تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

در سیاه ترین کابوس من, تو سپید پوشیدی با دسته گلی سرخ, من سوی تو می آیم, تو دور می شوی, من نام تو را می خوانم, تو دور می شوی, در سیاه ترین کابوس من, تو سپید پوشیدی با قلبی سرخ, من احساس می کنم جای چیزی خالی است, جای قلبم, جای تو, در سیاه ترین کابوس من, تو سپید پوشیدی با لبخندی سرخ, من می ایستم, تو باز هم دور می شوی, چشم هایم را که باز می کنم, تو دیگر نیستی.

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 16:8 توسط Pasha| |

برای من تنها تو بودی از همان لحظه که دانستم بی عشق نمی شود لبخند تو در انتهای جاده تنها آرزویم بود

 که در آغوشم بخوانی من هم عاشق تو بودم هر چند که...

 لعنت به تو و هر چند که - برای من تنها تو بودی.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 23:58 توسط Pasha| |

چیزی به طعم سیب

عطر تن تو بود

چیزی به رنگ خون

طعم لب تو بود

چیزی شبیه عشق

رنگ دل تو بود


نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 0:46 توسط Pasha| |

تو هیچ چیز نمی دانی 


نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 18:0 توسط Pasha| |

گمان می کردم روزی دوباره به سرزمین قلب تو باز خواهم گشت و در آن سرزمین مردمانی را خواهم دید که در کنار هم با صلح و دوستی روزگار می گذرانند. من گمان نمی کردم ساکنانی خودخواه بر سرزمین قلب تو حاکم شوند که کلید آن را مخفی کنند و کسی حتی من را راه ندهد. من گمان نمی کردم روزی گمان هایم اشتباه از آب در آیند. از این رو بسیار پریشانم که تنها راه وارد شدن به قلب تو شکستن آن است, اما چه کنم که دلم نمی آید. کوله بارم را بر می دارم در جستجوی سرزمینی که مردمان آن باور کرده اند عشق وجود ندارد, دوست داشتن نسبی است و خدا  آنها را دوست دارد.
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 21:23 توسط Pasha| |

تو شبیه هیچ کس نبودی

ولی من  همه را با تو اشتباه گرفتم

مرا ببخش 

که در جستجوی تو

با هر بی سر و پایی

هم آغوش شدم.

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 21:36 توسط Pasha| |

شاید در دنیایی دیگر

وقتی نگاهم به نگاهت افتاد

دست تو در دست دیگری نباشد.

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:4 توسط Pasha| |

صخره ویران نشود از باران

گریه هم عقده ی ما را نگشود

آخر قصه ی من مثل همه

گم شدن تو نفس باد نبود

روح آواره ی من بعد از من

کولی در به در صحرا هاست

می رود بی خبر از آخر راه

هم چنان مثل همیشه تنهاست.

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 10:10 توسط Pasha| |

من هنوز خواب  سنگفرشهای خیس ولیعصر را می بینم

وقتی در کنار تو

دستانم دستانت را خجالت می کشید

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 20:3 توسط Pasha| |

من عاشق تو ام

یک لحظه شک نکن

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 19:26 توسط Pasha| |

مرا خوشبخت خواهی کرد

بی آنکه بخواهی

با لبخندی

که حوریان باکره را به سخره می گیرد


نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 19:21 توسط Pasha| |

تو را برای رویا نگه داشتم

که رویا را نمی توان زندگی کرد.

نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت 21:40 توسط Pasha| |

هر سال

شوق دیدار تو 

از سر دیوار

مرا رها نمی کرد

اما هر بار

تو چاق تر می شدی و عینکی تر

که این بار وسوسه ی دیدن تو

دیگر با من نبود


نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 17:21 توسط Pasha| |

تو گفتی ثابت خواهی کرد

این عشق را

با هر کاری که باید 

اما عشق من

با چه کاری ؟

وقتی حتی من هم نمی دانستم 

چگونه می شود یک عشق را ثابت کرد

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 22:50 توسط Pasha| |

..

که توی شب نگاهت، این همه ستاره مرده

...

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 18:53 توسط Pasha| |

تو گفتی ببین علی و یکدفعه حسودیمان شد
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 10:58 توسط Pasha| |

از بالای ابرها برایم دست تکان دادی وقتی نگاه من در جستجوی دستی بود برای فشردن، این سو تفاهم حل نمی شود تا خودت بیایی یا مرا با خودت ببری
نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 21:24 توسط Pasha| |

من به جای هر دویمان خواهم گریست

وقتی تنها آغوش سرد خاک

می شود جایی برای در کنار تو آرمیدن

و از آنجا دیگر آسمان پیدا نیست

تا نشانت دهم

چه قدر دوستت دارم

نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 21:21 توسط Pasha| |

تنها سیاهی

سهم من از چشم های تو

نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 0:24 توسط Pasha| |

همین که شاید، یادگاری های روی میز، دست خط تو باشد، مرا عاشق می کند

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 22:52 توسط Pasha| |

حالا دیگه تو رو داشتن خیاله

دل اسیر آرزوهای محاله...

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 21:14 توسط Pasha| |

 

تو هنوز در جستجوی معشوقی 

او کنارت بود پا به پايت همراهت بود

تو منتظر بوييدن عطر شکوفه ي  بهار نارنج های   

زائر سرزمين افسانه هايت بودی

که سوار بر اسبی سپيد می تازيد

چشمانت را روی همه چيز بسته بودی 

تا تنها در ديدن معشوقت که با دوبال پر آلود

از فراز بلندای ابرها به تسخير روحت می رقصد باز شود  

و گوشهايت را به اميد نجوای مرموز                  

 يک صبح دل انگيز پر از رنگ بهار     

که از سمت طلوع خورشيدی ناشناس

جاده ي بی انتهای غرورت  در جاودانی

 

سخن می چيند خوب حاضر داشتی

 

ساده دل  بيچاره ی من!

هوای نفس نفس زدن هايش متجاوز از

حریم ابریشمی تنت بر شانه هايت می خورد و

تو شلاق نسيم غريبه را می خواستی

بيچاره سرخ از خون همين آفتاب

حتی در غروب عصرهای دلگير پاييزی

پرچم بی اسب و بی بالش را پياده با پاهايی بر زمين بر می افراشت

 

و با چشم های سياهش به تو و آرزوهايت می خنديد

 

 

نگاهت را به کدام رويای پوشالی آشفته باخته بودی؟؟؟

بارها گفته بودي كه

اكر  بيايد

آلاچيقی از پيچک های رونده بر ايش

خواهي  ساخت   

و بلندترين بلوط چند صد ساله ی باغت را که از کهنگی اسطوره اش می نالد

خرج ساختن نيمکتی می کني

تا سايه بيد مجنون ي بيکار نماند

بعد....

     بعد چه؟!!!...

چه سود اين همه را بی آنکه حضور معشوق را در کنارت باور نداری

حال بگو

ازان همه  شور و هيجان برايت چه چيز باقی مانده

جز حسرت يک  ديدار

و. يک يار

تا به بالينت نه فقط شب ها را سحر کند

که بامدادان را به هم پيوند دهد

 و من چه دارم که بگويم

جز آه     و    آه      و آه

 

نوشته شده در جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 0:25 توسط Pasha| |


اندوهی که در  چشم های تو خانه کرده بود ،چیزی جز تصویر خودم نبود .


نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 20:53 توسط Pasha| |

من برای تو می مردم

تو مرا زنده می خواستی

نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 23:36 توسط Pasha| |

حالا همه چیز این قد روشنه که بعضی وقتا دلم واسه ستاره ها تنگ میشه

نوشته شده در جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 23:55 توسط Pasha| |

یادت میاد شبایی که،شریک راز هم شدیم؟ اما با هر راز جدید، از عشق و رویا کم شدیم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 20:40 توسط Pasha| |

باور خواهی کرد؟ دلتنگی هایم را از پس نگاه های شیطنت آمیز

باور کن! آغوش بی ریای روس پیان دیگر مرهمی برای فراموشی آنچه اتفاق نیفتاد نیست

دست های تو، در دست های غریبه ای که دیگر برای تو غریبه نیست، برای من غریبه است.

 

نوشته شده در سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 22:48 توسط Pasha| |

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 22:9 توسط Pasha| |

ترس من از طلوع صبحی است که در آغوشم چشم باز کنی و احساس کنم باز هم چیزی کم است.

لرزش لب هایت را بر سر انگشتانم احساس می کنم

و گرمی نفس هایت را بر گونه هایم

همیشه برایم یک قدم تا خوشبختی می مانی

خوشبختی که نزدیک احساس می کنم ولی دست نیافتنی.

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 23:24 توسط Pasha| |

دل من تو رو میخواد از همون لحظه آخر که رسیدیم به نرسیدن
نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 21:14 توسط Pasha| |


Designed By : b4sunset