شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
من نگاهتو می خواستم که قشنگ ترین غزل بود
در نگاهت چیزی بود که مرا به زندگی می خواند و مرا ،مرگ مرا به تاخیر وا می داشت، از عیب هایم می گذشت و در تقابل با تکاملی که در تو بیداد می کرد،ارضاء احساس جانوریمان را می خواست.
من اما فقط آن چیز را می خواستم، و دریغا که آن هم چون خواسته ی تو پایان یافت
پ.ن : نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت
15:45 توسط Ramtin| |
| Designed By : b4sunset |
