قلمی دارم که از پس کتابت آنچه گذشت بر نمی آید، خواهمش شکست...
ساعتی دارم که از ملاقاتت به این طرف نمی ایستد،به آب خواهمش بست.
عینکی دارم که از روئیت تو،جز ناچاری من در نمی یاید،خواهمش شکست.
چشمی دارم که همه را می خواهد شکل تو ببیند،خواهمش بست.
دلکی دارم که تو را از خود نمی راند،خواهمش شکست.
معبری دارم که از پیش تو می خواهد برود،راه خواهمش بست.
پنجره ای دارم که با خاموش شدن چراغ تو ،به شب می ماند...خواهمش شکست.

