شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
در سیاه ترین کابوس من, تو سپید پوشیدی با دسته گلی سرخ, من سوی تو می آیم, تو دور می شوی, من نام تو را می خوانم, تو دور می شوی, در سیاه ترین کابوس من, تو سپید پوشیدی با قلبی سرخ, من احساس می کنم جای چیزی خالی است, جای قلبم, جای تو, در سیاه ترین کابوس من, تو سپید پوشیدی با لبخندی سرخ, من می ایستم, تو باز هم دور می شوی, چشم هایم را که باز می کنم, تو دیگر نیستی. که در آغوشم بخوانی من هم عاشق تو بودم هر چند که... لعنت به تو و هر چند که - برای من تنها تو بودی. عطر تن تو بود چیزی به رنگ خون طعم لب تو بود چیزی شبیه عشق رنگ دل تو بود ولی من همه را با تو اشتباه گرفتم مرا ببخش که در جستجوی تو با هر بی سر و پایی هم آغوش شدم. وقتی نگاهم به نگاهت افتاد دست تو در دست دیگری نباشد. گریه هم عقده ی ما را نگشود آخر قصه ی من مثل همه گم شدن تو نفس باد نبود روح آواره ی من بعد از من کولی در به در صحرا هاست می رود بی خبر از آخر راه هم چنان مثل همیشه تنهاست. وقتی در کنار تو دستانم دستانت را خجالت می کشید بی آنکه بخواهی با لبخندی که حوریان باکره را به سخره می گیرد که رویا را نمی توان زندگی کرد. شوق دیدار تو از سر دیوار مرا رها نمی کرد اما هر بار تو چاق تر می شدی و عینکی تر که این بار وسوسه ی دیدن تو دیگر با من نبود این عشق را با هر کاری که باید اما عشق من با چه کاری ؟ وقتی حتی من هم نمی دانستم چگونه می شود یک عشق را ثابت کرد که توی شب نگاهت، این همه ستاره مرده ... وقتی تنها آغوش سرد خاک می شود جایی برای در کنار تو آرمیدن و از آنجا دیگر آسمان پیدا نیست تا نشانت دهم چه قدر دوستت دارم دل اسیر آرزوهای محاله... تو هنوز در جستجوی معشوقی او کنارت بود پا به پايت همراهت بود تو منتظر بوييدن عطر شکوفه ي بهار نارنج های زائر سرزمين افسانه هايت بودی که سوار بر اسبی سپيد می تازيد چشمانت را روی همه چيز بسته بودی تا تنها در ديدن معشوقت که با دوبال پر آلود از فراز بلندای ابرها به تسخير روحت می رقصد باز شود و گوشهايت را به اميد نجوای مرموز يک صبح دل انگيز پر از رنگ بهار که از سمت طلوع خورشيدی ناشناس جاده ي بی انتهای غرورت در جاودانی سخن می چيند خوب حاضر داشتی ساده دل بيچاره ی من! هوای نفس نفس زدن هايش متجاوز از حریم ابریشمی تنت بر شانه هايت می خورد و تو شلاق نسيم غريبه را می خواستی بيچاره سرخ از خون همين آفتاب حتی در غروب عصرهای دلگير پاييزی پرچم بی اسب و بی بالش را پياده با پاهايی بر زمين بر می افراشت و با چشم های سياهش به تو و آرزوهايت می خنديد نگاهت را به کدام رويای پوشالی آشفته باخته بودی؟؟؟ بارها گفته بودي كه اكر بيايد آلاچيقی از پيچک های رونده بر ايش خواهي ساخت و بلندترين بلوط چند صد ساله ی باغت را که از کهنگی اسطوره اش می نالد خرج ساختن نيمکتی می کني تا سايه بيد مجنون ي بيکار نماند بعد.... بعد چه؟!!!... چه سود اين همه را بی آنکه حضور معشوق را در کنارت باور نداری حال بگو ازان همه شور و هيجان برايت چه چيز باقی مانده جز حسرت يک ديدار و. يک يار تا به بالينت نه فقط شب ها را سحر کند که بامدادان را به هم پيوند دهد و من چه دارم که بگويم جز آه و آه و آه اندوهی که در چشم های تو خانه کرده بود ،چیزی جز تصویر خودم نبود . تو مرا زنده می خواستی باور خواهی کرد؟ دلتنگی هایم را از پس نگاه های شیطنت آمیز باور کن! آغوش بی ریای روس پیان دیگر مرهمی برای فراموشی آنچه اتفاق نیفتاد نیست دست های تو، در دست های غریبه ای که دیگر برای تو غریبه نیست، برای من غریبه است. لرزش لب هایت را بر سر انگشتانم احساس می کنم و گرمی نفس هایت را بر گونه هایم همیشه برایم یک قدم تا خوشبختی می مانی خوشبختی که نزدیک احساس می کنم ولی دست نیافتنی.
| Designed By : b4sunset |

