تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
سه شنبه سوم دی 1387
قلمی دارم که از پس کتابت آنچه گذشت بر نمی آید، خواهمش شکست...
ساعتی دارم که از ملاقاتت به این طرف نمی ایستد،به آب خواهمش بست.
عینکی دارم که از روئیت تو،جز ناچاری من در نمی یاید،خواهمش شکست.
چشمی دارم که همه را می خواهد شکل تو ببیند،خواهمش بست.
دلکی دارم که تو را از خود نمی راند،خواهمش شکست.
معبری دارم که از پیش تو می خواهد برود،راه خواهمش بست.
پنجره ای دارم که با خاموش شدن چراغ تو ،به شب می ماند...خواهمش شکست.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:31  توسط Ramtin  | 

All rights reserved© 2007-10