تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند - 114


شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند

اما من در صبر و مواظبت تو خيره مانده بودم . و انتظار می کردم تا مگر در اثنای سخن از تو کلمه ای زاید که باظهار مقصود ماند ، البته اتفاق نيفتاد . و بدين تحفظ و تيقظ اعتقاد من در موالات تو صافی تر گشت . چه هيچ آفريده را چندين حزم و خرد و تمالک و تماسک نتواند بود خاصه که در غربت ، و در ميان قومی که نه ايشان او را شناسند و نه او بر عادات و اخلاق ايشان وقوف دارد

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 20:12 توسط Ramtin| |


Designed By : b4sunset