تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
2010/9/5

پس برو،

دیگر بیشتر چیزی برایم نگو

غمگین نباش و به من فکر نکن

خوش باش

بوسه ها را ببر

قلب را ببر

و دلواپس من نباش

هر چه را که زنده است ببر و مرا اینجا بگذار

درین بی اهمیتی


وقتی که داری می روی

من سیگارت را روشن می کنم

و به دلم باز می گردم

پس برو، باید خوش باشی

و گریه نکنی

نگذار من اشکهاین را ببینم

من برای هردویمان خواهم گریست


http://www.youtube.com/watch?v=SRxaeGbnCxs


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:10  توسط Ramtin  | 

2010/8/26

آه زمین را چه شده است که دهان واکرده می خواهد ببلعد تک درخت باغچه ی کوچک دلخوشی هایم را؟

آسمان را چه شده است؟ که نمی بارد و ابری نمی آرد ،همه  را تشنه لب و خشک دست می خواهد

ماه را چه شده است؟ شبها که نمی آید برحوض لجن پرشده ما نمی افتد

خورشید را چه شده است؟ پشت آن کوه  که رفت رنگ عوض کرد و بنفش می تابد

 آه سنجاب بلوط ها برای زمستان زیر خاک می کند تا بخورد ، نه او باغبان دلسوخته ی این مزرعه نیست  

 

آه من را چه شده است ؟ که هیاهوی نگاهت را با تشر برهم زده ام،


تو گرفتار آن مردک بی شرم که خودش را زندگی می نامد ، همه دارایی چشمان سپیدت را بخشیدی

آه او را چه شده است؟ که چنین دختر پر ناز و کرشمه ای  که به هر موی  سرش دل بیچاره ی هزار چون من آویخته، را کچل می خواهد

دست هایم باز است ، در خانه ی من هم چون دست هایم امیدش اینست که بر پاشنه ی بلند تو بچرخد روزی

تو اگر حتی شده با نونهالان خودت بیایی

باز هم عشق من در فراروی تو حاصلخیز است

ادبیات من، مانند یک روستایی ست جز باغ و درخت ندیده

چه کنم  ؟فرصت تجدیدی نیست

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:53  توسط Ramtin  | 

2010/8/12

می دانی که سرگرم بودم و نوشتن را زمان باید، امروز که سخنت شنیدم اینگونه خواستم بنویسم که :"بر سر دروازه ی شهری در چین ؛ پیکره ای زرّین بیاوختیدندی که در زیبایی از الهه های رومی سر بودی و از ظرافت و رنگش بر بتخانه های هند لرزه افکندی، چنان شد که بر دیدارش از بلاد دور و نزدیک جمع آمدند . کاسبان صومعه بان شدند و به دل بستگانش ؛تراب سایه اش را به قصد شفا ، با آب دیده می خوراندند و خستگان و درماندگان طریقش به زیارتش نذرها ادا کردند.این زائران می آمدند و می رفتند و هریک به صفتی از جمله اوصاف حسنش مجذوب و مسحور. چندی که شد ، از تعدادشان کم شد و احدی را بانگ برآمد که این خداوند با ما سخنی نمی گوید، راهبان در کار شدند و چاره کردند و شبانه سرنایی در دهانش بگذاشتند و نایی حفر کردند و کس گماردند تا آنگه که جماعت در سحر ،در حال نیازند ،ندایی در دهد .ندبه کنان که در صوت دعای خود غرق بودند، صدای تازه را شنیدند و هر یک روایتی کرد کز یک جمله ده برداشت نوشتند و کاربالا گرفت و آوازه ای پیچید و فرمانش بر چوب و سنگ و دل حک کردند و خاطیان را به دار مجازات زدند به نشان مکافات برای رضای حضرتش .چون به طواف وداع مسافران حرمش مشرف شدند ،گریه ها کردند و توبه ها نمودند و وعده ها دادند.زر وجود حضرتش فزونی یافت تا آزمندان طمعش کردندگاه کسی می خواست که تکه ای ازآن غول مقدس برکند تا خدای همیشه و درهمه حال همراهش باشد و دیگری بنای درآوردن روزی اش را از آن زرد پاک داشت ،که به مراقبت آنان که جوانی شان را وقف خدمتش کرده بودند و مشاهدت دوستان از سرقت در امان می بود. به حکم طبیعت زمین و آسمان را غضبی درگرفت ، زلزله ای بیامد که همه گفتند از غیظ از جناب است و لیک چون آن تنه ی طلایی خود به زمین بیافتاد و بشکست، باور مردم نیز بشکست و سست شد . حمله بردند و نگاهبانان خونخوارش را کس ز زیر آوار رهایی نداد، تکه هایش را به عدل قسمت کردند و پیشه زرگری دوباره آموختند و نام شهر به این شغل شهره گشت و فقر رخت بر بست."

لیکن چه کنم که نثرم ثقیل آمد و تشبیهی که از آن مجسمه به تو داشتم در نظرم بعید.از تو پنهان نیست، دل بستن به سایه هاشب ها جغدها را یافتن است از باغستان های اطلسی و ترمه ها را با زاج شستن 

هلاک شدم و نگفتی ام آیا این جای خالی نبود توست که اگر همه ی دلبرکان گیتی پیرامونم باشند از غربت دل تنگی هایم چیزی کم نمی شود؟و چیست که همه ی دلبران گیتی را به گردت می آورد
باز دوباره گل سرخی برای چه کسی خواهی چید؟چنان شعر من پر آلایش ،به تلافی گذشته و نفرتی کز من در دل داری

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:46  توسط Ramtin  | 

2010/7/24


من فکر می کنم

هرگز نبوده قلب من

این گونه

گرم و سرخ:

احساس می کنم

در بدترین دقایق این شام مرگزای

چندین هزار چشمه خورشید

در دلم

می جوشد از یقین،

احساس می کنم

در هر کنار و گوشه این شوره زار یأس

چندین هزار جنگل شاداب

ناگهان

می روید از زمین.

 

آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز

در برکه های آینه لغزیده تو به تو!

من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق،

از برکه های آینه راهی به من بجو!

 

من فکر می کنم

هرگز نبوده

دست من

این سان بزرگ و شاد:

احساس می کنم

در چشم من

به آبشر اشک سرخگون

خورشید بی غروب سرودی کشد نفس،

احساس می کنم

در هر رگم

به هر تپش قلب من

کنون

بیدار باش قافله ای می زند جرس.

 

آمد شبی برهنه ام از در

چو روح آب

در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه

گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ برکشیدم از آستان یأس:

(( ـ آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:36  توسط Ramtin  | 

2010/7/14

سخت نیست برای آدمی که هیچ گاه بزرگ نبوده، تحقیر از پا در نمی آردش،حال دوباره برخاستن دارد یا نه نمی دانم،

چه بزرگوار هستی آنگاه که تسلی می دهی ام ، می شناسی ام ، تو خود، نقطه ی عطف زندگی ام بوده ای

ساغر دست هایت ، دمساز بلوغ حسی  بود که بعد ها  فهمیدم چیزی در ردیف شور است

طلسمی ست در رخسارت که مرحمت دیدارش ، از لابلای شکسته های محفل عبوس این دل ناکام، بنای زندگی را باز می سازد

درمی مانم که چگونه سپاسگزارت نباشم


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:31  توسط Ramtin  | 

2010/6/29
دیروز از دشنام بازداشتمت

ماه پیش از پشتیبانی های جانبدارانه

و سال ها پیش از حرفهای عاشقانه

تو بگو برای گفتگو میان ما چه باقی مانده

باشد اگر از سختی ها نباید گفت

از رازم هم نباید پرسید

از این فاصله که انسان می سازد

کم نباید کرد

از بد شدن و  هرز دیدن

نباید نکوهش کرد

قدرتی ست که از سلام تو می گیرم

و لب های خبرچین را می دوزم

مبادا که بفهمی ،هنوز دوست دارمت یا نه

هرگز اما پی نخواهی برد 

و این نهفته دیگر برکسی گفته نخواهد شد


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:56  توسط Ramtin  | 

2010/6/16
اینجا که دلم می گیرد، به درک بگذار زبانم هم بگیرد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:32  توسط Ramtin  | 

2010/6/13

دنیا روی سرم خراب می شود و می ریزد

آشنا   از برم می گریزد

هجوم دیوارست و پرده های بسته
نه ،آفتابی می آید، نه چشمی خسته می شود 

 می گویدم غم نخور ، چاره در دستان باد است

دلبه آسمان  بده ، هر چه بخواهی او داده است

به تقدیر خداوندی توکل کن
و ازین غرور بی جا خود را جدا

می گویدم،  روانی هستی ، بر آشفته ای
می گویمش، همین بود؟ هر چه خواستی گفته ای

روی شانه هایت شاید سر بگذارم

وتا صبح بگریم

شاید بگویم دوستت دارم

از ضریحی که دل سیاهت را در خود دارد،

آری از سینه هایت ، شفا بگیرم
با مژهایم ببینم و گیسوانت را شانه کنم

شاید بدتر شوم و به بیابان سر بزنم

می دانی ،برای دیوانه ها فرقی ندارد


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:51  توسط Ramtin  | 

2010/6/9

و این دیو غمهاست  که در قصر یخی  جلوه های غربت   را در نگاهم تبه می کند

و حصاری ست که میان من و آنکه روزگاری فقط  از جهان او را می خواستم عرض اندام می کند

تقصیر چشمهای تو نیست   از من است که دیگر آن گیرایی های  ناروا را ندارند

بیرون از این کاخ سرد،هر روز از دوست داشتنت می کاهد

و اینست که دیگر از من نخواهی شنید دوستت دارم را

و فراری  برای  هیچ از دنیا خواستن مرا به زانو درمی آورد

تا که من هم  با این حس یخ کرده، یکی شود، دل من هزار بار می شکند

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:48  توسط Ramtin  | 

2010/5/23
بیا سوار قصه رو، رو اسب خستگی ببین 
ببین شدم یه خاطره فقط همین ، فقط همین. 

ببین بهار عشقمون پر از گلای پرپره ،
غم، جفت مهربونتو به باغ گریه می بره .

ای تو مثل قصه با من 
همسفر تا مرز رویا 
این منم تنهای تنها 
خسته از تکرار شبها .

طرح مات انتظارم ، چشم من فانوس راهه
جاده اما امتدادش ، مثل بخت من سیاهه 

چه تلخه بی تو گم شدن 
تو سایه های سرد شب 
چه خسته پرسه میزنه 
پس از تو کوچه گرد شب .

شاید تو با ستاره های شب صدامو گوش بدی. 
از برج عاجت آخرین ترانه هامو گوش بدی. 

لحظه های تلخ مرگه ، لحظه های بی تو بودن. 
از تو سهم من همینه ، شعر دلتنگی سرودن 
سایه ای تنها رو هر شب ، تا در میخونه بردن 
در پناه می شبا رو به فراموشی سپردن .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:48  توسط Ramtin  | 

2010/5/2

حقارت پیش صلاح دید تو ،

و این سوال که آیا لایق مهروزی من هستی

اگر به  کنیزان دربند عرضه می کردم  این عشق را

به رهایی می آمدند

و تو برایم محال مطلق  شده ای

مگر چه داری در مژگان بلندت؟

در روی هرچندت

ظن اینکه خطای از من باشد

دل کندن را ساده می نماید


آری گفته بودم معنای حیات را

در امتداد نسل هاست

شاید اما تن ندادن به کشته نشدن 

در ارزش خاطره ای باشد


برای روزی که آمدی 

و صحن   غفلت من را

 از تماشای بی سامانی پر کردی


 


وفاداری من باشد به صاحب این هوا


و آزادی نفس کشیدن هایم

و دینی که برگردن دارم


در هدایت آشنایانم


 


و خواستن

ازین خلقت بر حسب اتفاق 

که با یک تصادف به من


 باز رساندت

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:34  توسط Ramtin  | 

2010/4/25

سرمستی ازین شعر رومی با صدایی که شکیلا دارد،حالیست که به صد جرعه جک دنیلز شما نمی دهم
ای فرشتگان این ها برای آمدن پیش شما نیست
شما در آن سرایی که حوصله آدم را سر می برید ، شعر و نوا و موسیقی ندارید

همین جابهشت شداد من است
گفتگوی من و اوست ، با صد ربان خواستن از او که باز آید به امید راه بردن در دلش شب که به خواب می رود.
سر دوراهیم و پژمردگی این بوته گل را به سم ضد افسردگی حواله می کند و من فقط او را می خواهم

ربع قرن دیگر هم که بگذرد باز هم نمی فهمد که این بیهودگی زندگی من را می سازد

جانا به غریبستان چندین به چه می‌مانی
بازآ تو از این غربت تا چند پریشانی
صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم
یا راه نمی‌دانی یا نامه نمی‌خوانی
گر نامه نمی‌خوانی خود نامه تو را خواند
ور راه نمی‌دانی در پنجه ره دانی
بازآ که در آن محبس قدر تو نداند کس
با سنگ دلان منشین چون گوهر این کانی
ای از دل و جان رسته دست از دل و جان شسته
از دام جهان جسته بازآ که ز بازانی
هم آبی و هم جویی هم آب همی‌جویی
هم شیر و هم آهویی هم بهتر از ایشانی
چند است ز تو تا جان تو طرفه تری یا جان
آمیخته‌ای با جان یا پرتو جانانی
نور قمری در شب قند و شکری در لب
یا رب چه کسی یا رب اعجوبه ربانی
هر دم ز تو زیب و فر از ما دل و جان و سر
بازار چنین خوشتر خوش بدهی و بستانی
از عشق تو جان بردن وز ما چو شکر مردن
زهر از کف تو خوردن سرچشمه حیوانی


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:4  توسط Ramtin  | 

2010/4/6

محبسی سپید ،از در و دیوارش آسیب بالا می رفت ،
مرا بوسیدی آری اما چون  آن حواری خائن به چند سکه فروختی 
به آسمان عروج کردم، راهم نداند
تو را بر دار می زنند.
مریم پاک می خواهم اما خدا نیستم تا چون او پیدا کنم
نورو صدا و حرکت 
آزارم می دهند
می خواهم بخوابم، خوابی طولانی
سگ بوده ام ، اگر بیدار شوم شاید آدم شوم

موعد گذر است
بهار است
گفتم اگر ببینمت خوب می شوم
اگر دیدمت و بهتر نشدم چه؟

نمی دانم ، نمی دانم
پایش بیافتد تا خرخره بالا می کشی
من غر می زنم
که چرا آسمان آبی است ، دریا زرد نیست
شادی برای آدم های معمولی است
رفتم که بهتر شوم،بدتر برگشتم
شاید چون مزدک ادعای نبوت کنم
چون مانی بگویم:
دین من وزید که از آبرینگان دین پیشنیگان به صد چیز بهتر است
 
تو را چگونه بدست بیاورم؟
اگر سیب سرخ هم باشی روزی می گندی
من  چون کرم ها درون تو می لولم
آنوقت هر دویمان را دور می اندازند

بگو، بگو ، بگو
که به تو هم خوش نمی گذرد
بگو، بگو ، بگو
که فصل ها فرقی با هم ندارند

من طلب کارم ! از خدا از دنیا از مردم 
از فرهنگ از اخلاق از مدرنیته از ارتجاع

 آری من در یک دیوانه خانه به بزرگی طول حیات این بشر، محبوسم
حرفهایم را نمی فهمند
حرفهایشان را نمی فهمم
قصد دارم که دیگر نگویم
داد بکشم 
دیوار ها را بخراشم
می خواهم خراب کاری کنم

مرگ بیا! من از زنده بودن چیزی نمی خواهم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:7  توسط Ramtin  | 

2010/3/24

زشت تر از او،سرشت سیاهی هاست در  دوست داشتنی های من:   یکیش تو

چاره ای نیست!آسمان نیلی مهلت  های دل کندن شکافته

خون از زخم ها ی سرباز کرده  پاک نمی شود!

ناز شست روسپیدان ،که برکت دارد سفره ی  خوبی هاشان

تو اما با چه بها خواهی فروخت دل بدکارت را 


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:12  توسط Ramtin  | 

2010/3/18

از شب عید بیزار

 نا امید از روزگار

 زخمهای کهنه 

تا همیشه ماندگار

نه با کس می شود گفت

 نه راحت می شود خفت 

تک و تنها و سرگردان 

روانی را که می آشفت

چه خوب افتاده بودی

 تو را باز دل هوس کرد

دوباره عاشقت شد 

زد و ریخت و مست کرد

نمی آید چرا آن دم 

که گفتی: بر تو برگردم

چو می پرسم نمی دانی 

که درمانی و من دردم

چه باید کرد،چه خواهد شد

 اگر در صبح نوروزی

چو ایام قدیم بازهم 

تو با من آتش افروزی

تو گفتی:﴿﴿ که شب سرد است 

ازآن سرخی که می دیدی 

بجا مانده دل زرد است 

 که نه مهری به تو دارد

 نه دیگر یاد تو کرده است))

تورا گفتم، نگفتم؟ گرمی از من

 هرآنچه سخت دیدم نرمی از من

طلوع ازمن،غروب از تو

بعد از من خوب از تو

شراره از من اما ... چوب از تو

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:57  توسط Ramtin  | 

2010/3/9
خوش به حالت ،اشکت برای من نیست ،در چشمانت گذشته های حیف شده حلقه زده

هیچ روح سرکشی از دور نزدیک نشده تا سربزند به آنچه که تکرار نکرد و می توانست بسیار کند

                                      ذره های پوسید ه  مان با احتیاط

زیر کدامین سقف، پس از کدامین سور

بعد از کدام مرگ،  زیرکدام گور...
                                                                                                                                                       به هم می خورند?

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:8  توسط Ramtin  | 

2010/3/9

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من 

گر از قفس گریزم، کجا روم  کجا  من؟

کجا روم، که راهی به گلشنی ندانم
                  که دیده بر گشودم به کنج تنگنا، من
نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل

                   چو تخته پاره بر موج رها

رها          رها  من

ز من هرآنکه او دور  چو دل به سینه نزدیک
           به من هر آنکه نزدیک  از او جدا            جدا  من


نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
                            که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟
ستاره ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته  ای دوست! هوای گریه با من ...

سیمین بهبهانی


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:38  توسط Ramtin  | 

2010/2/28
دوست می دارم،من تو را
ای شده دیو سیاه را ،پشتبان
در نمی یابم که دیگر
تو چه می گویی به لاغ
می زنی طعنه مرا با هر زبان
می دهی دشنه به دستان شبان
پرسمت با تو چه بد کرد آفتاب؟
می کشی هر دم چراغ
 از غم عشقت نمی گیری سراغ


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:52  توسط Ramtin  | 

2010/2/24
لال می شوم
تا حرفهایم نرنجاندت
کور هستم
از دیدنت
کر بودم
از نشنیدنت

به چه دردی می خورم؟
یاوه زیاد گفته ام؛

با آهنگی که از خواننده اش پیشت نق زدم، من برای تو گریه کردم!
راستش این است ، من بی تابم ، من بیدارم من به یاد تو نمی خوابم
خوب بود که راستش را می گفتم؟

اون وقت چی می گفتی؟ فرقی هم می کرد؟
تو که سراغ عشق رو نمی گیری؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:57  توسط Ramtin  | 

2010/2/21

نمی کنم باور که متروکه شده باشد  
دروغ می گویی ؛مال همه است
می روند و می آیند ،بسته می شود و باز می ماند
می دهد، می گیرد، می زند اما
...
با من دیگر نمی گویی نام خانه نشینان  ملک دلت را

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:31  توسط Ramtin  | 

2010/2/18

برای او

دنیای دیگری در کار نخواهد بود

گم می شود

کاری می کند که دلش  می خواهد

شاید با شراب تعمید  بگیرد

از ساقیانی که می بیند

شاید جشن بگیرد؛از مستی بیافتد

شاید تند برود  دو سه عابر و یک درخت را لت و پار کند

شاید به فضا بزند

شاید دردسرهایش تمام شوند

شاید فردا زنگ بزند و قطع نکند

شاید هیچ گاه خورشید نزند

شاید هیچ گاه چشمهایش را باز نکند

شاید هیچ گاه نخواهد توانست حس کند

شاید دیگر نفس نکشد

شاید آن شب در کنار تو جان بدهد و بمیرد

برای تو ...

باید چیزی کم باشد

باید ندانسته باشی که خوشبختی ، یک آن فرح بخشی هم خوابگی بود

باید خود خواه باشی،خیلی

باید ایمان داشته باشی که وعده های جوی عسل برای لب های خاک شده راست است

باید عادلش دانسته باشی

باید ندیده باشی  که سیاه کودکی زیر زلزله ،از قحطی  بمیرد و سفیدی برای یک لگو

باید باور کنی که فرشته ها بال دارند، بعضی هاشان شیپور

باید بگویی که روده ی کور و دندان عقل و دنبالچه یعنی چه!


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:22  توسط Ramtin  | 

2010/2/15
خبـری نبود،نمی داد پاسخ پیغام،من را

یک بله جانانه گفت و گرفت آرام من را

تا من باشم که دیگر نگران او نباشم

نکند نفرین و لعنت،ندهد دشنام من را

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:0  توسط Ramtin  | 

2010/2/9
من فقط عاشق اینم،حرف قلبتو بدونم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:52  توسط Ramtin  | 

2010/2/6
شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی
جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی
کوچ کرده دسته دسته
آشنایان از دل ما
باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی
وای از دنیا که یار از یار می ترسد
غنچه های تشنه از گلزار می ترسند 
عاشق از آوازه ی دیدار می ترسد
پنجه ی خنیاگران از تار می ترسد
شب سوار از جاده ی هموار می ترسد
این طبیب از دیدن بیمار می ترسد
سازها بشکست و درد شاعرانه از حد گذشت
سالهای انتظاری بر من و تو بد گذشت
آشنا نا آشنا شد تا بله گفتم بلا شد
گریه کردم ناله کردم
حلقه بر هر در زدم
سنگ سنگ کلبه ی ویرانه بر سر زدم
آب از آبی  نجنبید خفته در خوابم نجنید
شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی
جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی
کوچ کرده دسته دسته
آشنایان از دل ما
باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی
وای از دنیا که یارم از یار می ترسد
غنچه های تشنه از گلزار می ترسند 
عاشق از آوازه ی دیدار می ترسد
پنجه ی خنیاگران از تار می ترسد
شب سوار از جاده ی هموار می ترسد
این طبیب از دیدن بیمار می ترسد
چشمه ها خشکید و دریا خستگی را دم گرفت
آسمان افسانه ی ماه را به دست کم گرفت
جام ها جوشی ندارند عشق آغوشی ندارد
بر من و بر ناله هایم هیچ کس گوشی ندارد
شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی
جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی
کوچ کرده دسته دسته
آشنایان از دل ما
باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی
بازا تا کاروان رفته باز آید 
بازا تا دلبران ناز ناز آید
بازا تا مطرب و آهنگ و ساز آید
تا گل افشانان نگار دلنواز آید
بازا تا بر در حافظ سر اندازیم
گل به افشانیم و می در ساغز اندازیم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:17  توسط Ramtin  | 

2010/1/27
تابلوی جیغ شده زندگی مون
که همه چی با همه چی دشمنه
آسمون سرخ و غروب پشتمه
دو تا قایق  به سوی تو می آن
دو غریبه چشاشون به منه

دم آخر خداحافظیه
سر به دیوار می زنم، سایه کیه؟
خودمو این سو و اون سو می کشم
من کجام ؟ خونم کجاست ؟ درد یارمن چیه؟

دل من همش برات پر می کشه
حالیشم نمیشه که، دیوونته
می گم از زندونت پا بیرون بذار
می گی زندون ،خود تنته

نیستی آماده ی پرواز ، جفت تو
این طرف دنبال هر مهاجره
هر کی میاد و هر کی که می ره
می بینم اگه  نیای، دل می میره

 تو می گی :می کشم خودم رو اگه تنها بشم
دو سه ساعت نا امیدی عشق من،
از شب غریبی خیلی  بدتره
کاش وابستگیهات به من بودو

می دیدم من واست ارجحه


دلتو خوش کن ...
من و داری،این از همه چی بهتره

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:20  توسط Ramtin  | 

2010/1/22
برایم ،چراغی هستی که قرمز خواهد ماند
و زمان را در یک ایست مطلق دریغ خواهدم کرد
جز آن هم چیزی اگر بخواهم ، قابلش نیستم...
اجازه ی در کنارت کشیدن و بغض غریبانه را شکستن،هست؟
نمی گذاری لب از لب بردارم و پرنیان دست هایت را بگیرم
و نبضی که در سرم می زند را
 با تندی تپش های هراس زده ات
 از عاقبت آن ویناس،هماهنگ کنم
شاید این بدجنسی مذبوحانه ی پنهان ،که از تو در نظرم،زار می زند
مهربانی امیدوار کننده ی آشکاری باشد در نگاه کسی که دلربا می بیندت
جز من اما چه کسی نمازش به درگاه توست؟
که می داند مناجاتش برآورده نخواهد شد!!!
و روی خوش از تو نخواهد دید
از آن زمان که از یاد بردی
ندیدن و عاشق شدن را...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:18  توسط Ramtin  | 

2010/1/13
روی زمین ستاره ریخته بود،
نومیدی، ایستادگی در نساختن با شیرینی ها را می ستود
برای نجات از شبانه های ننگین؛چه باید کرد ؟
کدام باده را نوشید، در آسمان جام های رنگین
سوار کدامین دود باید شد
تا خیال با تو بودن،
به من برسد
به کدام گل قاصد بگویم تلخی های دنیای عوضی را
  بی فرجام ترین چاره ی  بقا را
 تصویر دست در گردن تو انداختن را
لبهایت را به گرمی فشردن،  غلتیدن در بالینت را
روز که چشم می گشایم
شب که چشم می بندم...تو را دیدن را
تو چه بی حالی که سرانجام کار را می نگری
و من کیف یک آن معاشقه
آن هم با تو!!!
و پرستش آنگونه که زاده شدی
حاضر باش که چیزی نمانده

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:22  توسط Ramtin  | 

2010/1/6
وقتی بیشتر از آنچه که باید از مردم و رفتارشان می فهمی، وقتی گوش هایت تیز می شوند و پچ پچ هایشان را می شنوی، وقتی آن یکی به او تنه می زند که حرفش را دیگری تایید کند تا قانع شوی.

زجر می کشی، بیشتر از آنچه می فهمی و برای خودت زندگی کردن را زهرآگین می کنی

اگر کمی ، فقط کمی جربزه بی خیال شدن را داشتی همه چیز حل بود.

    همانی هستی که،آنها می گویند شاید باشی


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:37  توسط Ramtin  | 

2009/12/28
باید غم گین ماند،شرمنده نیستم
نمی توانست با تو بودن ای حال من، تداوم جریان باشد
صراحت نوردبانیست که اگر یک پله اش را بالا روم؛ ده پله به پایین بر می گردم
برخورد دو رود مادی که به طرف یکدیگر بیایند،دریا نمی سازد!!!

قطره قطره ی وجودشان ،خرده خرده ی حضورشان ،گرچه از رغبت و میل  رسیدن در شتاب باشد
اگر سرازیر باشند از التیام جراحت های فراق
طنطنه ی یکی شدن، عظمتی ست که  قلوه سنگ ها را می ساید به لطف
اما نهایت از حرکت افتادن،باتلاق است
و فرو رفتن در زمین هایی که همه ی ارزشها و روش ها را می بلعد.

خود راه شان را کج کردند، یکی به اقیانوس ریخت، پیوسته با الهه های زیر آب
یکی فراخ و پهناور ، عرصه ی کشتی هایی بی ناخدا 

در کنارهم محکوم به زوال و نابودی می شدند.
 


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:21  توسط Ramtin  | 

2009/12/28
نه به خاطر ِ آفتاب نه به خاطر ِ حماسه
به خاطر ِ سایه‌ی ِ بام ِ کوچک‌اش

به خاطر ِ ترانه‌ای







کوچک‌تر از دست‌های ِ تو

نه به خاطر ِ جنگل‌ها نه به خاطر ِ دریا
به خاطر ِ یک برگ

به خاطر ِ یک قطره







روشن‌تر از چشم‌های ِ تو

نه به خاطر ِ دیوارها ــ به خاطر ِ یک چپر
نه به خاطر ِ همه انسان‌ها ــ به خاطر ِ نوزاد ِ دشمن‌اش شاید
نه به خاطر ِ دنیا ــ به خاطر ِ خانه‌ی ِ تو
به خاطر ِ یقین ِ کوچک‌ات
که انسان دنیائی‌ست
به خاطر ِ آرزوی ِ یک لحظه‌ی ِ من که پیش ِ تو باشم
به خاطر ِ دست‌های ِ کوچک‌ات در دست‌های ِ بزرگ ِ من
و لب‌های ِ بزرگ ِ من
بر گونه‌های ِ بی‌گناه ِ تو

به خاطر ِ پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله می‌کنی
به خاطر ِ شب‌نمی بر برگ، هنگامی که تو خفته‌ای
به خاطر ِ یک لب‌خند
هنگامی که مرا در کنار ِ خود ببینی

به خاطر ِ یک سرود
به خاطر ِ یک قصه در سردترین ِ شب‌ها تاریک‌ترین ِ شب‌ها
به خاطر ِ عروسک‌های ِ تو، نه به خاطر ِ انسان‌های ِ بزرگ
به خاطر ِ سنگ‌فرشی که مرا به تو می‌رساند، نه به خاطر ِ شاه‌راه‌های ِ
دوردست

به خاطر ِ ناودان، هنگامی که می‌بارد
به خاطر ِ کندوها و زنبورهای ِ کوچک
به خاطر ِ جار ِ سپید ِ ابر در آسمان ِ بزرگ ِ آرام

به خاطر ِ تو
به خاطر ِ هر چیز ِ کوچک هر چیز ِ پاک برخاک‌افتادند
به یاد آر

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:46  توسط Ramtin  | 

All rights reserved© 2007-10