تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387
با بهار  که  از من جدا شدی، هر سال که می رسد یأس از نو شدن و ترس باز بی تو شدن می کُشدم
هر چه پای بکوبد بهار ، دست بیافشاند به بار ... هر چه روید نسترن ....هر چه گل گوید به من
هر چه دارم توان ، هر چه بیزارم از بهار ...پیش هم می گذارم...

 و قصد دارم  راه را  ببندم بر روزگار


عید آمد و آنماه دلافروز نیامد
دل خون شد و آن یار جگر سوز نیامد
نوروز من ار عید برون آمدی از شهر
چونست که عید آمد و نوروز نیامد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:41  توسط Ramtin  | 

All rights reserved© 2007-10