پیله کردن من

پنکه ی سقفی؛   فنرهای شکسته, تو یا من  را مابین این دو , بی وزن , متراکم  و معلق کرده بود 

رها کن کثرت خواستن را , من در همان اطاق خود را خواهم بست 

دلباختن تنها مساله ای است که پابرجا نگاهم داشته است . 

اعلامیه ها را خواهی دید ؛ به گواهی ناکامی من 

درنگ نخواهی کرد؟ که این دلخسته تو را می خواست؟

مبری باش!

از وجدان , نه تو بانی این سیه روزی من نیستی

فقط باری اگر دانستی : مدیون تو خواهم ماند

به انتظارت خواهم نشست

عنقا صفت از مجمر افسردگی بر خواهم خاست

عشق خواهم گشود

آسمان صاف  را لگد خواهم کرد

رازقی  را پیش گوش تو خواهم گفت

آنگاه نوشته هایم مزه ی سیب خواهند داد

و لپت را خواهم کشید

بارز تر ازین ! 




نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 9:47 توسط Ramtin| |

بی خانمانی  دوده ی ازدحام یادواره ها را به رویم نشاند.

با ریزش باران های نوخواهی  شسته نمی شود

دیگر اتفاق های خوشایند پذیرایم نخواهند بود

از دور ریز خاطرات, خوراک   بر می دارم

نه پناه ماندن دارم و نه راهی برای برگشت

 زیر حملات نور, خود هر روز بریان می شوم.

می ترسیدم ,وحشت داشتم که بزرگ شوم!

و بدانم برای چه  نمی شود با تو باشم

  گدایی  برای توجّه ,کسی را به سوی نگون بختی من نیاورد.

هم خون شدن با یک دوست؛ مرا با شیوه ی  مردمان بیگانه ام کرد 

نامه هایت اما ریسمان وابستگی ام به زنده بودن شده اند .

هم بند ناف اند , هم طنابی که همین روزها داری می شود تا خود را از آن بیاویزم

که چرا باید  بلند شدنم  از خواب  ,جای خالی تو را در کنارم , به من بنمایاند.


نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 23:9 توسط Ramtin| |

غربت دیوارها را بالابرده است  و انتهای رنگین کمان را زیر خاک پنهان کرده.

شهرها دروازه های دلتنگی را به روی تحسّر زدگان می گشوده اند.

اما انتظار هایی که کشیده نمی شوند جانان را از پیام های ما به ستوه می آورند.


با موسیقی کر غسل می کنیم که دعایمان را راست در پنجگاه بخوانیم.

آواری از پنبه به روی من می افتد که لطافت را به جدال گرفته است 

نرم تر از خمیرهای بازی, لب های تو آماده شکل پذیرفتن  شده اند.

ما تنها شده ایم.

 سکه ها از نگاهت می ریزند .

من مانده ام و ناگفته هایی که لاله ی گوش ات را تحریک می کنند.

یک مرغ دریایی به نشان سعد به روی شانه هایت نشسته  است.

همای روزگار ماست که کاخ ها فقط از شن هایی شده اند که کودکان با همه ی دلخوشی هایشان به پا می کنند.

ساحل جای تابش است و چتر و مارتینی. زیتون چشم های توست  . من  همان جام شیشه ای که اثر لب های تو را دارد سر می کشم .


اقیانوس دعوت می کند

تا آب فاصله ی باقی مانده ی ما باشد 

عشقم تو را می خواهد.

تو را عشقم 

و خواستن تمکین را 

نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 4:37 توسط Ramtin| |

می خواهم گریه كنم
خستگی را از تنت چگونه بگیرم
با چه گفتارى شادی را بر سیمای تو بیاورم

شب را با بوسه و رژهای قرمز بهم ریخته ای
كوفتگی ات از تكان های آبشارهای ولنگاری ست
 دیواری  شده ای كه اشباح و سایه ها به رویت می افتند
تكیه گاه من نخواهی بود
و مرا محرم دیداری بی دخالت لباست نخواهی كرد

آه 
من یك منحرف هستم
آه 
دستیابی های ناشدنی
می خواهم سیاست مداری  شوم و قانونی وضع كنم كه كسی جامه نپوشد

ایا با دیدن جسم تو آرام می شوم؟
این لازم است نه اما هزار بار
کافی نیست 

مخترعی می شوم كه میدان مغناطیسی مغزت را بكاود
و افكار و خاطره هایت را بدون پوشش بدنت ببیند
این آن برهنگی ست كه من از تو می خواهم

صدای فیروز می آید
"حبیتک فی صیف" و شتا را می خواند
پاییز شد
چندمین مهری ست كه با تحمیل عشق تو در من می گذرد

