تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
سه شنبه هجدهم فروردین 1388
برگو سخنی صدای من باش
بر خوان غزلی نوای من باش

بر خیز و نسیم در هوا ریز
 با سبزه بیا صفای من باش

من زندگی ام برای دل بود
تو نیز دلا برای من باش

قفل از در بسته یار بردار
 آزادی من رهای من باش

تا باز روم به خانه خویش
تو غافله دعای من باش

بر شانه بخت من فرود آی
از اوج بیا همای من باش

من می شکنم اگر نباشی
  مشکن دل من برای من باش

اینجا که مجال گریه ای نیست
 تو نعره بزن صدای من باش

جز دانش عشق رهبری نیست
 تو رهبر من خدای من باش

رفتی تو اگر به خانه ما
 یاد آور رفته های من باش

دیدی تو اگر جوانیم را
 از بحر خدا تو جان من باش

او را بنوازو در بغل گیر
 تو هق هق گریه های من باش 


پ .ن : شعر قشنگیه!خیلی...نمی دوتم شاعرش کیه!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:11  توسط Ramtin  | 

All rights reserved© 2007-10