تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
2010/8/27
 

تو هنوز در جستجوی معشوقی 

او کنارت بود پا به پايت همراهت بود

تو منتظر بوييدن عطر شکوفه ي  بهار نارنج های   

زائر سرزمين افسانه هايت بودی

که سوار بر اسبی سپيد می تازيد

چشمانت را روی همه چيز بسته بودی 

تا تنها در ديدن معشوقت که با دوبال پر آلود

از فراز بلندای ابرها به تسخير روحت می رقصد باز شود  

و گوشهايت را به اميد نجوای مرموز                  

 يک صبح دل انگيز پر از رنگ بهار     

که از سمت طلوع خورشيدی ناشناس

جاده ي بی انتهای غرورت  در جاودانی

 

سخن می چيند خوب حاضر داشتی

 

ساده دل  بيچاره ی من!

هوای نفس نفس زدن هايش متجاوز از

حریم ابریشمی تنت بر شانه هايت می خورد و

تو شلاق نسيم غريبه را می خواستی

بيچاره سرخ از خون همين آفتاب

حتی در غروب عصرهای دلگير پاييزی

پرچم بی اسب و بی بالش را پياده با پاهايی بر زمين بر می افراشت

 

و با چشم های سياهش به تو و آرزوهايت می خنديد

 

 

نگاهت را به کدام رويای پوشالی آشفته باخته بودی؟؟؟

بارها گفته بودي كه

اكر  بيايد

آلاچيقی از پيچک های رونده بر ايش

خواهي  ساخت   

و بلندترين بلوط چند صد ساله ی باغت را که از کهنگی اسطوره اش می نالد

خرج ساختن نيمکتی می کني

تا سايه بيد مجنون ي بيکار نماند

بعد....

     بعد چه؟!!!...

چه سود اين همه را بی آنکه حضور معشوق را در کنارت باور نداری

حال بگو

ازان همه  شور و هيجان برايت چه چيز باقی مانده

جز حسرت يک  ديدار

و. يک يار

تا به بالينت نه فقط شب ها را سحر کند

که بامدادان را به هم پيوند دهد

 و من چه دارم که بگويم

جز آه     و    آه      و آه

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:25  توسط Pasha  | 

2010/7/27

اندوهی که در  چشم های تو خانه کرده بود ،چیزی جز تصویر خودم نبود .


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:53  توسط Pasha  | 

2010/7/3
من برای تو می مردم

تو مرا زنده می خواستی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:36  توسط Pasha  | 

2010/5/28
حالا همه چیز این قد روشنه که بعضی وقتا دلم واسه ستاره ها تنگ میشه


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:55  توسط Pasha  | 

2010/4/15
یادت میاد شبایی که،شریک راز هم شدیم؟ اما با هر راز جدید، از عشق و رویا کم شدیم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:40  توسط Pasha  | 

2010/3/30

باور خواهی کرد؟ دلتنگی هایم را از پس نگاه های شیطنت آمیز

باور کن! آغوش بی ریای روس پیان دیگر مرهمی برای فراموشی آنچه اتفاق نیفتاد نیست

دست های تو، در دست های غریبه ای که دیگر برای تو غریبه نیست، برای من غریبه است.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:48  توسط Pasha  | 

2010/3/3

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:9  توسط Pasha  | 

2010/2/13
ترس من از طلوع صبحی است که در آغوشم چشم باز کنی و احساس کنم باز هم چیزی کم است.

لرزش لب هایت را بر سر انگشتانم احساس می کنم

و گرمی نفس هایت را بر گونه هایم

همیشه برایم یک قدم تا خوشبختی می مانی

خوشبختی که نزدیک احساس می کنم ولی دست نیافتنی.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:24  توسط Pasha  | 

2010/1/28
دل من تو رو میخواد از همون لحظه آخر که رسیدیم به نرسیدن

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:14  توسط Pasha  | 

2009/12/19
وفتی با زیرکی به گوشی تلفن همراهش نگاه می کند و با لبخند های زیر لب جواب پیام کوتاه می دهد، وقتی تردید را در نگاهم می خواند،پیش از آنکه چیزی بگویم لبانم را با بوسه می بندد و در گوشم زمزمه میکند دوستت دارم، خوب می دانم قصد فریبم را ندارد او همه را دوست دارد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:27  توسط Pasha  | 

2009/11/14
دیگر تو را از خدا نمی خواهم
ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:19  توسط Pasha 

2009/11/12
همیشه یه چیزی بوده شوقتو از دلم ربوده

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:56  توسط Pasha 

2009/10/26
 آن قدر به تو نزدیک هستم که


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:41  توسط Pasha  | 

2009/9/27
من در گذشته تمام شدم

 


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:51  توسط Pasha  | 

2009/8/14
حالا که همه چیز تو را به یادم می آورد،

تو مرا به یاد هیچ می اندازی.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:6  توسط Pasha  | 

2009/5/29

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:11  توسط Pasha  | 

2009/4/17
نجابت چشم های تو پشت عینک دودی

مرا عاشق خود کرده بود


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:21  توسط Pasha  | 

2009/2/26
تو هم می دانستی
نگاه های هرزه ی من،
در جستجوی نیمه ی گمشده،
به عشقی پاک نخواهد رسید...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:14  توسط Pasha  | 

2009/2/17
تو می روی
و من لبخند می زنم
باور کن جای تاسفی نیست
کدام احمق یک قله را
دو بار فتح می کند؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:10  توسط Pasha  | 

2009/1/17
نگاه کن!


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:11  توسط Pasha  | 

2008/10/24
    کمی دور تر بایست،
ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:34  توسط Pasha  | 

2008/9/23
آیا کسی هست به من بگوید این چه چیزی ایست که این قدر مرا  آزار می دهد؟



ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:41  توسط Pasha  | 

2008/8/31
به هیچ کس نگفته بودم

ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:7  توسط Pasha  | 

2008/8/24
همیشه از من دور بودی

پشت آن لنز های آبی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:0  توسط Pasha  | 

2008/6/26

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:57  توسط Pasha  | 

2008/6/22
مثل قدم زدن توی مه می مونه
ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:32  توسط Pasha  | 

2008/6/6
نوشته هایت را برای آن پسره ی احمق خواندم، راستش خیلی لجم گرفت.باورم نمی شد یک احمق بتواند عاشق یک احمق دیگر بشود!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:17  توسط Pasha  | 

2008/5/22
منو تصویر چراغ های شهر جادو کرده بود نه ستاره های دور

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:36  توسط Pasha  | 

2008/5/4
من دلم سخت گرفته است

چه قدر جای تو خالی است

آسمان از پشت شیشه ی اتاقم دیگر آبی نیست

 

 


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:4  توسط Pasha  | 

2008/4/7
آدم ها دو دسته اند...دسته ی اول کسانی هستند که دنبال دوست دختر می گردند و دسته ی دوم آنهایی که دنبال شوهر می گردند.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:37  توسط Pasha  | 

All rights reserved© 2007-10