شادمهر بد نبود آن شب  کنسرت به یاد نامه های تو بودم كه با دستخطی آبی شعرهایش
را  روی برگ های خزان زده   می نوشتی

همان کاغذهایی که از كودكی من امنیت را سلب كرد

انتخاب بود یا انتقام تو؟

چگونه در صورت تو موافقت را ببینم؟

شب كهنه است
عناصر كلاسیك شعری به مدد من نمی آیند

امید مفهومی مرتجعانه ست
توكل كدام بت را ازشكسته شدن باز داشته است

می خواهم فقط گریه كنم

نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 6:5 توسط Ramtin| |

آهرمن, آفریدگار را می پرستید

وجود حق تعالی را ستایش از آن می کرد که چیزی از خداوند نمی خواست جز خود خدا را 

اما کنجکاوی برای خلقت و بدایت حیات که تنها  از خود خواهی و زیاده خواهی نشات می گرفت 

سبب رانده شدن او از درگاه معشوق الهی شد 

که عاشق گرچه در شدت به بی نهایت باشد ,عابد داشتن برای او پسندیده تر می نمود

که شاید چندی از بندگان به کفایت برسد .

عاشق تن خود را به قربانگاه می آورد  و  در نظر او گوسپندان منفعت وارتر بودند.


مقایسه کن من را در جای ابلیس و خود را در مقام احدیت

که تو من را راندی , ز من گسستی, مرا شکستی و به جاه طلبی هایت پیوستی !
 اما هرگز چون منی به طلب تو بر نخواهد آمد 

حالا می دانم که رشک شیطان از چه بود! که من به تمام آدم های پیرامونت حسادت می برم.





نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 6:28 توسط Ramtin| |

با تو شکست ناپذیرم 
بی تو سر خورده و مغلوب 

با تو جسور و بی باک
بی تو سرگشته و محجوب

با تو واسه شبهای غم, طلوعم
بی تو ماتم غروب

جز تو هیچ یاری مرا نیست
همه بد تنها تویی خوب

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 9:5 توسط Ramtin| |

گفته بودم که خرابم و تو دیدی که راه می روم و
 گفتی: "تو که رو به راهی!
تو که در حرکتی و پویایی "
و ندیدی درونم را!

 همان گونه که نمی بینی خودرو ها
 درونشان چه انفجار هایی ست

من از احتراق می جنبم.

هزار دوتریوم و تریتیوم در من بهم می خورند تا یک اشعه ؛ نگاه تو را بتابم

نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 7:50 توسط Ramtin| |

چه گناهی کرده ام, به مکافات کدام بدی! 

ای آدم آهنی

برای حرف نزدن ما  برق ها می رود

باتری هایت خالی می شود

و  تماسم را نمی گیری

 زنگ می خوری و نمی زنی

ربات من!

اشتیاق با تو بودن

مرا به عصرهای نوین می برد

جایی که آندروید ها را می توان عاشق بود

و تعریف شدن برنامه ای برای  واکنشی که دل را نشکند

و تو حالا خالی تر از احساس

در بی عاطفگی با سایبورگ ها به مسابقه پرداخته ای

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 20:12 توسط Ramtin| |

من تمام کارت های عشق را بازی کردم 

که یک دست دل از تو ببرم

تو , رو نکردی چیزی که گرم کند شب نشینی مان را 

من کت بسته که تو را نمی خواهم

اراده کن

هنوز چندش آورم . 


نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 8:19 توسط Ramtin| |

توی شهریور دستات خوشه ی تاک اسیرم
بغلم کن که می خوام دیگه آرامش بگیرم
آخه آغوش تنه تو,بهترین خم  زمینه
تنگه تاریکه سرده   از همینه نازنینه
تو بنوشیم توی رگهات تا ابد جاری می مونم
از سرت نمی پرم که سرخ و کهنه ,رنگ خونم
نگو ای نامسلمون که نجسم و حرومم
من به پای عشق پاکت یه شروع ناتمومم

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 6:6 توسط Ramtin| |

من شکست خوردم عشق من!

کولی ها به بی وطنی خود نمی نازند 

و من شمع های عمرم را با زوزه ی باد های غربت خاموش کردم

سرود میلاد من را به زبانی خواندند که کسی  نمی دانست

من شکست خوردم , در حماسه ای که عزلت برایم خواست

و چنین شد که بزدلی تنها غنیمت من شد.

و گرفتار بی برگشتی شدم

که کسی هزیمت زدگان را به پیشواز نخواهد آمد.



نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 23:43 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset