شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
به بزرگی زیباترین گناه که زندگی ست مهم نیست برای که و برای چه حتی بیزاری و نخواستن او مهم اعتمادی ست که من به پاکی قلب خود دارم به نام خدایی که نبود: تکلیفی که روشن است. قلبت فریفته ی زیبایی هاست . قلبم فریفته ی تو و این میان طمع تو برّا تر است. بهم ریختگی من را زار می زند برای این است که نمی نویسم. پیشانی ات را بوسیدم . زدی من را شب پره ها در مشت تو جان دادند . من و گربه ام هر دو گریستیم. من برای تو, و گربه برای جوجه های آخرین پاییزی که می شماردشان و در خورجین الاغ آن دهاتی ناله می کردند. مصون از دلخواسته هایم بودی گره خورده بود با اسرار تو تبلیغ و سکّه و دلار و من بساط صرّافی خود را پهن کردم نبش خیابان منوچهری. داد زدم: " کسی برای برگشت نرخ ندارد." جای شقایق آیید
شیرین به سوگ مریم خسرو ز داغ هر دو من ناله ی شمایم در چنگ رامتین آیید کافِر به مذهب دوست ایمن ز اهرمن شد باید که دل بشویید رهرو آیین آیید جستن نباید معنی زیستن خود گواهی ست بر زشتی گیتی باشد که آذین آیید پایان
قصه ی ما
نه
برد نه تباهی ست با
آفرین آیید سر
زیر آمدم دختر
چه خواهی؟ “عبدالقهار عاصی” ----------------- پ.ن :گریه
ام گرفت به ساده لوحی شاعر و عاشق و بعد دیدم که نقض غرض است چراکه عشق
احمق می کند. من دارم میام به خوابت باشم کنارت تا بشه ثابت که من می خوامت کمه یه ساعت عرض ارادت تعارف و عادت کوتاهه, سلامت گرفته بوی خیانت تلفن,نقشه , جنایت نمی کنی رعایت حال این افتاده بدامت آخه باورم نمیشه تو دیگه با من نباشی من ندارم آروم تو می خوای ,بیشتر جداشی هرکاری کردم که بد شد دل امتحانشو رد شد آخرش دستای خوبت قتل این منو بلد شد گونه های سرخه از شرم بوسیدن داره و خواهش قسمت غریبه ها نیست که کنند تو رو نوازش کشیدیم به آخر خط به تباهی و مذمت نمی شم دیگه راحت گریه هام شده به نامت یه روزی که شدی تنها منو راه بده به خوابت ببین من تا زنده هستم بعدشم شده !می خوامت کلاس نمایش نامه نویسی که می رفتم . ژاکلین بهترین مشق شب
ها را می نوشت .پخته ترین صحنه ها را در قالبی کوتاه و رسا در می آورد.استعداد نه
چندان درخشان من تنها در آن حد مکفی بود که ممتازی آثار او را از میان همه تشخیص
بدهم. اورا به یک کافی موکا دعوت کردم. با آن موهای ژولیده پولیده و عینک ته
استکانی و ژاکت پشمی محال بود جواب مثبت بدهد. و این ها گذشت .. تا من شدم اولین کسی که قصه ها را برایش می
خواند و نوشتن ابزارش شد برای اغوای من اتاقش پر از عروسک های دوران کودکی ش بود و یک خروار کاغذ
مچاله شده که سالم نگاه داشته بود . چیدن
کلمات را به همان انسجام و نظم بجا انجام می داد. شخصیت های داستان پاره ای از
وجود او می شدند . به آنها دین داشت که تا آخر همراهی شان کند . گرچه پندار زود
باور خواننده را به بازیچه می گرفت . ژاکلین نوشتن را کنار گذاشت . اسباب بازی هایش را به دور
انداخت . دست نوشته هایش را سوزاند یاد ژاکلین همیشه با من است. حضوری که از من ساخت با روان کردن
خون های یخ بسته در رگهایم من که نمی شود با سلاح او که نوشتن بوده به جنگ خود او
بروم . من موزه ی خاطراتش را دوباره برپا خواهم کرد . فکستنی
های گراگردش را می شکنم. بیشتر دانستن به چه کنم ها می افزاید در خیالی جداناشدنی روزی پیش تو خواهم آمد. ژاکلین! من
همانی می شوم که گفتی بشو می دانم که کار نشد ندارد دیر است اما فعلا راه دیگری ندارم. چون کوهی که فرو بریزد دمای بدنش پایین می آمد. باورم شده بود که کسی که تب من را بگیرد این گونه خواهد بود . پنجره را باز کردم :ساختمان روبرویی دیشب قرص خورشید را بلعیده بود و وقتش شده بود که بالا بیاوردش. سردخانه چی ها را آورد . رویش را پوشاندند . از من رضایت گرفتند و بردندش آری من شب را با یک مرده سپری کرده بودم گویا برایم می گریست میراث من از عشق اوست جز او مرا مونس که نیست در غربت این سایه ها هم صحبت خاموش اوست دل تنگ میهن که شوم من خانهام آغوش اوست من بی سبب مرگ را پایان بودن دیده ام من زاده گشتهام از او بی یاد او من مردهام هرچند این خیال خوش به انتها رسیده است آن صحنه ی در خواب هم او با رقیبان بوده است به ملاقاتت نشستم. خاکستری می گفتی , محو شدن لمس ت که نمی شد معصیت باشد . کبودی های پاک نشدنی , رفتار های شکنجه گر مابانه ی تو و پیله کردن من پنکه ی سقفی؛ فنرهای شکسته, تو یا من را مابین این دو , بی وزن , متراکم و معلق کرده بود رها کن کثرت خواستن را , من در همان اطاق خود را خواهم بست دلباختن تنها مساله ای است که پابرجا نگاهم داشته است . اعلامیه ها را خواهی دید ؛ به گواهی ناکامی من درنگ نخواهی کرد؟ که این دلخسته تو را می خواست؟ مبری باش! از وجدان , نه تو بانی این سیه روزی من نیستی فقط باری اگر دانستی : مدیون تو خواهم ماند به انتظارت خواهم نشست عنقا صفت از مجمر افسردگی بر خواهم خاست عشق خواهم گشود آسمان صاف را لگد خواهم کرد رازقی را پیش گوش تو خواهم گفت آنگاه نوشته هایم مزه ی سیب خواهند داد و لپت را خواهم کشید بارز تر ازین ! بی خانمانی دوده ی ازدحام یادواره ها را به رویم نشاند. با ریزش باران های نوخواهی شسته نمی شود دیگر اتفاق های خوشایند پذیرایم نخواهند بود از دور ریز خاطرات, خوراک بر می دارم نه پناه ماندن دارم و نه راهی برای برگشت زیر حملات نور, خود هر روز بریان می شوم. می ترسیدم ,وحشت داشتم که بزرگ شوم! و بدانم برای چه نمی شود با تو باشم گدایی برای توجّه ,کسی را به سوی نگون بختی من نیاورد. هم خون شدن با یک دوست؛ مرا با شیوه ی مردمان بیگانه ام کرد نامه هایت اما ریسمان وابستگی ام به زنده بودن شده اند . هم بند ناف اند , هم طنابی که همین روزها داری می شود تا خود را از آن بیاویزم که چرا باید بلند شدنم از خواب ,جای خالی تو را در کنارم , به من بنمایاند. شهرها دروازه های دلتنگی را به روی تحسّر زدگان می گشوده اند. اما انتظار هایی که کشیده نمی شوند جانان را از پیام های ما به ستوه می آورند. با موسیقی کر غسل می کنیم که دعایمان را راست در پنجگاه بخوانیم. آواری از پنبه به روی من می افتد که لطافت را به جدال گرفته است نرم تر از خمیرهای بازی, لب های تو آماده شکل پذیرفتن شده اند. ما تنها شده ایم. سکه ها از نگاهت می ریزند . من مانده ام و ناگفته هایی که لاله ی گوش ات را تحریک می کنند. یک مرغ دریایی به نشان سعد به روی شانه هایت نشسته است. همای روزگار ماست که کاخ ها فقط از شن هایی شده اند که کودکان با همه ی دلخوشی هایشان به پا می کنند. ساحل جای تابش است و چتر و مارتینی. زیتون چشم های توست . من همان جام شیشه ای که اثر لب های تو را دارد سر می کشم . اقیانوس دعوت می کند تا آب فاصله ی باقی مانده ی ما باشد عشقم تو را می خواهد. تو را عشقم و خواستن تمکین را وجود حق تعالی را ستایش از آن می کرد که چیزی از خداوند نمی خواست جز خود خدا را اما کنجکاوی برای خلقت و بدایت حیات که تنها از خود خواهی و زیاده خواهی نشات می گرفت سبب رانده شدن او از درگاه معشوق الهی شد که عاشق گرچه در شدت به بی نهایت باشد ,عابد داشتن برای او پسندیده تر می نمود که شاید چندی از بندگان به کفایت برسد . عاشق تن خود را به قربانگاه می آورد و در نظر او گوسپندان منفعت وارتر بودند. مقایسه کن من را در جای ابلیس و خود را در مقام احدیت که تو من را راندی , ز من گسستی, مرا شکستی و به جاه طلبی هایت پیوستی ! حالا می دانم که رشک شیطان از چه بود! که من به تمام آدم های پیرامونت حسادت می برم. با تو جسور و بی باک با تو واسه شبهای غم, طلوعم جز تو هیچ یاری مرا نیست همان گونه که نمی بینی خودرو ها هزار دوتریوم و تریتیوم در من بهم می خورند
تا یک اشعه ؛ نگاه تو را بتابم ای آدم آهنی باتری هایت خالی می شود و تماسم را نمی گیری زنگ می خوری و نمی زنی ربات من! مرا به عصرهای نوین می برد جایی که آندروید ها را می توان عاشق بود و تعریف شدن برنامه ای برای واکنشی که دل را نشکند و تو حالا خالی تر از احساس در بی عاطفگی با سایبورگ ها به مسابقه پرداخته ای که یک دست دل از تو ببرم تو , رو نکردی چیزی که گرم کند شب نشینی مان را من کت بسته که تو را نمی خواهم اراده کن هنوز چندش آورم . کولی ها به بی وطنی خود نمی نازند و من شمع های عمرم را با زوزه ی باد های غربت خاموش کردم سرود میلاد من را به زبانی خواندند که کسی نمی دانست من شکست خوردم , در حماسه ای که عزلت برایم خواست و چنین شد که بزدلی تنها غنیمت من شد. و گرفتار بی برگشتی شدم که کسی هزیمت زدگان را به پیشواز نخواهد آمد.
کتیبه های گلی, وفور علاقه ام را نسبت به تو در خود حک کرده اند .
گیراترین متن ها در احاطه کردن یک قلب سترون بی اثرند .
که ضجه هایم در هواخواهی ات
یکی از بیست و شش هم بحساب نیایند
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینه ی بهشت ، اما ... آه
بیش از شب و روز ِ تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد.
اخوان ثالث
![]()
;عشاق را بگویید بر غم فایق آیید
کشتی تان بسوخته است
دریاست !قایق آیید
معشوق را بدارید
گر اشک ببارید
خون است سزای دیده
خوب است٬ لایق آیید
آتش به دل نشانده
با قهر٬ جان ستانده
پروانه وار بگردید
بی بال عایق آیید
سالی شد و نپرسید
کز حالتان نرفتید؟
پرسان ز حال یاران
در هر دقایق آیید
دشتی است فراخ عالم
خاران فارغ از عشق
چون می کنید رویش
تسلیم
دشمنان هم
شدم عاشق ازاین
بهتر چه خواهی؟
تمام هستی ام
یک شهر دل بود
که بخشیدم
تورا, دیگر چه خواهی؟
رابطه ی میان ما را هم که مثل همان نمایش نامه ها شروع کرده بود به پایان برد.
خود را توبیخ می کنم که لیاقت ندارم و از تمام موقعیت هایی که داشته ام هزار بار پاییز طلایی را اتود زده ام
اما حواست جمع باشد با این پرلود تو
پول فساد می آورد!
موفقیت و حقیقت توهم است
و واقعیتی نیست مگر برداشت و تفسیری که داری
آوار فروریخته ی پیکرم را پذیرا بود.
سیطره ی رعب با فالی که برایش گرفتم خنثی شد .
"هر سر موی مرا با تو هزاران کار است ... ما کجاییم و ملالت گر بیکار کجاست"
محترمانه یا خجالت کشیده بوده که پاسخی نمی گفت را نمی دانم.
حلقه دست چپش را دیدم که بدلی بود اما آویزه های گوشش حرف را بند می آورد .
![]()
دیشب ندیدمش به خواب
چیزی خارج از اکراه و حب , شبیه به سندرم استکهلم ؛وادادگی را به وابستگی منحوط می کرد .
را روی برگ های خزان زده می نوشتی
اما هرگز چون منی به طلب تو بر نخواهد آمد
بی تو سر خورده و مغلوب
بی تو سرگشته و محجوب
بی تو ماتم غروب
همه بد تنها تویی خوب
گفتی: "تو که رو به راهی!
تو که در حرکتی و پویایی "
و ندیدی درونم را!
درونشان چه انفجار هایی ست
من از احتراق می جنبم.
اشتیاق با تو بودن
| Designed By : b4sunset |

